طنز تلخ , قهوه اسپرسو!
قالب وبلاگ
آخرين مطالب
لینک دوستان

پیش نوشت: رهای عزیزم من رو در غم خودت شریک بدون.. از وقتی شنیدم واقعا شوک شدم. میدونم این جور مواقع بهترین همدردی سکوته که شاید حرف زدن خیلی دردناک تر باشه.

از وقتی این وبلاگ رو تاسیس کردم و از قضا با بحران های روحی من هم متقارن شده بود هدفم  شاد کردن ملت و البته قبل از اون شاد کردن خودم بود. شاید این هم یک تاکتیک دفاعی انسان باشه برای دفاع در مقابل حملات دپ زدگی !

اوایل واقعا به هدفم میرسیدم. شاد میشدم از نوشتن دری وری ها و خزعبلاتی که به خورد ملت میدادم و اون ها چه از ته دل چه از روی دل میخندیدند. اما چند وقت که گذشت وقتی به خودم اومدم دیدم دغدغه ام شده بهتر نوشتن.طنز فاخر تر متبحرانه تر و صد البته چشم دشمن در آر تر. دیگه از اون صمیمیتی که نوشته هام داشت خبری نبود. دغدغه ای که چه جوری بنویسم بهتر باشه مثل خوره به جون نوشته هام افتاده بود و این شد که دیگه هر چیزی رو نتونستم بنویسم. هر حرفی رو نتونستم بزنم.از طرفی هم اتفاقاتی اوایل وب نویسیم افتاد که باور کردم در این دنیا هم نمیشه زیاد روراست بود و از همه چیز نوشت. برای همین تقریبا 90 درصد زندگی من پشت پرده های حقیقت خودشون رو پنهان کردند و ماسکی به اسم اسپرسو بر چهره زدم و شدم چارلی چاپلین 2010 ..

خندوندم در حالی که اکثر اوقات چشمان خودم پر از اشک بود. آیکون های نیشخند و خنده های سرخوشانه شده بود گونه های سرخ شده از سیلی...

بماند .. همان بهتر که نگفته ها نگفته باقی بمونند. القصه...

همه قبول دارید که هر انسانی یه جایی کم میاره دیگه. شاید بشه گفت دیگه کم آوردم.. تنها دلیلش هم اینه که اینجا اون چیزی نیست که میخواستم.. دلم یه نوشتن بی دغدغه میخواست. یه روراستی مطلق میخواست.. دلم یه درد و دل میخواست. اما الان که نگاه میکنم به راه پیش رفته میبینم هیچ کدوم از این ها حاصل نشده و بالعکس نوشتن شده برام دغدغه.

میخوام برم خواب زمستانی.. اندوخته هام رو جمع کردم وبه اندزه یک خرس گنده شدم.. باید یه خواب طولانی زمستانی داشته باشم تا بتونم برگردم سر جام...

ولی از اونجایی که ترک عادت موجب مرض است لذا دلتون رو خوش نکنید که از شرم خلاص میشید. رد پام رو توی وب هاتون میبینید . به هر حال من کرم نریزم شبم روز نمیشه که.. اینجا نتونم کرم بریزم تو همون وب شما ها باید آسکاریسه خالی بشه دیگه!!!!!

اینا پیش در آمد بود. و این که دعا کنید تا بتونم برگردم با اون چیزی که واقعا دلم میخواد اینجا باشه...

ادامه مطلب هم که خوندنش توصیه میشه میدونید که توصیه های من هم با نرمش و خواهش و لطفا نیست با گرز و پتک و پارو میباشد!!!!گاوچران

 


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/٦/۳٠ ] [ ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]

دوستان عزیز ,بانوان گرامی و محترم, و ایضا آقایان محترم تر.. در خدمت شما هستیم با آموزش فوتون( جمع مذکر فوت ) کوزه گری در امر آرایشگری. از این جهت که دنیا آخر الزمان گشته و سیل وسایل آرایشی در تنبان آقایان از کیف خانم ها بیشتر است لذا نیایید بگید این پست زنانه است و با ما کاری نیست.. چه بسا موارد ذکر شده برای شما عزیز دل برادر کاربردی تر باشد.

