طنز تلخ , قهوه اسپرسو!
قالب وبلاگ
آخرين مطالب
لینک دوستان

روی صندلی های ایستگاه مترو نشسته ایم . خسته و کوفته و نزار در حال جان دادن هستیم با 4خروار بار و لوازم خریداری شده .  هی هم ساعت را نگاه می کنیم دیرمان هم شده بود. بعد از چند دقیقه مترو می رسد. خدارا شکر در صنعت مترو پیشرفته گشته ایم. حداقل لازم نیست یک ربع ساعت ایستگاه را بالا و پایبین نمایی و به خواهر و مادر مترو چی افاضات نثار نمایی. خلاصه مترو آمد و ما با دیدن آن نقاشی امپرسیون زیبایی که از پنجره ها زده بود بیرون لذت می بردیم. با هر زحمتی بود خود را داخل آن چپاندیم در حالی که یک دستمان به کیفمان بود که مبادا دزد محترم چیزی از آن نصیبش شود. و یک دستمان هم خروار خرت و پرت هایمان را نگه داشته بودیم و مواظب هم بودیم که یک مویی از سرشان کم نشود. و با پاهایمان هم  برای ملت جفتک می انداختیم تا کنار بروند و بتوانیم خودمان را بچپانیم. این بین دماغ یکیشان هم به چشم مبارکمان فرو رفت.خلاصه در این وضعیت اسفبار خدا خدا می نمودیم که هر چه سریعتر به مقصد برسیم و از این بار جانکاه خلاصی یابیم که ناگاه یک دسته ,گلاب به رویتان, از آن بی تربیتی ها (منظور لباس زیر بانوان است) وارد حلقمان شد. در حال خفه شدن بودیم و سعی داشتیم بدون این که دستمان را از وسایل رها نماییم طی یک عملیات جانگولر از دستشان خلاصی یابیم که صاحبش زحمتش را کشید و آن ها را با هر جان کندنی بود از حلقمان بیرون کشید. خوشبختانه محکم آن ها را چسبیده بود وگرنه احتمال داشت یکیشان آن درون جا بماند. مانده بودیم که این چه صیغه ایست و حکمتش چیست که خانم محترم با صدای نکره ای در گوش بنده فریاد کشید انواع لباس زیر و ... مفت و ارزان نصف قیمت بازار. تار های صوتی مان را که داشتیم از دست می دادیم هیچ . پرده صماخ گوشمان نیز در حال از دست رفتن بود. بعد از کند و کاوی متوجه شدیم خانم, فروشنده تشریف دارند و این ها اجناسشان هست. گویا قرار بود حلق ما نیز ویترینشان باشد که قسمت نشد. در دل احسنت گفتیم به جنم بانو که در آن شلوغی هم توانسته بود بازار یابی نماید و برای خود کار و کاسبی راه بیاندازد.  چندی گذشت . دوباره یکی از این ور داد زد انواع سفره های فانتزی. در حینی که این داد می زد یک صدای خفه ای از چند قدم دورتر می رسید که انواع بدلیجات را به معرض نمایش گذاشته بود. یکی هم داد می زد ویفر(همان بیسکوییت ها که مینو اولین بار تولیدش کرده بود ما هم در عالم بچگی مان جزو تنقلات محبوبمان حسابش می کردیم به خیال خودمان کلی کلاس گذاشته ایم و برای خوراکی مدرسه ویفر خریده ایم.)

خلاصه بازار شام که می گفتند به چشم خود دیدیم. فقط مشکل این جاست که اگر این جا بازار بود پس مترو کجا بود؟

خوب, البته خوب نیست آدم به این چیز ها بدبین باشد و به چشم بی فرهنگی نگاه کند وگرنه می گیرنش می برنش و چوب در یه جاهاییش می کنن. می توانیم به عنوان تکنولوژی بهش نگاه کنیم و  بگیم در عصر امروز مردم ما همواره در تلاش برای پیشرفت کشور هستند و وقت خرید ندارند. لذا از کوتاه ترین اوقات فراغتشان استفاده نمودند و این گونه یک بازار متحرک ساخته اند تا هم خریدشان را نمایند هم به مقصدشان برسند و تلاش برای سازندگی را دو چندان می نمایند . فقط مسئله ای که می ماند این است که از ببین این همه سر و دستی که تو چش و چال همدیگر رفته و جا برای سوزن انداختن نیست چطور باید اقلام مورد احتیاج را خریداری نماییم بدون این که به زمین بیافتد . یا این که فروشنده محترم برای عرضه آن به دیگران نزند یکی را کور کند . دوستان خوش بین باشید . به این مسائل به عنوان مسئله غامض و اینا نگاه نکنید . می دانید اگر یک خارجی وارد متروی ما شود و این وضع را ببیند چقدر ذوق می کند و فکر می کند که چه ذهن خلاق و پویایی داریم. و مطمئن باشید یک روزی در سطح جهانی مطرح می شویم. پس کمی این چلانده شدن و آن داد و هوار های فروشندگان را تحمل کنید تا شما هم در تحقق این امر مهم دست داشته باشید. اندکی صبر بالاخره ما جهان اول می شیم. ما قول می دهیم بهتان . این هم یک نمونه اش است.

 

[ ۱۳۸٩/٦/۳٠ ] [ ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
امکانات وب