طنز تلخ , قهوه اسپرسو!
قالب وبلاگ
آخرين مطالب
لینک دوستان

ماه رمضان که می شود یاد روز های اولی میافتیم که با شور و شوق فراوان برای گرفتن اولین روزه واقعی پر پر می زدیم. یاد آن روز هایی می افتیم که مادر و پدر مان برای اولین ماه رمضان ما از یک ماه قبل همه تدارکات لازم را دیده بودند و از همان یک ماه قبل شیر موز و پسته و این چیز ها را حلق ما می کردند که تن ریقوی ما قوه بگیرد مبادا در رمضان جان بدهیم. یاد روز اول ماه رمضان می افتیم که چنان با طمطراق و با ناز و ادا ما را بیدار نمودند و سر سفره ای شاهانه ما را نشاندند و کم مانده بود بالش پر قو زیرمان بگذارند و دانه دانه قاشق را با هزار قربان صدقه در دهانمان بگذارند.

ما هم که 9 ساله بچه ای بیش نبودیم و معده امان اندازه یک سنگدان مورچه بود. یاد آن تپه برنج و خورشتی که جلویمان بود و ما از دیدن این همه غذا آن کور اشتهایی که آن هم از سر ذوق ماه رمضان به وجود آمده بود را از دست دادیم. پدر و مادر مان نیز دیدنی بودند . دو تا چشم داشتند دوتای دیگر هم قرض کرده بودد که مبادا ما زیرآبی برویم و کلاه سرشان بگذاریم و دانه ای از آن همه برنج را یواشکی بیرون بریزیم. سرتان را درد نیاورم آن روز فقط به ضرب و زور گریه توانستیم خلاصی یابیم. افطار آن روز نیز دیدنی بود . پدر محترم ما بازار را جمع کرده بود و سر سفره حاضر نموده بود که مبادا تحفه نطنزش چیزی هوس کرده باشد و سر سفره نبوده باشد. از آن همه سفره فقط یک چیزی خوب یادمان است. یک نوع شیرینی خامه ای بود که تا اکنون هنوز مانندش را ندیده ایم . پدر محترم نمی دانیم از ناکجا آبادی کشفش کرده بود و ذوق زده و خندان توصیف می کرد که نگذاشته بود کسی بهشان نگاه چپ کند و در اندک زمانی مانند سوپر من از دست مشتریان دیگر قاپیده بود. در وصفش هم بگویم که اگر آن را عمود می گرفتی یک سانتی از قد آن زمان من بلند تر بود. جالب هم این بود که از ما انتظار داشتند آن را بی کم کاست در خندق بلا بریزیم و ککمان هم نگزد. البته باید عرض کنم که از آن همه شیرینی فقط یک قاشق خامه اش را توانستیم بخوریم و بس. آن شب هم با گریه و داد و هوار از سر سفره فرار کردیم. داداشی هم که از آن همه محبت و توجه به ما کمبود محبت گرفته بود و حسودی اش می شد مدام شلنگ تخته میانداخت و به زور می خواست او هم روزه بگیرد شاید از این سیل روان آب باریکه ای هم نصیب او شود. حالا هی به او می گفتیم تو نمی توانی الان روزه بگیری میمیری بچه مگر حالیش می شد. گوش خر و خواندن یس.

خلاصه این که از آن ماه رمضان به جای گرسنگی و تشنگی سفره های عذاب آور سحر و افطارش و اصرار های بی حد و حصر والده مکرمه یادمان است.

اما الان دلمان برای آن روز ها پرپر می زند. دلمان برای آن سفره های سحر و افطار قنج می رود. همیشه جای خالی پدر تو ذوق می زند و زهرمان می کند. از همه بیشتر دلمان برای اللهم انی اسئلک.. برای ربنا ... برای همه روز های خوش تنگ است کاش می شد همان بچه فنچ می ماندیم تا آن همه خوشی را یک باره از دست نمی دادیم.

[ ۱۳۸٩/٥/٢٩ ] [ ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
امکانات وب