طنز تلخ , قهوه اسپرسو!
قالب وبلاگ
آخرين مطالب
لینک دوستان

خوب خدارو شکر انگاری همه موانع برطرف شد و این پست هم به حول و قوه الهی آماده گشت...

و اما دوستان شرکت کننده در این بخش:
جناب زرین قلم: از وبلاگ ترخون (بزرگ سیرت ..شکوه قامت.. قدر قدرت!!!)
جناب محمد خان: از وبلاگ ما که رفتیم(عذب اوقلی در پی زوج مناسب!!!)
جناب نیما خان: ازو بلاگ آرزو های اقاقی(آخی... کبوتر عاشق!!!)
جناب محمد خان:از وبلاگ باغ بی برگی(سر دبیر ندید بدید!!!)
جناب پوریا خان:از وبلاگ کوالا کوچولو(خرس گنده!!!)
جناب کیبورد به دست:از وبلاگ کیبورد به دست(مرموز تر از اونی هستند که بتونیم آمارشونو بگیریم!!!)

سعی کردم تمام حس ششممان را به کار ببریم و بر حسب سن ترتیب بندی کنیم..

قبل از این که برویم سراغ  سوال و جواب ها.. باید از دوستان خواهش کنم اگر در حال خوردن هستند یا قصد خوردن خوراکی دارند کنار بگذارند و با سعه صدر شروع کنند به خواندن.. سوال اول کمی چندش است که به مدد دوستان کمی چسبناک هم گشته!!!!

سوال اول:جلسه خواستگاری است. شما در دوره نقاهت سرماخوردگی به سر میبرید و هر از گاهی هم سرفه ای میکنید.. پدر عروس محض شکستن یخ مجلس لطیفه ای بیان میکند  و شما در حین چای خوردن نمیتوانید خودتان را کنترل کنید و پقی میزنید زیر خنده.. فشار خنده باعث میشود حجم وسیعی از آب بینی سبز رنگی از بینی اتان آویزان شود .

جواب ها:(بر اساس لیبل کامنت گذاریشون نام ها رو گذاشتم اینجا)
ترخون:چشمک با اینکه یه بار این اشتباه بزرگ رو انجام دادم اما بعد از مدتها(منظورم سالیان سال از اون وافعه تاریخیه) همچین بدمم نمیاد یه بار دیگه واسه سرگرمی ! این فاجعه رو مرتکب بشم... واما چکار می کنم:
مهمترین فاکتور حفظ خونسردی و بالا بردن درجه طبیعی بودنه.بدون اینکه قرمز متمایل به بنفش بشم خیلی ریلکس دماغمو  بالا می کشمو اون مواد خوشمزه سبز رنگو مثل بستنی وسط ظهر داغ تابستون ، قورت میدم!  بعدشم مثل یه شیزوفرن در حال نقاهت ،نیشمو تا بناگوش باز می کنم و انگار که هیچ چیز سبز رنگی  دیده نشده یه جوک ضد نژاد پرستی قومیتی میگمو و با یه خنده انفجاری ، همه حاضرینو به خنده وادار می کنم و هیچی... همه چی طبیعی میشه!
mhb:عینک
از اونجایی که احتمال داره خونواده عروس بگن این پسره که نمیتونه دماغشو بالا بکشه چرا اومده خواستگاری؟ با کمال خونسردی تمام محموله را بالا میکشیم ، اما اگه کنترل محموله از دستم خارج شده بود یعنی مثلا ریخته بود تو چایی باز هم با کمال خونسردی چایی را هورت میکشیم و میزاریم رو حساب اینکه داریم چای سبز میخوریم.بالاخره سرانجام کار یه جور دیگه نیشخند
نیما: متفکر
دستمال کاغذی برمیدارم و بینیم رو تمیز میکنم و بعدش میرم دستشویی . وقتی اومدم بیرون میگم ببخشید من حساسیت و سرماخوردگیم باهم قاطی شده ، شما جدی نگیرید . بعد یه چشم ابرو هم واسه دختر خانوم محترمه میام (اسمش چیه ها؟ زود تند سریع بگو ؟) والا اسمشو هنوز نگفته ، میخواد ریا نشه ! کل خونواده دارن من و نگاه میکنن که بابام میگه ، اجازه میدین این دو گل نوشکفته ، این دو کفتر عاشق ، دو عقاب دلداده بسان لیلی و مجنون کام دل از هم صحبتی باهم به دست بیارن !
بزن کف خوشگله رو که بحث عوض شد !
(قابل توجه رها جون.. این نیما تا اسم خواستگاری میاد میخواد بدونه کیه و چیه و کجاست.. حواست باشه ها... این مشوکه!!! از ما گفتن بود!!!!)
محمد: خیال باطلخب مسلما اولین کاری میکنم اینه که با اون آستین کتم تا قسمت آرنجش دماغ سبز رنگ عزیزمو پاک میکنم ، بعد برای خونواده ی عروس توضیح میدم که آقا یادش بخیر ! ما یه چن سالی تو یکی از جزایر آمریکا زندگی میکردیم ، بعد تا وقتی دماغشون میامد باید با آستین کتشون پاک میکردن ، حتی اگر دستمال هم اونجا باشه ... منم نکه آدم با فرهنگیم ، فرهنگ اونا خیلی زود رفت تو گوشت و استخونم !  
پدر عروس هم کلشو تکون میده میگه احسنت احسنت ! منم هی میگم یادش بخیر ... !
پوریا:ابرو اولا  سعی می کنیم با نیروی مکش خود مانع نمایان شدن آب بینی شویم ! و در ثانی اگر تلاش موثر واقع نشد الکی گوشی در می آوریم که مثلا زنگ زده و  می دوییم بیرون و پس از آن که غرض حاصل شد برگشته ! و عرض می کنیم که رییس جونمون زنگ زد تا آرزوی موفقیت کنه برامون !!!