خوب برای اول کار باید مجلسی,عروسی,پارتی(اعمم از گود بایش یا هلو اش) شاید هم امر خیری را در نظر بگیریم. فرض میکنیم یکی از موارد فوق پیش آمده و شما خرسند و خجسته بازار رفته اید و تمام مایملک جیب مبارک را داده اید و همه موادر مورد نیاز برای تبدیل شدن به سوپر استار مجلس مذکور را فراهم کرده اید.

اما همین که وارد خانه میشوید و هر چه لوازم خود را کنکاش میکنید اثری از واکس موی خود نمی یابید. در این موقع اصلا هول نشوید. ابتدا آرامش خود را حفظ میکنید و در کمال خونسری به طرف کابینت بالای گاز یا پایین گاز یا در خود گاز به هر حال هر جایی که روغن مایع را مادر مکرم جاسازی کرده میروید و روغن مایع مخصوص پخت و پز را بر میدارید و میروید جلوی آیینه.. بعد از اتمام کار و آرایش مناسب بر موها مقدار متنابهی از روغن را در دست ماساژ داده و به پهنای باند موهایتان می مالید چنان که به اصطلاح روغن ازش بچکه!!!!. در انتها اگر احساس کردید موهایتان بوی کتلت سوخته گرفته اصلا به عقل نگارنده شک نکنید. کمی از عطر مردانه ی برادر عزیز تر از جان که از قضا وجودش فقط در همین مواقع به درد میخورد را به کف دست میمالید و به موهایتان میکشید.. از هزارتا واکس مو خوشگل تر و براق تر و خوشبو تر میشه لامصب!!!!

مورد دوم برای ژیگولو های موفرفری است یا آنهایی که شنیون کرده اند و تافت شان سر بزنگاه تمام میشود. مواد مورد نیاز : آب یک لیوان ,شکر یا قند  به مقدار دلخواه(بسته به میزان چسبندگی مورد نظر )و کمی هم عطر البته این بار ترجیحا زنانه , موارد فوق را با هم مخلوط نموده و به صورت ضربدری به موهایتان میکشید .. چنان چه از این شیشه شور ها در منزل داشته اید و تمام شده یا تمام نشده (فرقی نمیکند به هر حال خیلی راحت میتوان دور از چشم خانواده در سینک خالی کرد و گفت صبح شیشه هارا با هزار جان کندن شسته ام و شیشه شورمان ته کشیده!!!) از آنها داشتید میتوانید ماده تهیه شده را در آن ریخته و به کلاس کار بیافزایید..

خوب هنر جو های عزیز , آموزش این هفته به پایان رسید . با امید به این که این دو زار  ته مانده ی آبرویتان هم بر باد نرود فی المجلس خداحافظی میکنیم تا بعد....

[ ۱۳٩٠/٦/٢٦ ] [ ٤:٢٠ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]

این علی زنبوووور یک هفته ای هست که مارو با خاطرات در پیت مدرسه رفتنش مارو سرکار گذاشته ...ول  کن هم نیست لامصب!!!!!

ولی کلا یادش بخیر روزایی که مدرسه میرفتیم و دغدغه کتاب و دفتر داشتیم.. یادش بخیر این روز ها که میشد دیگه نمیشد مارو از مغازه های لوازم التحریر جمع کرد. همش دنبال آخرین مدل های دفتر ها بودیم و این که چه جور مداد جادویی میخواد مد بشه امسال...

کتاب ها بوی نویی میداد و این بو همیشه منو به استرس میانداخت. جلد هایی که بعد از چند سال دیگه خودم دفتر و کتابم رو با دقت جلد میکردم و با همه خر خونی خودم و مامانم بازم تمیز ترین و سالم ترین کتاب کلاس بود. آخه رسم بود که یه دور من میخوندم یه دور مامانم میخوند و بعد که خوند و خوب خودش حفظ شد شروع میکرد واو به واو از من پرسیدن. یک سوالایی در میاورد که عقل جن هم بهش نمیرسید. یادمه هر دفعه معلم ها به من شک میکردند . خوب حق هم داشتند . اون زمان ها که گوساله ای بیش نبودم فکر میکردم درس خوندن یعنی خر خونی و به این صورت که حتی جای ویرگول جمله هم حفظ میکردم و دقیقا عین کتاب مینوشتم. خودم هم الان به عقل خودم شک کردم والا!!!!

