طنز تلخ , قهوه اسپرسو!
قالب وبلاگ
آخرين مطالب
لینک دوستان

دختر فضول و گه گاه قدیه.. ولی عجیب خوشگله.. چشماش خماره و مژه هاش وقتی چشماش رو می بنده تا زیر دماغش میاد... همین خوشگلیش مانع میشه من زیاد دعواش کنم با اینکه جزو اولین نفر هاییه که سرش جیغ میزنم حدیییییییییییییثثثثثثثثثث بشین سر جات!!!!!!

جشن گرفتیم و تموم شد دو روزم محض خالی نبودن عریضه رفتیم سر کلاس و بچه ها رو کشوندیم سر کلاس که آموزش بهمون گیر نده. بعد به بچه ها گفتم خوب بچه ها امروز دیگه روز آخره و میریم تا سال بعد... نگو این بچه های خنگول فکر کرده بودن من گفتم برید تا سال بعد که بیایید کلاس اول. افکت فرهنگی هم به ما نیومده والا!!!!

بعد از کلی توضیحات که بابا وقتی دفعه بعد بیایید سر کلاس شده سال نود و یک و از سال نود یک سال بیشتر گذشته متقاعد شدن که کوتاه بیان... موقع رفتن بهشون گفتم با هم روبوسی کنید و عید رو تبریک بگید ولی بازم دلم قرار نداد و گفتم بشینید میخوام بیام تک تکتون رو ببوسم و خدافظی کنم.. آقا اینو من نگفتم همین حدیث مثل ابر بهار سرازیر شد.. از مژه هاش عین ناودون اشک میریخت و تا زیر لبش می اومد. اصلا یه لحظه احساسی در حد فیلم هندی ها...

یکی دوبار چشمم بهش خورد و دلم قیلی ویلی رفت و سعی کردم بغضی که با دیدن گریه هر بچه ای یه هو تو دلم میاد رو نگه دارم روز آخری خاطره بد نداشته باشن. یکی دونفر رو بوس کردم تا رسیدم به حدیث.سرم رو که خم کردم ببوسمش دیدم دو تا گوله نقلی از چشام افتاد.. و کار از کار گذشت.. نفس های عمیق هم کارساز نبود.. اشک بود که می اومد و این چنین شد که کلاس ما در طرفه العینی تبدیل شد به عزاخونه.. بچه ها با دیدن گریه های من شروع کردن گریه کردن و حدیث از همه بدتر...

کار به جایی رسیده بود که سرمون رو میزاشتیم رو شونه همدیگه و دست در گردن هم دیگه زار میزدیم و هی وای من سر میدادیم...

در این لحظه شانس اوردیم مامانا از راه رسیدن وگرنه معلوم نبود این طفلکا چقدر میخواستن عررررر بزنن!!!!

مامانا با دیدن صورت آغشته به اشک بیست و هفت نفر دانش آموز کلاس فکر کردن فکی فامیلی چیزی مرده و مضطرب به من نگاه میکردن و من با یک جمله گفتم روز آخر کلاس بود دیگه... نماینده کلاسم (مادر منظورمه) اومده بود و چشمای خیس دخترش رو دیده بود الکی شکل گریه رو در آورد و سعی کرد فضا رو شاد کنه ولی این بغض لعنتی تموم نمیشد که.. حدیث رو راهی خونه کردم و از اون موقع به بعد جو آروم شد و دونه دونه بچه ها رفتن پی زندگیشون.. و این گونه شد که ما یه بیست روزی تعطیل گشتیم.. دار دا دارا دارا دا دارا دیری دی دیری دیری دی دیری!!!!(آهنگ قر تو کمره دیگه!!!!!)نیشخند

یادآوری: تو تاکسی نشسته بودم که میگفت یه دختر جوون به خاطر صدای نارنجک چهار شنبه سوری سکته کرده. یه کودک 5 ساله هم یه دست و یه پاش رو به خاطر ندونم کاری برادرش از دست داده. یه خانوم باردار. یه پیرمرد چندین و چند ساله و خیلی خبر های وحشتناک از این دست و ازقضا افرادی که هیچ دخلی به این چهار شنبه سوزی ندارن قربانی هستن.. دوستانی که رفتید عشق و حال.. خوش گذشت دیگه؟؟؟؟

[ ۱۳٩٠/۱٢/٢٤ ] [ ۸:٥۸ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
امکانات وب