کیبورد به دست: خنثیاول از همه زیر چشمی چهار طرفمو نگا میکنم ببینم در چه حد ضایع شدم !بعدم فوری با آستین کوتم جوری که کسی نفهمه پاک میکنم !و بعدم انگار نه انگار [سوت]

سوال دوم:سر مسئله ای جزئی شاید هم کلی دوست دخترتان (یا نامزدتان)با شما قهر نموده.. بعد از چند روز تصمیم به آشتی میگیرید  لذا آخر شب که همه خوابند و میدانید کسی مزاحم نیست به او زنگ میزنید. صدای خواب آلودی از آن سمت میگوید : هوووم؟؟!!! میگویید:سلام قناری چشم عسلی خوش صدای من!!! بسه دیگه قهر..خسته شدم طاقتم تموم شد. بیا آشتی ی ی ی!!! قول میدم یه کادوی خوشگل برات بخرم ها ا ا ا ا!!!! ناگهان صدای متعجب مادرتان از پشت گوشی می آید که: چی میگی بچه نصفه شبی.. من کی با تو قهر کردم آخه؟؟؟(هیجان ناشی از منت کشی باعث شده بود شماره را اشتباه بگیرید. فرض بر این است که مادر هنوز از چنین رابطه ای خبر ندارد!!!)