یادش بخیر روز های اول مدرسه سال اول ابتدایی. من و مادر در یک مدرسه بودیم و مادرم معلم پرورشی مدرسه. اینقدر برام مدرسه عادی بود که همه سر صف بودند من وسط حیاط میچرخیدم. نه این که مادرم اونجا باشه و سو استفاده کنم.. چون سال های قبل که من مدرسه ای نبودم روال این بود که من مدرسه میرفتم و منتظر مامان میموندم تو حیاط میچرخیدم فکر میکردم اون سال هم همون طوره!!!

معلم های راهنماییم خیلی منو اذیت میکردند. مثلا یه معلم حرفه و فن داشتم سر کلاس جلوی همه بچه ها صدام میکردو میگفت فلانی یه بیست و پنج صدم اینجا ننوشتی. دو تا هم صد و بیست و پنج هزارم هم اینجا.. نمره ات شد نوزده و نیم..

البته به همین سادگی نمیرسید به نمره که.. من همیشه فکر میکردم زیر ده شدم که اینجوری صدام میکنه!!!! یا یه معلم دینی داشتم بعد از امتحان همه رو میخوند بعد میگفت فلانی از تو انتظار نداشتم واقعا خراب کردی.. از بچه زرنگ کلاس و این نمره بعیده.. چرا درس نمیخونی؟؟؟ چرا همش نمره های بیست میگیری!!!!

الان که فکر میکنم شاید این شوخی خرکی های معلم هام منو به این روز انداخته و کمی تا قسمتی خل وضع شدم!!!!والا!!!!

الان که دارم دوباره تو همون مدرسه مذکور به بچه ها که دقیقا روی همون نیمکت هایی که من بیست سال پیش مینشستم نشستند درس میدم و بعضا همون معلم های خودم الان همکارم شدند میفهمم که چقدر دنیا زود گذره.. قدرش رو ندونستم... خیلی راحت از کنارش رد شدم. و الان هم خیلی راحت دارم رد میشم و میدونم بازم یه روزی حسرت همین روزا رو هم میخورم... هی ی ی ی جوونی کجایی که یادت بخیر!!!(آیکون پیرزن بی دندون!!!!!)

یادآوری: مدسونید فکر کنید که میخواستم بگم بچه زرنگ کلاس بودم ها!!! نه ه ه ه ه!!!‌گفتم که فقط بدونید ما هم بله ه ه ه ه!!!!!! نسوتالژی اون روزا بود فقط همین.

[ ۱۳٩٠/٦/٢۳ ] [ ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ ] [ ریحانه ]

روز تولدم مصادف شده بود با چهلم آن مرحومه مذکوره در پست های اخیر. لذا در خانه تنها بودم. تنهای تنها با عروسکم....!!!!

فردای آن روز مادر و برادرم که آمدند به شوخی گفتم هی ی ی ی. امسال که دریغ از یک کیک ساده!!! مادرم هی آخی و اوخی کرد.. برادرم هی میگفت نازی الهی بگردم و اینا!!!(آره ارواح عمه ام!!!!)

خلاصه پس فردای اون روز تولد که میشه فردای اون روزی که من به شوخی اون حرف رو زده بودم و در نتیجه میشه همون دیروز!! دیدم مامانه با یک جعبه کیک وارد منزل شد...

با دیدن جعبه و کیک داخلش عرق شرم و خجلت بود که از پیشانی به سمت ستون فقراتمان روانه میشد!!! ناراحت شده بودم  شوخی خودم. شاید به جا نبود. من میدونم مادرم خیلی گرفتاره برای همین هیچ وقت توقع چنین کار هایی رو ازش ندارم. اگر خودش برام میخرید و تولد میگرفت که فبها ولی اگر یادش میرفت یا نمیتونست همیشه مراعات میکردم و هیچی نمیگفتم.. اما این بار این تنها کیکی بود که با عذاب وجدان بریدم و خوردم.

یادآوری:برادره میگه من بلد نیستم واسه خانوما خرید کنم خودت برو یه چیزی بخر ولی از صد تومن بیشتر نشه... بمیرم پسرم این قدر سر به زیر و چشم و گوش بسته میشه آخه؟؟؟؟!!!!!!!!براش نگرانم این میخواد پس فردا زن بگیره چه جوری میخواد بره خرید زنانه؟؟؟

یادآوری: یه چیزی هست یک ماهی تو ذهنم رژه میره ولی یادم میره هی بیام بگم..

قابل توجه همه دوستان عزیز چه خاموش چه روشن چه نیم سوز چه اتصالی کرده...

