طنز تلخ , قهوه اسپرسو!
قالب وبلاگ
آخرين مطالب
لینک دوستان

صحنه داخل بیمارستان زنان و زایمان

مرد نگران و دلواپس به سان اسفند روی آتش... عرق ریزان و پریشان... طوری که همه گمان می کنند نگران وضع خانمش است..

پرستاران یک به یک به سمت اتاق عمل... کمی هم نگران. مدام هم  دکتر فلان و دکتر بهمان را پیج می کنند.

مرد باز هم نگران تر میشود... غبطه می خوریم به حال این زن... عجب شوی با مرامو عاشق پیشه ای دارد.

بعد از یک ساعت دلهره آور دکتر عرق ریزان به سان رستمی که به جنگ دیو هفت سر رفته باشد مو هایش به هم ریخته و از زیرمقنعه بیرون جهیده. و رنگ از رخسار پریده...

مرد : چی شد خانوم دکتر...؟

دکتر لبخندی ملایم و خسته میزند: به خیر گذشت آقا. خانومتون رو ازچنگال عزارییل کشیدیم بیرون(گویا خانوم دکترهم مانند ما مشنگ میزدند)

مرد: بچه چیه؟

دکتر که از این همه بی تفاوتی مرد به زنش حیران مانده...(ما هم نزدیک است فکمان بخورد زمین... چی فکر می کردیم چی شد...) کمی عصبانی می شود: میگم خانومتون در حال مرگ بود تو میگی بچه چیه؟.. دختره

و با بی تفاوتی انگار خستگی به تنش مانده به اتاق مراجعت می کند..

قیافه مرد واقعا دیدنی است. دو دست بر سر کوبیده و مانند گل باران خورده روی زمین ولو می شود... برایمان سوالی بر می انگیزد... جلو رفته و قدم نورسیده با اعمال شاقه را تبریک می گوییم. مرد هوار می زند ... از خدا مرگ می خوام تبریک چیه... زنیکه عوضی هرچی بهش گفتم برو سونوگرافی اگه دختر بود بندازش گوش نکرد.. حالا من چیکار کنم... و می زند زیر گریه... عصبانی میشویم. دلمان می خواهد با لگد بزنیم به...!!! (حالا هر جایش )

خودمان را خیلی کنترل کردیم هیچی نگوییم ملایم می پرسیم: چرا .. مگه دختر چه عیبی داره... کاکل زری ... کمک مادر ... امید پدر..

مرد زار می زند: خانوم هفت تا دیگه از این امید ها و کمک ها دارم. من پسر می خواستم...

کم مانده ما هم ولو شویم... هفت تا دختر ...

پرسیدیم: هفت تا؟ آخه چرا اینقد زیاد...

مرد: من که این همه دختر نمی خواستم... من اصلا دختر نمی خواستم... اولی که پسر نشد گفتم دومی رو میارم .. دومی هم پسر نشد . گفتم سومی می شه... سومی هم نشد... لج کردم گفتم این قد بچه میارم که یکی پسر بشه... الان این هشتمیه و پسر نشده...

وبعد غر غر کنان زیر لب چیز هایی گفت که فقط همین نکته را فهمیدیم... طلاقش میدم .. وایسا زنیکه دختر زا رو...

صبر نکردیم تا کار دست خودمان بدهیم وگرنه همان جا یا خون آن مردک را می ریختیم زمین یا خون خودمان را...

زدیم بیرون و در راه به این فکر بودیم که نان از کجا می آورند بخورند تو این هاگیر واگیر یارانه و گرانی برق و تلفن و این ها...

بعد یک هو یک سوال در ذهنمان شروع کرد به وول خوردن...

راستی چند تای آنها فروخته می شوند یا به خاطر بدهی پدر نفهمشان به ف... می روند...

این داستان تمثیلی بود.. نیایید بگویید تو آن وقت شب تو بیمارستان زنان زایمان چه غلطی  میکردی ها... خوب معلوم است دیگر فکرمان داشت این داستان را می زایید...

[ ۱۳۸٩/۸/۳ ] [ ۸:٤٢ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
امکانات وب