ترخون:خمیازه اینجور جاها باید خیلی اوستا باشی تا بتونی موقعیتو عوض کنی!همینجا اعلام می کنم با قیمت مناسب حاضرم تجربیاتمو در اختیار بر و بچز قرار بدم...اما چه می کنم: بدون اینکه خم به صدام بیارم سریع یه صحنه از ارتباطات دیروز مامانو به یادم میارم.اونجایی که مثلا با بابام حرف می زده یا با آبجی کوچیکم دعواش شده بوده .اونوخ بهش میگم : مامان جون دیروز که با زهره(آبجی کوچیکه) حرف می زدی احساس کردم خیلی از دستم ناراحتی.نمی دونم چرا.از دیروز تا الان دل تو دلم نیست و آروم و قرار ندارم.خیلی دلم می خواست یجوری بیام بهت بگم.خجالت می کشیدم.برا همینم تلفنی بهت گفتم .مامان یدونه ای.برا همینم من تا آخر عمرم چاکرتم.برات همه چی می خرم تا بگی بهم چرا از دستم ناراحتی...و اینطوری مامان ممکنه چارتا دری وری بهت بگه و گوشیو قطع کنه و همه چیز به خوبی و خوشی تموم بشه.
mhb:نیشخند استرساولا ما دوست دختر نداریم و هنوز هم کسی پیدا نشده که زنش رو بده ما ، در نتیجه با کسی نه قهر میکنیم نه آشتی ، ولی چون سوال است و ملزمیم به جواب دادن. همونجا با صدای بلند میگیم الوووووو الووووووو ، چرا قطع شد؟؟؟ و دو تا فحش به اپراتور دوم میدیم و میگیریم تخت میخوابیم و هر کسی هم خواست بیدارمون کنه انگار نه انگار، فردا صبح هم منکر قضیه میشیم و نتیجتا مادرمون هم میزاره رو حساب اینکه ما به دلیل نداشتن زن دچار استرس مزمن شده ایم و شبها خواب های پریشان میبینیم و اینجوری میشه که میرن برامون زن میگیرن و هفت روز و هفت شب برامون جشن میگیرن وشاهزاده قصه ما اینطوری خوش بخت شد بچه ها  حالا برین بگیرین بخوابین آفرین
نیما: راک
- من : مامان ، من دلم واست تنگ شده بود . مامان من الان خوابتو دیدم و فهمیدم که هیچ وقت توی زندگیم  نتونستم قدر محبت ها و ایثارهای تو رو بدونم . فردا روز زنه و من میخواستم اولین نفری باشم که بهت تبریک میگم !
- مامان: بچچه بگیر بخواب ، منگ شدی . فردا روز مرده ! روز هیولای خونخواری به اسم مرد ! بگیر بکپ که فردا باید واسه بابات زیرپوش بخری !
- من: ئئئئئه راست میگیا ! این دیالوگ مال اینجا نبود . هولم نکن الان یادم میاد ....
بوق بوق بوق !
محمد:شیطانهمون موقع گوشی رو قطع میکنم ، فردا صبحش که از خواب پا شدم بدون هیچ مقدمه ایبه مامان میگم یکی دیشب زنگ زد صداش مثه شما بود بعد هی میگفت :
مرد چرا انقد خرجی کم میدی ... میدونی من چقد باید پول گوشت و میوه و هزار تا کوفت و زهرمار دیگه بدم ؟!
بعد مامان خانوم هم میگه چه جالب دیشب یکی هم زنگ زد صداش مثه تو بود که هی میگفتقناری چشم عسلی ، بیا آشتی کنیم !
من هم میگم حتما اشکال از مخابرات بوده ، شاید دیشب خط ها اشتباهی شدن ... !
پوریا:قهقهه  با خیال راحت به ادامه ی افاضات لوس آن چنانی می پردازیم تا طبیعی جلوه نماید و مادر محترمه بپندارد که ما دچار بیماری تلفن زدن در خواب (( یه چیزی تو مایه های خوابگردی )) هستیم !
و دادی سرمان بزند که از خواب پاشیم با این کار هم سوتی لو نرفته و هم ضرب المثل قدیمی آنکه خود را به خواب زده را نمی توان بیدار کرد را زیر سوال می بریم !مغرور
کیبورد به دست:خاک تو سرم  افسوس
اصلا به روی خودم نمیارم که سوتی دادم و ادامه میدم که !
قربون مامان خوشکلم ! بغل
فدات شم من ! خوابتو دیدم ! یه دفه از خواب پریدم دلم تنگ شد !
زنگ زدم فدات شم مهربونم !  ماچ
بعد اونم میگه خنگوله مامان تو که اینقد خل و چل نبودی عزیزم بگیر بخواب

سوال سوم:.سر جلسه امتحان نشسته اید(ترجیحا در یک کلاس نشسته اید) و طبق معموووول برگه تقلبتان را در آستین مخفی کرده اید. با خیال راحت شروع میکنید به تقلب کردن..بعد از نیم ساعت سرتان را که از روی برگه پیروز مندانه بلند میکنید می بینید استاد درست در یک متری شما دست به سینه ایستاده و خیره خیره شما را نگاه میکند علاوه بر او ,کل کلاس هم معطوف نگاه استاد به شما خیره شده اند...

