طنز تلخ , قهوه اسپرسو!
قالب وبلاگ
آخرين مطالب
لینک دوستان

مادر و پدرش مشکلات حاد خانوادگی داشتند.. از آن جایی که به سن عقل رسیدم و فهمیدم طلاق یعنی چی ملتفت شدم که زندگی به سامانی ندارند.. یادم می آید حتی یک بار هم کارشان به مرز طلاق هم رسید.. مدتی از هم جدا زندگی میکردند اما مادرش به خاطر یک دانه پسرش برگشت سر زندگی و به اصطلاح فداکاری کرد.. نتیجه این فداکاری شد او..

 اما این باعث نشد قهر و قهر کشی های آن ها تمام شود.. مادرش همه جا اذعان میکرد که به خاطر دخترش مانده و پسرش هم دیگر نمیتواند او را در این زندگی نگه دارد. کوچولو بود که خانه خاله ام میدیدمش.. قیافه نمکی و بامزه ای داشت و البته شیطان هم بود.. گذشت و گذشت تا چند سال بعد در سن 14 سالگی دیدمش.. خانومی شده بود برای خودش.. قدش در همان سن کم از من بلند تر بود.. زیبایی اش در فامیل مثال زدنی بود.. و این در حالی بود که هنوز به سن جوانی نرسیده بود.. همه منتظر بودند ببینند جوانی اش رو و این که کدام مرد خوشبختی قرار است همسرش شود.. در محله ما رسوم ازدواج جالبی هست.. مثلا وقتی دختر به سن نوجوانی میرسد مادران شروع میکنند به جمع کردن جهیزیه و تک و توک انباری خانه را از وسایلی که از مد نمی افتد پر میکنند.مادر او هم از قائله مستثنا نبود.هرجا می رفت میگفت این برای جهیزیه دخترم خوبه..

اما...


دست روزگار امان نداد حتی به سن جوانی برسد.. همین چند شب پیش بدون هیچ مقدمه و بیماری قبلی در خواب سکته میکند و دار فانی برا با همه پستی هایش میگذارد و میرود..

آن قدر ناگهانی بود و آنقدر باور نکردنی که ما هم که فامیل درجه دوم حساب میشدیم شاید هم سوم.. شوکه شدیم. آخه کی باورش میشه یه دختر 15 ساله سکته کنه؟ اونم در اوج سلامت.. و اونم در خواب.

15 روز پیش عروسی دعوت بودند. اونم لباس سفید رنگ و کفش سفید پوشیده بود و به گفته اطرافیان نظر همه را به خود جلب کرده بود.. همه میگفتند عروس شده..

تشییع جنازه اش همه را منقلب کرد.. پدرش یک طرف بیهوش بود و مادرش یک سمت..
هنگام شستشو هم مادرش رفت هم پدرش رفت و دیدش.. وقتی بیرون آمدند هرکدام یک سمت بیهوش افتادند..از بزرگ و کوچک و آشنا و غریبه گریه میکردند.. حتی من هم با این همه عظمتم مثل ابر بهار گریه میکردم.. خوب حق داشتند همه.. هیچ کس باورش نمیشد.

یکی دیگه از رسم های عروسی ما اینه که لباس ها و وسایل عروس رو در یک مجلس جشن نشون میدیم نمیدونم چنین مراسمی رو دیدید یا نه.. مادرش میگفت: براتون عروس آوردیم.. بوق بزنید کل بزنید مگه نمی بینید عروسی دخترمه.. خاله هاش لباس های آن روز عروسی رو آورده بودند و به همه نشون میدادند.. گل روی سر مردم میریختند .. میگفتند بیایید لباس عروسمونو ببینید..عروسمون قدش بنده.. چشماش سیاهه.. و دسته جمعی میزدند تو سرشون و گریه میکردند..

قد بلندش به خانواده مادری رفته بود.. تو جمع قشنگ معلوم بود کی از خانواده مادری و کی از خانواده پدریه.. اختلاف قد بیداد میکرد. دایی اش رو با اون قدش هیچکی جلو دار نبود.. خودشو بلند میکرد و میزد زمین.. 4 نفری نمی تونستند آرومش کنند و بلندش کنند..

اما نکته عجیب این جاست که حتی در مرگ عزیزشون هم دست از تفرقه بر نداشتند و  دعوا های خانوادگی ادامه داشت . فامیل مادری میخواستند سمت خودشان دفن شود و خانواده پدری هم سمت خودشان.. گویا کار به کتک کاری هم رسیده و دایی مرحومه با پدر مرحومه کتک کاری کرده که الا و بلا باید بیاید تهران دفن شود.. و خوب پدر هم زیر بار نرفته و آوردند محله خودمان.

در مجلس حتی نمیتونستم بگم خدا رحمتش کنه.. چون این قدر کوچیک بود که آدم نمیتونست تصور گناه رو در موردش داشته باشه..

انگار مرگ هم دیگر توان برقراری اتحاد یک خانواده را ندارد..الان مادرش رو بردند تهران و پدرش همون شهرستان مونده..مادر برای دخترش پر پر میزنه ولی انگار خانواده اش دیگه اجازه نمیدند برگرده.. کاش حداقل این چند روز رو برای حفظ ظاهر هم که شده کنار هم میموندند...

به هر حال خدا قرین رحمتش کنه..
ببخشید من آدمی نیستم که غم بنویسم و بخوام دیگران رو ناراحت کنم.. اما این مراسم مثل یک بغض مونده بود تو گلوم..به جرات میتونم بگم  بعد از مرگ پدرم این اولین مرگ غم انگیزی بود که این چنین منقلبم کرد..

یادآوری: قدر داشته هاتون رو بدونید.. ممکنه شب بخوابید و صبح پاشید ببینید نیست...

یادآوری 2: التماس دعا داریم از اونایی که سیمشون وصل خداست .. مخصوصا سر سفره افطار...

[ ۱۳٩٠/٥/۱٠ ] [ ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
امکانات وب