دلم میخواد در پیش زمینه ذهنیتون شخصیت من شبیه کدوم یکی از این آیکون های پرشین بلاگه.. (خدارو شکر پرشین هیچی نداشته باشه آیکون زیاد داره!!!) همه هم مختارند که هر آیکونی دوست دارند و واقعا من رو شبیه به اون میدونند بگذارند. این در حکم یک امان نامه است. هیچ تنبیه و مجازات و خدای نکرده معرفی نامه ای هم در کار نخواهد بود . با دست باز مختارید.

این عکس کیک میوه ای که مادره خریده بود.. سلیقه اش هم بدک نیستااااا!!!!! یادآوریه یادتون نره خواهشا.

                                             

[ ۱۳٩٠/٦/٢٠ ] [ ٤:٥٢ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]

 

                                                            

دخترکم اگر روزی روزگاری بر فرض محااااااال افتادم و مردم , سنگ قبرم را از استیل بگذار.

مباد که بر روی سنگ قبرم شعر های دری وری بنویسی و ملت را به حال اغما بیاندازی.

مبادا که چهره ام را بر روی قبر حک کنی که آن دنیا هم حال و حوصله عشق و عاشقی و خواستگار پشت در را ندارم!!!

بر روی سنگ قبرم آن بالا بنویس ای کسانی که ایمان آوردید ایستادن بیجا مانع کسب است. فاتحه خوانده و رفع زحمت کنید.

آن پایین سنگ هم اسامی خدا و پیغمبر و ائمه را بنویس که در موقعی که نکیر و منکر بر سرم ظاهر شدند و از ترس هر آنچه از بر کرده بودم یادم رفت ناخونکی بر سنگم بزنم و تقلبی کنم که هم خدا را خوش بیاید هم متوفی را!

یادآوری: از سری وصیت نامه های اسپرسو برای دخترش

یادآوری: این روزها فضای مجازستان خوب بود. عروسی و تولد و دیش دان دان.. تبریک به این دو نوگل تازه شکفته. مژده و محمد. باشد که به پای هم پیر شوید.

یادآوری: آخه این همه عروسی و تولد. اینم عنوان بود.. حالا خوبه من شب خوابم نبره ؟ هان؟

یادآوری: از بس بچه های گروه بد قولی کردند ما هم بد قول شدیم و هی یادمون میره پست رو سر وقت بزارم. وقت شناسیمونم به فنا رفت.. هی ی ی ی!!!!

همین عنوان را در کوچه های بغلی بخوانید: 

چه صبری دارد خدا (سجاد رامشت)

یادداشت های اتفاقیه (یوسف شیروانیان)

وقتی دلم تنگ می شود (مژده شاه نعمت الهی)

بوی باران عطر خاک (باران سادات)

پرسه خیال (رضوان پری)

میثاق ( زینب حیدری)

انتهای بیراهه (ف@طمه)

حرف های نزدیک ( mEmol )

ترخون (مهدی زرین قلم)

پنجره ( محمد رضا)

منتظر پرواز

طنز تلخ، قهوه اسپرسو (ما، ریحانه)

بی تو با تو بودن (سحر،طه)

مینی تاک (هانیه)

ذهن مرا دنبال کنید (محمد الف)

سین عین طا

جشن بارون (نسرین)

روزهای من (یک بنده ی خدا)

روزگــــ شل.غم ـــــار (محمد)

پسر خاک (ساجد)

نامه ها (امید حق گویان)

ما که رفتیم (محمد)

ملکه نیمه شرقی

.:ساعت ۲۵:.

به همین زودی (مهشید)

دری وری های یک کیبورد به دست

صور اسرافیل (زهرا)

خانوم مهندس می نویسد

به قلم آنها که به بهشت نمی روند ( سحر )

پرسش های علی ( علی)

زنبور ( علی )

امروزه ( سیروس خلیلی )

خدا - عشق - امید ( زهرا )

دلواپسی هایم زیر باران ( یوسف )

وب نوشت های یک دانشجو ( مرتضی طاهری )

 مرد کاغذی(ابراهیم)

 

[ ۱۳٩٠/٦/۱۸ ] [ ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]