ترخون: از خود راضیادم تو شیلنگ آب غرق بشه اون روزو نبینه...تو چشاش زل می زنم و مثل جیان فرانکو زولا(برین بگردین ببینین کیه!) بهش سلام می کنم.اول خودمو می زنم به کوچه علی چپ که چی می خوای بالا سرم؟ بعدش طبق اصل غافلگیری اموات- که بعدا تو کلاس هام بهتون می گم چیه – کاغذای تقلبو می چپونم تو دهنمو و انگار که دارم شیشلیگ شاندیز می خورم ، قورتشون می دم پایین.اینجاس که با یه لبخند ملیح فرانسوی – که اونم تو کلاس خصوصیام میگم چیه – بهش چشمک می زنم که: دادا ...شتر دیدی ندیدی! ما ممکنه کارای محیر العقول دیگه ای هم بکنیما...!!.احتمالا استاد الان کف خون قاطی کرده و داره منو نیگاه می کنه.ممکنه گیر بده.اگه گیر داد با کمال خونسردی میگم : مدرک دارین؟ .
mhb:[تشویش]   عصبانیتعجب
از قدیم گفتن آب که از سر گذشت چه یه وجب چه صد وجب ، دیگه تو اون دانشگاه درس خوندن حرومه برا همین محکم میزنم رو دسته صندلی و برگه ها رو پرت میکنم و با لهجه غلیظ مشهدی اون هم پایین شهرش میگم : ((چیه یَره نِگا دِرَه ، ها دِگه ، مِثلِ مُو که کار نِکردِن اگه کار مِکردن مِفَهمیدن کِ زندگی چِِقََد سختَ (این جاهاش رو با چاشنی بغض) تا بوق سَگ کار مُکُنُم ، خب نِمشه درس بُخانُم)).بعد هم کلاس رو ترک میکنیم و منتظر عواقب ناشی از تلاش مذبوحانمون میشینیم .
نیما: گریه
استاد روم سیاه اما چی کار کنم که دیشب مجبور شدیم وسایل خونمون رو از توی خیابون جمع کنیم وشند درس بخونم . صابخونه با بابام دعوا کرده که چرا زمین گرده ، بابام هم گفته چون گالیوره از همه جا با خبر گفته ! صابخونه هم گفته تو از خودت دانش و دستاورد علمی نداری ؟ بابام گفته مگه تو فضولی که من از خودم چی دارم و چی ندارم ، تو برو شلوارتو بکش بالا !!! اینجوری میشه که یارو شلوارشو میکشه بالا و فرش خونه ی ما رو هم از زیر پامون میکشه ! نشد درس بخونیم ! حالا همه باهم  گریه کنید مسلمونا ! گریه کنید که گریه ثوابه !
محمد:افسوسدل شکسته
همون موقع اول بغض میکنم ، بعد میزنم زیر گریه ، دقیقا مثه این فیلم هندی ها میگم :
آه استاد ! آه ای استاد دوس داشتنی ! نبودی ببینی این روزا من چه کشده ام !
پدر بزرگ عمه ی خاله ی دخترداییه دختر عموم که 120 سالش بود دار فانی رو وداع گفت !
آه استاد ! مردی بود مثه خودتان یه دسته گل ... در فراغ او این روزهای رو با اشک و اندوه 
سپری کردم و مجالی برای فرصت درس پیش نیامد ! من رو ببخش استاد ! مجبور بودم !
( با لهجه ی اون بازیگر هندیه خونده شود ! ) 
پوریا:وحشتناک اولش می ترسیم ولی از آنجا که ایزی لایف را برای جلسه ی امتحان ساخته اند پس از اینکه هیچکی جز من خبر نداره چه اتفاقی افتاده ! به استاد می گوییم ! به جان خودمان فکر کردیم امتان اوپن بووک است !
کیبورد به دست: سوالات داغ میزاره ها شرمنده
اِیولاِاِ
سلام استاد خوبی خوشی شما کی اومدین !
یه کم که حواسش پرت شد برگه رو در یک حرکت انتحاری قایم میکنم
بعد رو به استاد خیلی خونسرد : اتفاقی افتاده استاد تعجب

سوال چهارم:با هزار قرض و قوله و وام و قسط در مجتمع تجاری یک شرکت زده اید تا به حول و قوه الهی شما هم وارد بازار تجارت شوید.. روز اولی که همانا افتتاحیه باشد بعد از رفتن فک و فامیل و شروع به کار,ناگهان در شرکت به شدت باز میشود و فردی نقاب پوش وارد دفترتان میشود اسلحه بر سرتان میگذارد که هرچه در گاو صندوق دارید خالی کنید( از قرار از این دزد های مجتمع های تجاری بودند که از تازه کار بودن شما هم خبر نداشتند و هرچه هم بگویید صندوق خالی است گوش بدهکاری ندارند...)

