طنز تلخ , قهوه اسپرسو!
قالب وبلاگ
آخرين مطالب
لینک دوستان

یک مادر بزرگ داشتم قدیمی.. قدیمی هااااا... از اون هایی که به پس گردن میگفت قفا و چون دندون هم نداشت نتیجه اش میشد قپا.. به دیگه و قابلمه میگفت قَزقون.. به آلات لهو لعب میگفت مزقون..به صبحانه میگفت چاشت.. به عطسه میگفت اِشنافه..و خیلی لغات قدیمی دیگه..

من با اون سن کمم خیلی زور میزدم حرفاشو بفهمم. گاهی تو یک جمله اش اینقدر کلمات عجیب غریب موج میزد که بعد از تمام شدن جمله نگاه به لب پدر و مادر میکردم تا زیر زیرکی برایم ترجمه کنند و من بلند بلند جوابش را بدهم. و با اون گوش های سنگینی که داشت در نود درصد موارد موفق به رساندن منظورم نمیشدم. بزرگتر که شدم به مدد این کتاب های فارسی تونستم خودم بفهمم مادربزرگم چی میگه و همیشه از صحبتش لذت ببرم.

خدا بیامرزدش. همیشه میگفت اون قدیم تر ها غروب که میشد بچه ها درسشون رو خونده و نخونده شاممون رو که اغلب هم حاضری بود میخوردیم و یه کم شب چره(همون آجیل) بر میداشتیم و چراغ گرد سوز بر میداشتیم و راهی خونه همدیگه میشدیم. اینقده بگو بخند بود. یکی دایره دنبک میزد و بقیه میرقصیدن. بچه ها هم که یا با هم بازی میکردن یا با هم مشق میکردن. میگفتیم و میخوردیم و میخندیدیم تا آخر شب. آخر شب که میشد بر میگشتیم خونه هامون و میخوابیدیم و صبحم میرفتیم سر کار.. کجا از این رادیو و تلویزیون ها بود.

همیشه پدرم برای بردنمان به خانه مادر بزرگم عزا میگرفت چون تلویزیون نداشتند. ولی وقتی میرفتیم برای دل کندنمان  هم مصیبت میکشید.مادر بزرگم تلویزیون نداشت ولی دل بزرگی داشت. آنقدر داستان های شیرین بلد بود که نیازی به تکنولوژی نبود. صبح ها گرگ و میش میرفت برامون سرشیر تازه از همسایه ها میخرید و می اومد. درون کتری های لعابی تخم مرغ هایی که چند روز اون دو تا مرغش براش گذاشته بودند رو آب پز میکرد و یک صبحانه اعیانی (به اصطلاح خودش) برامون تهیه میکرد. عاشق اون سرشیر ها و عسل های طبیعی بودم. عاشق اون باغ کوچولوی جلوی خونه ش بودم که تا ولمون میکردن از شاخه های درختای زردآلوش آویزوون بودیم برای خوردن چاغاله یا زردآلو..عاشق اون چاغاله های مچاله شده تو دست مادر بزرگم بودم نه به خاطر ترش بودنش بلکه به خاطر پیامی که برام از محبت می آورد... عاشق درخت گردوش بودم نه واسه خاطر گردو هاش . واسه خاطر بخشندگی که تو تاب دادن به ما داشت. عاشق طناب بوکسل ماشین پدرم بودم نه برای این که هر وقت پدرم تو گل گیر میکرد(ماشینش نه خودش که!)ازش استفاده میکرد.بلکه برای ظرافتی که در تاب دادن ما روی درخت به خرج میداد.

قدیم تر ها اگر نان نبود غمش هم نبود. اگر نفت نبود غمش هم نبود. اگر انرژی ه.س.ت.ه ای نبود غمش هم نبود. اما الان....

یادآوری: دچار دوگانگی شخصیت شدم الان.. از این ور تو وبلاگم می ها رو سر هم مینویسم. از اون ور تو مدرسه مدام تذکر میدن که خانوم می رو جدا بنویس..

یادآوری:مسابقه تصویب شد. ایشالا قوانینش هم تصویب بشه میزاریم ببینیم چند مرده حلاجید...

 یادآوری:راستی این اولین پستمه از کامی خودم  و بدون دق مرگی ها.. ایشالا که دیگه از این به بعد روسفید باشه

[ ۱۳٩٠/۱۱/٤ ] [ ٩:٤٧ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
امکانات وب