در بحبوحه جنگ به دنیا آمدم  در میان خمسه خمسه هایی که نقل نبات شده بود بر سر مردم و جای آبنبات چوبی در دستان کودکان را پر کرده بود. از اقبال بلندم درست روزی درد مادرم را فرا گرفت که چند سال پیش درد بزرگتری ملت را فرا گرفته بود.. هفده شهریور خونین, درست چند سال قبل رخ داده بود و هنوز داغش بر سینه مادران فرزند از دست داده و شوی از کف داده سنگینی می کرد.. گویا همه تلاش مادرم در جهت تعویق یا تعجیل انداختن این درد بی نتیجه بوده و از همان اول هم شیپور ناسازگاری را دست گرفته بودم .. درست همان هفده شهریور, جمعه سیاه. شاید هم خونین, به هر حال رنگ قرمز زیبا تر از سیاه است و ترجیح میدهم به جای سیاه از لفظ خونین استفاده کنم.

پدرم از ذوق دختر دار شدن زمین و زمان را گم کرده بود. نقل است که اتاق خصوصی مادرم در بیمارستان حکم بانک را پیدا کرده بود و هرکه وارد میشد بدون انعام خارج نمیشد. چه لفت و لیسی راه انداخته بودند نظافتچی ها و پرستاران, هر ربع ساعت یکی می آمد به بهانه تنظیم باد چرخ تخت مادرم, یا گرفتن فشار کودک یک روزه . همه هم بلا استثنا و بدون هیچ  تبعیض نژادی و کاری مبلغ دویست تومان انعام و شیرینی میگرفتند و با سلام و صلوات راهی میشدند.(خدا میداند دویست تومان در آن روزگاران حکم طلا را داشت)

6 سالم بود که از مستاجر نشینی به سازمان نشینی روی آوردیم.. خوش نشینی نبود ولی از در به دری سالانه و اجاره خانه های سر به فلک کشیده و غرو لند صاحب خانه و قرو وقمیش زن صاحب خانه و زبان درازی های بچه  صاحب خانه خلاصی می یافتیم.

و در آنجا زندگی بیست و اندی ساله من شروع شد...

با همه دغدغه های داشته و نداشته. با همه آروز های بوده و نبوده. با همه خاطرات بر باد رفته. با همه....

ولش کن .

دیگه تولدم برام رویایی نیست. گذر زمان است. سال به سال روی سن آمدن است. سراشیبی جوانی است که بی رحمانه میتازد بر اندام این تن ناتوان.

قرار نبود این چند روز این طرفا پیدام بشه. نه به خاطر گند دماغی و اینا. فقط به خاطر مشغله هایی که این روزا سرم هوار شده ویاس فلسفی که گریبانگیرم شده.

ولی وقتی دیدم این همه ابراز محبت رو  از این که هنوز منو به یاد میارید. شرمم شد نیام و تشکری جانانه از همه تون نکنم.

باور کنید همه تون رو دوست دارم حتی آقایون این دیار رو هم به اسم برادر خطاب میکنم چون واقعا مثل برادرم دوستشون دارم. خیلی ها ایراد گرفتند از این که چرا با آقایون سرزمین مجازی اینقدر سر به سر میزارم و رعایت شئونات رو نمیکنم. جا داره همین جا جواب بدم که من به همه شون به چشم برادرم نگاه میکنم و اونا هم یا به من میگن خاله ترسناک. یا میگن پیرزن یا میگن خواهر یا میگن  جغله.. خلاصه این که همه به هم خواهر و برادریم اینجا دیگه خوش میگذره!!!!

یادآوری: دو پاراگراف اول از کتاب  زندگی نامه ام هست که هنوز در گوشه کامی خاک میخوره و منتظر اتمامه. خیلی خاطرتون رو میخواستم که براتون اینجا نوشتمش ها.

یادآوری: الان یادم افتاد راستی.. به خاطر این که همه در به در دنبال سن و سال من هستند و هر طوری شده میخوان بنده رو تحریک کنند که از زیر زبونم بکشن که چن سالمه لذا تصمیم کبری گرفتم که همین تولد امسالم همه تون رو از خماری دربیارم و تمام قواعد زنانه رو زیر پا بزارم و بهتون بگم که بنده فقط چهار ده سال سن دارم!!!!!!!!!!!! هر کسی هم اندکی شک کرد به این قضیه خونش گردن خودشه!!!!!گاوچران

[ ۱۳٩٠/٦/۱٧ ] [ ٦:٥۸ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]

