طنز تلخ , قهوه اسپرسو!
قالب وبلاگ
آخرين مطالب
لینک دوستان

بعدا نوشت : رادیو بیـــب.. اولین رادیوی طنز محض حساب میشه در دنیای مجازی.. گرچه دایر کننده اش دکتر حامد می باشد و این خود جای سوال دارد ولی شنیدنش خالی از لطف نیست..

به قول آقا داداش رفته بودیم داگ هوس(dog house) ..

نمیدانیم یک اصطلاح روانشناسی-سینمایی-من در آوردی از طرف برادره میباشد.. شاید هم تخصصی است. الله  اعلم.. خلاصه این که معنیش میشود همان غار تنهایی و خود سازی و این قسم اباطیل..

اما از آن جایی که شانس ما به سنگ پای قزوین هم گفته زکی.. در همین داگ هوسی که تشریف برده بودیم داگش پاچه ما را گرفت و افتان و خیزان به ناچار فرار را بر قرار ترجیح دادیم...

در این سه روز جوشکار و عمله و بنا متفق القول بر اعصاب ما رژه میرفتند تا شرط میهمان داری را ادا کرده باشند.(بنٌایی داشتیم. مخلص کلام!!!)

یادش بخیر یک زمانی برای خودمان یک پا جوشکار بودیم!!! الانمان را نگاه نکنید خرامان خرامان با ناز و ادا از برداشتن یک عدد تخم مرغ کمرمان میگیرد و آه و فغانمان بلند میشود... آن زمان ها یعنی دوران دانشجویی برای خودمان یلی بودیم !!!..

القصه..

یک درس داشتیم به نام کارگاه عمومی که در تمام دوران چندین و چند ساله تحصیلمان هرچه تحقیق و تفحص و بعضا تجسس نمودیم که دریابیم این درس به چه کارمان می آید چیزی عایدمان نشد که نشد. به خیال این که درس آسانی است و هیچ پس و پیشی هم ندارد همان ترم دوم برداشتیم که قالش کنده شود و ما را به خیر و او را به سلامت..

چشمتان روز بد نبیند.. روز اول یک اره بهمان دادند دوبرابر قد و هیکلمان .. سوهان و آچار و کلی دم و دستگاه که چه کنیم؟؟؟.. قطعه فلزی صاف کنیم.. ما هم که عالم و آدم خبر دارند از چشمان چپ و چولمان..اینورش را میگرفتیم آن ورش در میرفت.. این ورش را صاف میکردیم و از لای دستگاه بیرون میکشیدم وباز میدیدم آنورش کج و کوله است...

بماند که گفتنش فقط تف سربالایی است و دلقک نمودن ذات همایونیمان.. خلاصه به ضرب و زور پاچه خواری و استاد توروخدا ,نمره نوزده و نیم را قاپ زدیم..

جلسه دوم تعمیرات ماشین بود و تنها کاری که نکردیم این بود که دیفرانسیل ماشین را بگیریم وانتگرالش را در کنیم.

جلسه سوم جوشکاری بود و از همه سخت تر.. چون استاد سخت گیر و البته چشم چرانی داشت.. 6یا 7 اتاقک کوچک که دو نفر دونفر میچپاندنمان داخل و میگفتند با دستگاه به آن عظمت کار کنیم.. مدام هم استاد میگفت مواظب باشید دستتان به الکترود ها نگیرد که خدا میداند پودر شده بدنتان را از کدام در و دیواری باید جمع کنیم.. نه این که ترسیده باشیم ها.. نه.. فقط چندشمان میشد!!!!

آن کلاس چندین جلسه طول کشید و صد ها الکترود بود که در راه علم فنا میشد.. از پشت محافظ صورت به آن کلفتی مانند کوری بودیم که دوستمان به چپ چپ به راست راست میداد تا مطمئن شویم روی فلز جوشکاری میکنیم نه روی شصت پای خودمان...

اولین بار بعد از کلی ذوق و شوق بعد از جوشکاری نگاهی به فلز انداختیم . رد جوشکاری مانند رد ادرار کودکی بر زمین شده بود.. اما از همین هم کلی ذوق میکردیم..دوست نازک نارنجی امان که خیلی از دستگاه میترسید.. گفت فلانی توروخدا بیا برای من هم بزن و ببر نمره منو هم بگیر.. ما هم خراب رفاقت!!! دو تا جوشکاری دوقلو و عین هم را بردیم به استاد نشان دادیم و گفتیم این یکی مال ماست این یکی مال رفیقم.. شانس آوردیم درهمان لحظه در و داف دورو برش زیاد بود و به ساخت دست بشر کاری نداشت ,محو جمال ساخت دست خدا بود.. دو تا بیست خوشگل برای هرکداممان گذاشت و ما هم فلنگ را بستیم تا بنگش در نیامده!!!

بماند.. گفتنی ها زیاد است..
از فواید آن کلاس در رشته درسیمان نه ما چیزی فهمیدیم نه خود دانشگاه.. فقط می دانستیم که باید پاس شود و به هر ترفندی بود هم پاسش کردیم.. مثل همه درس های دیگری که تا آخر تحصیل نفهمیدیم به چه دردمان میخورد..

یادآوری:به نظرتان این روز ها برویم وردست اوستا جوشکار بایستیم ملت بهمان نمیخندند؟؟.. گمان می کنم همین کسالت تابستان و بیکاری است که بی انگیزه مان کرده.. بالاخره هر چه باشد کار پر هیجانی است...

[ ۱۳٩٠/۳/۱٦ ] [ ٩:٥٠ ‎ق.ظ ] [ ریحانه ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
امکانات وب