طنز تلخ , قهوه اسپرسو!
قالب وبلاگ
آخرين مطالب
لینک دوستان

از اولشم آدم سیستم .پذیری نبودم و نیستم... یادمه همون اولای مدرسه همش با معلم ها سر هیچی بحث راه می انداختم و به طرز جنون واری معلم ها رو دیوونه و خشمگینشون میکردم ولی از اونجایی که بچه درس خون هم بودم به روی مبارکشون نمی آوردن...

یه بار بچه ها توطئه کرده بودند تا درسی که معلم میخواست امتحان بگیره رو برای بار شونصدم عقب بندازن و من هم که مثل دور از جون ،حمار هر شونصد دفعه رو خونده بودم از این که استاد (بازم دور از جون حمار تر از من) قبول کرد که بازم امتحان رو عقب بندازه چنان بلبشویی راه انداختم که آن ورش ناپیدا.. کار به طومار نوشتن هم رسیده بود. دعوای لفظی که داشت به فحش و فحش کاری میرسید بین من و یکی از بچه دماغو های بالاشهری خرپول که از قضا فکر میکرد چون باباش پول داره پس همه مردم رو میتونه بخره در گرفته بود.. که معلممون میانجی گری کرد.

دوباره یادم میاد سال اول دانشگاه رفته بودم ( با این که دانشکده ما فنی مهندسی بود ولی بویی از فناوری نبرده بود و نشون به اون نشون که تا روز فارق التحصیلی من هیچ خبری از ثبت نام اینترنتی نبود در حالیکه دانشگاه رودهن که بیرون از تهران هم محسوب میشه از چند سال قبل از این که من برم خدمت مقدس تحصیل  همه کارهاش اینترنتی بود. حتی معذرت میخوام ببخشید گ.و.ز.ی.د.ن استاداش!!!)خلاصه بعد از هزار بدبختی و سحر خیزی و زنبیل گذاشتن دم در و هل دادن و گیس کشیدن تونسته بودم هیجده واحد بردارم و تمام امیدم به حذف و اضافه بود که کسری ها رو پر کنم که این وسط حس کردم یه چیزی می لنگه و اون هم تیکی بود که کنار یکی از واحد ها نخورده بود به مدیر گروهم که گفتم گفت اسمت تو لیست نرفته. گفتم ولی من این واحد رو برداشتم. گفت برو با متاخرین بیا اونم ساعت پنج فلان روز... با عصبانیت گفتم یعنی میخواید بگید اشتباه کردید دیگه.. چشماشو چهار تا کرد و هر چی از دهنش در می اومد گفت. حیف که اون موقع فنچ بودم و با فنون ارتباطی آشنایی چندان نداشتم وگرنه یه آیینه بر میداشتم و منم متقابل به مثل میکردم.

بماند .. این چشم نگفتن ها به سی.ستم خراب و رییس بازی ها ادامه داشت تا الان که میرم سر کار...

امروز یه بنده خدایی که از قضا سنش از من کمتر بود به عنوان یه بازرسی اومد تا یه سری کار ها رو چک کنه(از اونجایی که بیم اون میره وبلاگ نویس یا وبلاگ خوان باشه لذا جزئیات عملیات رو نمیتونم شرح بدم)بله داشتم میگفتم اومد و منم که با هزار ذوق از این که همه بدبختی ها رو پشت سر گذاشتم و عملیات مذکور رو برای پنجاه تا بچه انجام دادم خجسته و سرزنده و لبخند زنان گفتم ما همه کارهاشو انجام دادیم و تموم شده. گفت خوب کجا و چه جوری گفتم اینجا و اینجوری.. گفت دوباره یه نمادین باید انجام بدی.. خیلی خورد تو برجکم انتظار داشتم بیاد و تشکر کنه بابت این همه زحمتی که کشیدم. شوخی نیست پنجاه تا بچه شش ساله که هیچی از سی.ستم نمیدونن و هیچی از قانون نمیدونن رو دونه دونه اموزش بدی و با بدبختی و ها و نداری های مدرسه محیط رو فراهم کنی و دونه دونه براشون کار کنی.