دقیقا 4 سالی میشود که فارق التحصیل شده ام و به دلایل پاره ای از مشکلات عدیده و قلیله از گرفتن مدرک معذور بوده ام.. مهم ترینش این است که چون در تهران مرکز تحصیل کردم(دانشگاه آزادی هم خودتی!!! اون موقع من با رتبه سه رقمی رفتم دانشگاه آزاد نه مثل الان باشه که دانشگاه بیاد آویزوون کت مردم بشه و خرکششون کنه دانشگاه.. )

القصه این دانشگاه هزار جا شعبه داره. اسکندری. پونک. شهرک غرب. فلسطین. حافظ خدا بیامرز که بسته شد ولی اون موقع برای ما باز بود و کار میکرد. کریم خان. و خیلی جاهای ناشناخته دیگه.. و نکته انحرافی هم اینه که برای گرفتن مدرک اگر بخواهی نمره رتبه ات رو بگیری باید بری اسکندری. برای امضای اداره امتحانات باید بری پونک. برای امور مالی بری همون پونک. خدای نکرده اگر نمره تربیت بدنیت مشکل داشته باشه باید بری شهرک غرب. برای امضاهای دیگه کریم خان. برای سلام احوال پرسی باید بری فلسطین برای دستشویی رفتن باید بری حافظ. برای بوفه باید بری بازم پونک.. خلاصه در اقصی نقاط شهر همینجوری چرخ بزنی. لذا برای آدم کله گنده ای مثل من افت کلاس داره این همه بدو بدو  و باعث شده بعد از 4 سال هنوزم امروز و فردا کنم واسه مدرک.

اما امروز رفتم بعد از 4 سال. اینقدر سیستم ها عوض شده بود که برای امتحاناتم دوباره مجبور شدم لیست بگیرم. جالب این جا بود که تا ساعت یک و نیم سیستم خراب بود. تا ساعت دو نیم تو صف بودم. تا ساعت یک ربع به سه تو اون یکی صف بودم و در ساعت ده دقیقه به سه , سه طبقه رو سه بار رفتم و برگشتم اونم با سرعت دونده سرعت آنگولایی!!! ساعت سه نفس نفس زنان چنان با سرعت میدویدم که به شدت خرودم به میز یارویی که باید امضا میکرد. میگه : خانوم چته؟ چه خبره؟ چی شده مگه؟؟ بعد یه هو ساعت رو نگاه میکنه و میگه خوب ساعت سه هست دیگه. ما هم الان میریم. خنثی

خلاصه امروز دوباره تونستم پرونده رو به جریان بندازم تا سال بعد هم خدا بزرگه دیگه!!!!نیشخند

یادآوری: شانس هم نداریم که.... همه رو برق میگیره مارو چراغ موشی... همه دخترا چشماشون سگ داره ما زانو هامون .... مردیم از بس شلوار خریدیم و به ماه نکشیده پاره شد!!!!(داداشه در این لحظه میگه برو خدارو شکر کن زانو بوده. ما که خشتکمون سگ داره!!!!)با عرض پوزش از معففین.

[ ۱۳٩٠/٦/۱٤ ] [ ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]

قبل نوشت: طولانیه اما خوب معرفی دوستان عزیزه دیگه.. جایزه ای که قول داده بودم .. نوش جانتان . امیدوارم خوشتان بیاید و احیانا بعدش توطئه نکنید جهت براندازی ما!!!

