طنز تلخ , قهوه اسپرسو!
قالب وبلاگ
آخرين مطالب
لینک دوستان

چند روزی است بدجوری مغز ما به روغن سوزی افتاده است. دیگر صدای تلق و تلوق زهوار ِ دررفته اش گوش فلک را کر می کند. البته نه این که خدای نکرده ما اهل تفکر نباشیم. نه.  این روز ها بدجوری به مسایل ماورای ذهن بشریت تیز شده ایم. مثلا به گذر زمان و به طور خاص آینده.

این فکر دمی ما را رها نمیکند که آینده چگونه است. چطوری است؟ کجایی است و خلاصه همه افعال پرسشی موجود در زبان فارسی اعم از مرتبط و غیر مرتبط ...

ما در آینده آن موقعی که دندان هایمان ریخته و لب هایمان به دماغمان چسبیده . آن موقع که یک عینک ته استکانی به قطر ٣.١۴ صدم یا همان عدد پی به دور سرمان با کش بسته ایم. آن موقع که آب بینی امان را از فرط فرتوتی نمی توانیم جمع کنیم و مدام فرت و فورت می کنیم. آن موقع که قد مان از میانگین قد کوتوله های جهان نیز کمتر است. و ...

خلاصه آن موقع کجا هستیم و چه کار می کنیم؟ آیا از زندگی خود راضی هستیم. از فرزندان خود . از کار خود کلا از این یک بار زندگی که به ما هدیه شده چقدر راضی هستیم؟ آیا آن موقع در آسایشگاه سالمندان روی یک تخت آبی با پرستاران غر غرو و بعضا خوش رو سر و کار داریم. یا در خانه نشسته ایم کنار سماور نانو تکنولوژی خودمان (خوب مطمئنا آن موقع دیگر علم کلی پیشرفت کرده) و داریم وبلاگمان را به روز می کنیم؟ فکر کنید. مثلا آن موقع یک روز خاص قرار وبلاگی بگذاریم. همه با این عصا های سه پایه  با دندان های مصنوعی هر کدام با یک نوه ای نتیجه ای ندیده ای جهت امر مشایعت و عبور از خیابان تشریف فرما می شوند.

پسر تنها: احتمالا در رشته آبیاری گیاهان دریایی شاخه جلبک ها در همان شهرشان قبول شده و اکنون دارای مدرک دکترا می باشد . با حقوق کارمندی و مزایای باز نشتگی در سازمان آب و دریا(تا آن موقع تشکیل می شود) زن گرفته و 9 تا دختر و 1 پسر هم دارد و 25 تا نوه شیطان تر از جوانی های خودش. سه بار سکته ناقص زده و احتمالا این بار اخر دار فانی را وداع خواهد گفت.

شاهزاده احسان میرزا: احتمالا پس از فتح بسیاری از مناطق و گسترش ممالک محروسه و ایضا گسترش حرمسرای خود و اشباع نمودن آن از زنان زیبا رو بالاخره ملکه زیبایی خود را در بلاد بیگانه پیدا نموده و پشت پایی به همه زنان حرمسرا میزند و با او ازدوج می کند. او نیز دارای ولیعهدان بسیار می باشد. که بر سر تصاحب مملکت و تاج و تخت نزاع ها می کنند و خون ها می ریزند و پدر نیز از این نزاع حظ می کند و در قرار بلاگی به همه ما پز می دهد که ببنید عجب دلاورانی به عرصه اجتماع تحویل داده ام . ایشان نیز با آن هیبت شاهانه نمی توانند کهولت سن را مخفی نمایند و دندان های عاریه اشان کمی تا قسمتی توی ذوق می زند.

سپیده جان :او نیز که از استرالیا برگشته این داستان غم انگیزش را همین دیروز تمام کرده و بعد از 40 سال بالاخره تکلیف ترانه این وسط معلوم میشود. خودش هم در تهران ساکن شده . پسرش ازدواج کرده و به استرالیا رفته سپیده 2 دختر دیگر و 3 پسر دیگر تر هم دارد که آنها هم ازدواج نموده اند ولی در تهران نزد مادر و پدرشان مانده اند. سپیده نیز دندان هایش ریخته و آن عصایش نشان پیری را با او به یدک میکشد. البته ناگفته نماند که توتو را هم با خود اورده تا هر از چند گاهی برایمان مسخره بازی درآورد جهت شاد شدن و تحول حال عمومی وبلاگ نویسان. وبقیه دوستان محترم.

خودمان هم که بالا به عرض رساندیم که قیافه امان چقدر بد هیبت شده بود. در صدر مجلس نشسته ایم و برایتان وعظ و خطابه سر می دهیم که آی بیایید با هم دوست باشیم و این همه سر و کله همدیگر نزنیم. و بعد از خطابه هم که همه در حال چرت زدن هستید یک هو بلند می شوید و کف نامرتبی به افتخار بنده می زنید.

یادآوری: ببخشید دوستانی که نامشان را بردم . می دانستم جنبه شوخی دارند با آنها شوخی کردم. باز هم مرا عفو نمایید . این فقط یک تصور من از آینده بود.

[ ۱۳۸٩/٥/۱۳ ] [ ٢:٤٥ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
امکانات وب