طنز تلخ , قهوه اسپرسو!
قالب وبلاگ
آخرين مطالب
لینک دوستان

چند روز یش از بس حوصله امان سر رفته بود که دیگه داشتیم دچار افسردگی حاد می شدیم. ناچار برای دفع این آفت مهلک از خانه بیرون زده و به تفریح شریف و سالم خیابا ن گردی مشغول شدیم. همین طور که خوش خوشک می رفتیم دیدم ماشین های رنگ و ارنگ و بعضا رنگ و رو رفته قطار قطار ایستاد ه اند . از کنار هر کدام که رد می شدی همه خوشحال بودند. می گفتند و می خندیدند انگار که خانه خاله اشان است . گفتیم شاید اتفاق میمون و مبارکی افتاده است . شاید سکه ای نیم سکه ای ربع سکه ای ... خلاصه ما به یک عدد رب تبرک هم قانع بودیم. چون ما طرفدار حزب "مفت باشد کوفت باشد هستیم". خواستیم بایستیم که راننده گرام التفات نفرمدند. هرچه عز و چز و التماس و لابه که ای بابا از این صف غافل مشو که مردمانش خندان و سر مست هستند و حتما بر حکم قیاس جز به کل همان قانون کزایی هندسه که در دوران دبیرستان هر چه زور به کله امان آوردیم این قانون در آن فرو نرفت که نرفت این جا چیز خوبی می دهند . به خرج راننده نرفت که نرفت . ما هم به ناچار دماغ سوخته نشسته و صف خندان آنها را با حسرت تماشا می کردیم. ناگهان یک عجیب هیبتی و دیلاق ساختمانی مشاهده فرمودیم که همه  این ماشین ها به آنجا می روند. روی درب آن که نگاه فرمودیم نوشته بود CNG از راننده که در امر رانندگی خبره ای بود واسه خودش پرسیدیم و گفت این جا مکان گاز است. ما نفهمیدیم یعنی مردم برای این که گاز بگیرتشان این قدر خوش و خندان بودند یا این که می خواستند کسی را گاز بگیرند . خوب یحتمل دومی منطقی تر است شاید کسانی که باهاشان پدر کشتگی داشتند را آنجا زندانی کرده بودند و این ها می رفتند و آن ها را یک گاز محکم می گرفتند و دلی قنج می زدند و عقده می گشودند  و برمی گشتند . شک نکنید جز این نیست . چون شادی مضاعفی که موقع بیرون آمدن آنها در چهره اشان مشهود بود خبر از اتفاق افتادن امر مهمی می داد. طفلکی ها آنقدر از این امر خوشحال می شدند که گاز ماشین را تا انتها فشار می دادند و سعی می کردند از همه سبقت بگیرند.

[ ۱۳۸۸/۱۱/٢٩ ] [ ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
امکانات وب