طنز تلخ , قهوه اسپرسو!
قالب وبلاگ
آخرين مطالب
لینک دوستان

بعدا نوشت مهم: و اما بعد از شاهکار های علی آقا و امیر خان ، ساحل نشین عزیزم از خجالتمون درومده اساسی.. خدایی شاهکاره.  دستت درد نکنه ساحل جون. واقعا دست مریزاد.

این روز ها اونقد مشغول کار هستم که تمام فکر و ذکرم شده مدرسه. و خاطرات اون...

دیروز ساعت 11 گفتند یک سری از بهترین آثار فلان و بهمان و چسان و فسان را ببریم یک جای در برهوت میخواهند نمایشگاه بزنن.. (برهوتش وسط تجریش بود ها ولی اینقدر دورخود چرخیدیم و از این بن بست به آن بن بست خوردیم که نا امید شده بودیم.)

بدو بدو یک سری از کاردستی ها و نقاشی ها و کار های گروهی و غیر گروهی رو بقچه کردیم و راهی شدیم. وقتی رسیدیم دیدیم دو تا مربی بخت برگشته رو گذاشتند مسئول این سیل عظیم آثار و از پشت تلفن هم هی اوامر حواله این بندگان خدا میکنند. به ما گفتند وسایل رو بگذارید روی زمین. گفتم: خوب اینجا خراب میشه بگید کجا باید نمایشگاه رو بزنیم خودمون بچینیم. گفتند: نمیشه. تا حالا قرار بود خود مربی ها بچینن اما الان دستور رسیده که خودمون بچینیم وسایل رو. گفتم: دونفری تنها؟ سری تکون داد از استیصال. گفتم: خوب حالا تا ما هستیم بگید میخواید چیکار کنید که ما هم کمک کنیم دونفری که نمیشه. گفت: حالا بزار این مربی ها برن تا ببینیم چی میشه.

از اون ور یه دختر جوونی مسئول دوم بود و هی میرفت این ور سالن و اون ور سالن. گفتم چی شده؟ گفت اینایی که این وره برای بچه های دبستانه که دیروز نمایشگاهشون بوده حالا باید اینارو جمع کنیم ببریم. گفتم خوب دست به کار بشیم دیگه(عملا خودمو نخود آش کردم!!نیشخند) ولی خوب بدش هم نیومده بود. خدایی حجم کارا اینقده زیاد بود که نمیشد هیچ کاریش کرد. تند تند وسایل بچه های دبستان رو بردیم اونور و میز هارو چیدیم و گفتم من میرم بالا روزنامه دیواری میزنم. اینا هم از خدا خواسته تشویق میکردن آره برو آره برو...(انگاری میخواستم برم زمین کشتی حالا!!!)

ولی خوب از هرچی شانس داشته باشیم از قد که شانس نداریم. به ناچار یه صندلی گذاشته بودم روی میز و رفتم آویزوون سقف شدم. اولم همه روزنامه دیواری های خودمون رو زدم تا چشمشون در بیاد.. هر کی از پله ها می اومد بالا و میدید من مثل عنکبوت از سقف آویزوونم با یک منگنه، بسته به حالت درونیش یه عکس العملی نشون میداد. برام جالب بود. جالب تر مربی هایی بودن که نشته بودن پا رو پا انداخته بودن و نگاه میکردن و منتظر بودن همه چیز آماده بشه و بیان وسایل خودشون رو بزارن رو میز و برن. (آی از این آدمای مفت خور بدم میادا!!!) به من میگفت: خانوم میایی پایین ما وسایلمونو بچینیم. با خنده گفتم ببخشیدا بزار اول خودم که این همه زحمت کشیدم و شجاعت به خرج دادم وسایل خودمو بزارم چشم شما هم بیا.. گفت: آها پس اینا همه مال مدرسه خودتونه میزنید به دیوار.. گفتم : نه نصفش مال مدرسه های دیگه است اسمش هست... ساکت شد دیگه...

خدایی چرا ما ها نمیتونیم تو ارتباطات اجتماعی با دیگران هماهنگ باشیم. چرا میخوایم از هر آب گل آلودی فقط واسه خودمون ماهی بگیریم. مثلا چی میشد اگر همینا می اومدن دو تا وسیله رو جا به جا میکردن کارا زودتر تموم شه؟از کلاسشون کم میشد؟ آدم وقتی تو یه کار اجتماعی شرکت کنه مطمئنا اول از همه هم سعی میکنه کار خودش رو بهتر کنه و بهتر جلوه بده دیگه. این میشه که کارا خوب نظر میاد و غر غر ها کم میشه. اجتماع هم همینه ها. خیلی ها نشستن دور هی میگن لنگش کن.. انتظارم دارن الان گل و بلبل تحویلشون بدن. خوب وقتی خودت دست به کار نمیشی همینه دیگه...

یادآوری: جنابی که میگی این چیزای خنک چیه مینویسی و طنز نیست و اینا. محض اطلاع من یه زمانی طنز مینوشتم فعلا بازنشسته شدم و دارم روزانه نویسی میکنم و اصلا هم اسم طنز روش نمیزارم. فقط چون اسم وبلاگم رو خیلی دوست دارم مثل خود وبلاگم برای همینه که عوضش نکردم. شاید روزی بازگشتم به طنز نویسی!!!

یادآوری: میگم نتیجه اخلاقی اجتماعی و بعضا س.ی.ا.س.ی مستتر در متن رو داشتید؟؟؟چشمکنیشخند

[ ۱۳٩٠/۱۱/٢٥ ] [ ۸:٠٥ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
امکانات وب