طنز تلخ , قهوه اسپرسو!
قالب وبلاگ
آخرين مطالب
لینک دوستان

از همان ابتدا هم به گروه خونمان عشق های آتشین و رمانتیک بازی های خاله زنکی نمیخورد..

یادمان نمی آید دقیقا کی دوران عشق بازی و مجنون و لیلی بازی هایمان گل کرد.. اما یک روز که پای یکی از همین سریال های آبکی نشسته بودیم حس کرده ایم عاشق جوانک خوش بر و روی نقش اول فیلم گشته ایم.. تا حدی که کلاس زبانمان تمام شده و نشده می پریدیم داخل مرکب پدر و مدام دستور می دادیم که گازش را بیشتر کند و بنده خدا را مجال نفس کشیدن هم نمی دادیم که مبادا حتی ثانیه ای از این سریال از دست برود و ما لحظه ای از دیدن یار غافل شویم... طفلی مرحوم پدرمان چه مرارت ها که از دستمان نکشید!!!!

بعد از آن مزه عشق را دیگر نچشیدیم تا سال دوم دانشگاه.... درس فلان فلان شده ی یک را به ضرب و زور و التماس تمنای استاد تمام کردیم.. نیت کردیم که فلان فلان شده ی 2 را با قدرت تمام برداریم و قصدمان این بود که این یکی را به سبک خر خوانی نمره مقبول کسب کنیم..

روز اول سینه ستبر کرده و شانه عقب داده و ملکه وار وارد کلاس شدیم.. اما چشمتان روز بد نبیند همان اول کلاس کل ابهتمان پر پر شد و ریخت. ردیف اول کلاس دو دانشجوی پسر نشسته بودند.. یکی از آن ها را پیشتر نیز در دانشگاه دیده بودیم و از بین کل اجوج مجوج های سانتال مانتال کرده دانشگاه بیشتر پسند کرده بودیم..همین آقا( که فکر می کنیم اسمش علی بود) یک نیم نگاه به ما انداخت و سریع نگاهش را دزدید.. همین یک نیم نگاه کلک و پرمان را ریخت و با همه غرور کاذبی که چسبانده بودیم به دماغمان چنان هیجان زده گشتیم که عنقریب بود برویم و کنارش بنشینیم!!!

گشتیم تا اولین و صد البته نزدیک ترین نیمکت به علی را کشف نمودیم..که این نزدیک ترین صندلی همانا اولین صندلی ردیف کناری درست داخل دهان استاد بود.. مخصوصا که استاد شلخته ای داشتیم و هر از گاهی چند برگ نت هایش میریخت بر سر و کولمان.. یادش بخیر چقدر برای این استاد خودکار از روی زمین برداشتیم.. لقب چای شیرین بهمان داده بودند این اواخر..

 لازم به ذکر است که علی مذکور فوق العاده خر خوان تشریف داشتند.. یک جورایی شاگرد تاپ کلاس بود.. ما هم آن زمان ها به عزراییل جان می دادیم ولی جلوی پسر جماعت کم نمی آوردیم.. مخصوصا پسری که چنین خبط عظیمی نموده و قلب ما را تسخیر کرده..یک خصلت ناپسندی که علی داشت این بود که هرچه استاد سوال مینوشت برای حل کردن سریع می پرید پای تخته جهت حل نمودن معما .. و ما مجبور بودیم با همه انزجاری که از این کار داشتیم درست بعد از علی بپریم پای تخته.. سخت ترین رو کم کنی نیز همین پای تخته رفتن بود و بس.. بقیه اش کاری نداشت..

خلاصه این که یواش یواش این "خوشمان آمد " تبدیل شده بود به عشق و شکار لحظه ها.. یعنی این که همه غرورمان را بگذاریم زیر پا و یک نیم نگاه بیاندازیم و عجیب بود که هر قدر هم  مدت زمان این نیم نگاهها کوتاه می بود باز هم نگاهمان به هم تلاقی پیدا می کرد ..

خلاصه کل یک ترم را پر پر شدیم و آخر حتی یک سلام هم به او نگفتیم.. اما خدا خیرش بدهد باعث شد ما با بالاترین نمره درآن درس قبول شویم و کلی ذوق کنیم..

این بود اولین خاطر خواهی نصفه و نیمه ما.. وبعد از آن هم دیگر هیچ مردی نتوانست دل ما را به دست بیاورد دلیلش هم این است که به عشق و عاشقی زیاد اعتقادی نداریم

به نظر ما دوست داشتن برتر از عشق آمد پدید...

یادآوری:نگید طولانی بود ها.. کمترین حالتش رو نوشته ایم.. خلاصه تر از این نمیشد...

[ ۱۳٩٠/٢/٥ ] [ ۱:۳۳ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
امکانات وب