خلاصه محیط رو فراهم کردم و گفتم این اینجا بود و این اینجوری بود و اینا. یه هو دروامد گفت نور چراغتون چرا زرده. گفتم میدونم باید سفید باشه ولی خوب تجهیزات نداشتیم اینم با بدبختی از مادر یکی از شاگردا خواهش کردم بیارن. گفت نه نمیشه همه رو دوباره باید انجام بدی. منم خسته ، تنها!! ساعت آخر کلاس. با بچه ها سر و کله زده بودم و ساعت آخر تقریبا به مرز جنون رسیده بودم و اینو حتی مادرا  هم فهمیدن و همون اول صبح اگر گله ای شکایتی حرفی حدیثی دارن میگن چون میدونن ظهر اگر یک کلمه به غیر از خسته نباشید بگن من پاچه میگیرم!!!!خلاصه خیلی خودم رو حفظ کردم و اون هی ادامه میداد . ابروهاشو تا به تا کرد و گفت شما مگه جلسه نبودین. گفتم چرا بودم. میدونم باید سفید باشه به مدیرم گفتم ولی خوب اینجا امکاناتش کمه نداشتیم. نمی شدم که انجام ندیم. مدیر اومد گفت چی شده گفتم هیچی همه رو دوباره باید انجام بدیم. و از اونجایی که هر لحظه امکان داشت بترکم از عصبانیت بهانه بچه هارو کردم که مادرا دارن میان بچه هارو ببرن ،و مدیر و اون یکی مربی رو تنها گذاشتم و اومدم اتاق خودم... بعد از چند دقیقه دوام نیاوردم و دوباره رفتم پیششون دوباره تا چشمش به چشم من خورد گفت این اشتباه شما بوده.. منو میگی اسفند رو آتیش شدم  اون حس طغیان گر بلاگرفته درونم گر گرفت و از گوشام بیرون زد و البته از دهنم...صدامو بردم بالا و با خودکار کوبیدم به در و گفتم خانوم محترم دارم بهت میگم نور سفید گیر میارم و دوباره انجام میدم دیگه.. (حالا این وسط مربی دیگه امون هی میگه هیس هیس...!!!!!!!) با این که بازم جا داشت بیشتر از این بشورمش و بنشونم سر طاقچه ولی به خاطر همون موضوعات مزخرفی که میدونید از جمله این که رسمی نیستم و آدمی که رسمی نباشه آدم حسابش نمیکنن رفتم تو اتاقم باز تا بلکه آروم بگیرم.. ولی گویا یارو نمیخواسته اسم منو جزو مربی های همکار بنویسه در صورتی که عین پنجاه تا بچه رو دیدم و وضعیتشون رو نوشتم و کارت دادم..

حالا بحث اینجاست که اون سکوت نصفه و نیمه بدجوری روی روحم اثر منفی گذاشته و دچار خدشه شخصیتی شدم و احساس سرخوردگی بهم دست داده.. و نتیجه اش هم این بود که که اعصابم امروز خط خطی بود و این شد که سکوتم رو اینجا باز مجبور شدم بشکنم با این که قرار بود تا آخر زمستون ساکت باشم و نظاره گر... گاهی وقت ها نوشتن درد آدم رو آروم میکنه. مخصوصا وقتی که بدونی حق با توئه ودیگران فقط به خاطر این که سی.ستم ریاست طلبی هست و باید بله قربان گوی محض و مطلق و بی چون و چرا باشی سرزنشت کنن... نمیدونم اصلا از این نوشته ها چیزی فهمیدین یا نه نمیخواستم مستقیم اسم پروسه ای که در انجام بود رو بیان کنم برای همین خیلی گیچ و گنگ شد.. من هی میگم نیام اینجا و اون چیزی که تو دلم هست رو ننویسم هی شما میگید بیا بنویس هر چی دوست داری بنویس..بیا این نتیجه اش!!!خنثی

یادآوری: بعضی ها فقط کافیه اسم بازرس یا رییس بهشون بچسبه براشون مهم نیست دیگه کی هستند و چی هستند. فقط میدونن که باید از زمین و زمان ایراد بگیرن... دیگه نگاه نمیکنن که محیط در چه وضعیه . اصلا در حدی هست که بتونه همه تجهیزات رو داشته باشه یا نه.. انتقاد روش داره منش داره... مخصوصا واسه آدمای کله خری مثل من!!!!

[ ۱۳٩٠/۸/۸ ] [ ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ ] [ ریحانه ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
امکانات وب