ترخون::  گاوچراننباید تحریکش کنم.تو چشاش نگاه می کنم و همونطوری که دارم چایی می خورم ، لحن حرف زدنمو مثل بچه های چاله میدون می کنم و بهش میگم:بچه خجالت بکش! همکاریما... تو مگه منو نمیشناسی؟ منم.اسی چارشاخ! تو شوش یه زمانی سر می بریدم.حتما اسم منو شنیدی.(اینجا احتمالا رنگ صورتش از قرمز به قهوه ای کم رنگ تبدیل میشه...)حالا اومدم شرکت زدم تا اینا – که نمیگم منظورم کیا هست! – بهم گیر میر ندن.حالاشم اون تفنگ مگسیتو از رو کله ام وردار تا پا نشدم چپ و راستت نکردم.....اما بیبیییین... از جنمت خوشم اومد.بیا بشین یه آدرس دارم مال یکی از این پولدارای بی درده بالا شهره.(که اینجا منظورم آدرس خونه برادر زنمه!!).بیا بشین این آدرسو زیر نظر بگیر با بر و بچز یه اختلاط کن ببین چیکار می تونی بکنی.... پول و پله خوبی داره.!.برو ببینم چیکار می کنی.هرچی زدی هفتاد من چل تو.... قبول؟!..و ادامه ماجرا...
mhb:-[تشویش]
هیچ کاری نمیتونیم بکنیم الا اینکه جلو شا......ن خودمون رو بگیریم حتی اگه بتونیم اونو کنترل کنیم دیگه نمیشه جلو ر...ن خودمون رو بگیریم.البته از اونجایی که دزدای مشدی معروفن به شمع دزد ، شمعهای ماشین آخرین مدلمان را به همراه وایر و کلا تمام ماشین تقدیم ایشان میکنیم.
نیما:عجله
من : سیاهی کیستی ؟ آیا پپسی کولا ؟ سیاهی : هرچی داری و نداری رد کن بیاد عمو پورنگ ؟ م: وقت اداری تموم شده برو فردا بیا ، راستی هالووین امشب نیستا ؟ س:بشین بینیم بابا . یا هرچی داری میریزی روی میز یا همین جا افقی ت میکنم ! شوخی موخی هم توی کار نیست ! م: بنگاه شادمانی طبقه ی پائینه ! اینجا ستاد جمع آوری متکدیان شهری ست ! شما اگه احیانا با صنف شریف دزدا سر و کار داری باید بری زیرزمین ! اون گاوصندوق هم اونجاست کنار دستشویی ! رمزش هم هست 1357 ! چون سال رشد و شکوفایی برای متکدیان بود ! حالا برو اگه کمکی چیزی داری اونجا واریز کن !
محمد:از خود راضی
تنها کاری که میشه کرد و اونو انجام میدم اینه که یهویی شلوارشو میکشم پایین ، بنده خدا هم کپ میکنه و خجالت میکشه و تا بیاد اونو بکشه بالا ، من مثه چی فرار میکنم و در میرم !
پوریا:شکست اولش که کلی فهش نثار حضرت شانس می کنیم و سپس در حالی که کف زمین خوابیده ایم و آن مردک دزد پایش روی انگشتمان است می گوییم برو خوب خودت ببین تو گاوصندوق چیزی نیست !! بیا این ادکلن ها رو بخر ! من یه پول میذارم تو صندوق تو هم برو صندوق رو خالی کن !
کیبورد به دست: عینک
اگه بخت ما بخت بود اسممون بخت الله بود عزیزم این کلید
گاوصندوق هر چی دوس داشتی بردار اضافه هاشم بده ما گشنه نمونیم !
اگه یه کم خشن شد میگم خو بیا اینم جیبام واسه تو  استرس
 

خوب دوستان امیدوارم لذت وافر برده باشید از این برنامه.. ماشالاه دوستان هر کدام یک گوله نمکند و ما خبر نداشتیم.. این نشان میدهد ذات انسان با طنز عجین گشته چه بخواهیم چه نخواهیم...
خنده های روی لبتان مستدام باد...

[ ۱۳٩٠/٤/٥ ] [ ۳:۱٢ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
امکانات وب