محمد( ما که رفتیم):
اولین بار که وارد وبلاگش شدم آن هم از صدقه سر پست کوچه پس کوچه ها همان پست اول و همان نگاه اول اسم وبلاگ خودم با خط گل درشتی به چشمم خورد.. اول فکر کردم پشت سرم غیبت کرده و یک مشت دری وری و انتقاد های کوبنده و سوزنده ای نوشته(از آنجایی که هیچ کس پشت سر ما خوب نمیگوید لذا همیشه فرض تعریف  تمجید از ما احتمال قریب به صفر را داراست) لذا گاردم را محکم نمودم و خودم را برای یک دفاع جانانه از انتقاد هایی که حتی از وجودشان خبر هم نداشتم نمودم.. بعد از خواندن پست به خودم که امدم این شکلی بودم:.خنثی.. آقا شاکی بودند از این که چرا قالب وبلاگشان شبیه قالب وبلاگ بنده شده!!!! از آن روز به بعد هر از چند گاهی بهش سر میزدم تا دوباره دست از پا خطا نکند و پشت سرم بخواهد صفحه بگذارد.هی با بچه ها کوه میرود سینما میرود. روضه میگیرد. یکی دوبار هم از خودش و این بچه ها رونمایی کرده بود که آخرش هم نفهمیدیم این بچه ها از چند نفر متشکل میشوند دقیقا... وبلاگش هم روال خاصی ندارد.. یک بار می بینی بندری میزند. یک بار می بینی پهلوی میخواند. یک بار می بینی غرولند میکند. یک بار هم هی پز سینما رفتنش را در چشم و چالتان میکند. اخیرا هم نوستالژی بازی اش گرفته .. با آن عکس مکش مرگ مای کودکی.. خدایی لبخند ژکوند را باید از کودکی محمد میساختند ..
هنوز هم نفهمیدم این حساسیت بیجا روی مساله ازدواج چیست که دارد؟؟!!! یک بار جمیعا بلاگستانی ها دست به یکی کردیم تا شوهرش بدهیم!!! نشد که نشد.. در رفت . تازه تا دلتان هم بخواهد به بنده حقیر بی تقصیر از همه جا بیخبر کلی بد و بیراه گفت که اینجا آشنا رد میشود این حرف ها را نزن . گمانم یک نفر هست که خاطرش را میخواهد و از وبلاگش دیدن میکند و ایشان ترسیده طرف بپرد!!! خلاصه بچه بدی نیست.. با ارفاق میتوان گفت حتی بچه خوبی هم هست.. نشان به آن نشان که هدر وبم را درست کرد و مرحله به مرحله به من خنگ یاد داد چکار کنم ...آن هم فی سبیل الله و بدون این که من خواسته باشم.. حکم همان آب نطلبیده مراد است (لابد هدر نطلبیده هم برادرش است دیگر.. قلی یا نخودی چیزی)!!!!

فاطمه بانو (شمیم یار)...:
از من به شما نصیحت هر وقت میخواهید وارد وب فاطمه جان شوید اول چراغ ها را خاموش کنید. یک شالی چیزی ترجیحا سفید باشد روی دوشتان بیاندازید یک عدد شمع از نوع طعم دار و بودارش کنار کامی روشن کنید یک عدد گل  و پروانه هم شکار کنید تا جمعتان کامل شود .. شعر و شمع و گل و پروانه.. کلا فضای رمانتیک!!! ایشان هم چندین بار هدر عوض کرده اند اما هنوز چشم من به آن کلبه کوچک پرین مانده!!! آخی. یک کلبه رویایی!!! پست هایش همیشه با شعر شروع میشود . گاهی حزین گاهی رویایی.. گاهی رمانتیک گاهی درام.. و ..
اما 
چنان که شعر های سراسر لطافت را خوانده ای و قلب سنگت در حال آب شدن است چنان که بستنی یخی آب میشود و چشمه شعرت در حال قلپ قلپ تراوش کردن است و دیر نیست که شعر طربناک از خودت در کنی ناگهان با دیدن عکس زرافه ای در حال دوچرخه سواری چشمه ات میپکد و شعرت در نطفه میخشکد !!!! در اکثر پست ها فاطمه جان تلفیقی کار میکند.. تلفیقی از گریه و خنده و خشم وطنز و گاها هم خنثی.. یعنی شما از در وب که وارد بشی حالتت به ترتیب میشه : آه خدااااای من...الهی.. ای وای من.. آخه چرا.. نه بابا... و در آخر..خنده  اخیرا هم که تریپ باکلاسیشون در ما اثر کرده و ما هم مثل ایشون آدرس وبلاگ نمیزاریم تا همگان بفهمند که ما هم بله.. دنبال آمار جمع کردن واین خزعبلات نیستیم..!!!!!
خلاصه فاطمه یکی از همون دوستان خوبیه که از خوندنش لذت میبرم ولو این که سر هم در نیارم!!!!!

سحر(به قلم آن ها که به بهشت نمیروند):
یادم نیست اول سحر منو پیدا کرد یا من سحر رو پیدا کردم.. به هر حال توفیری هم نمیکنه.. اسم وبش عجیب بود.. اولین بار که وارد وبش شدم و عنوان وب رو دیدم گفتم الان با آدمی رو به رو میشم که به در و دیوار گیر داده و از خدا شاکیه که چرا منو آفریدی , چرا اینجا این جوریه  اونجا اونجوری , چرا در گنجه  بازه چرا دست من درازه و این حرف ها!!! اما کمی بعد تر فهمیدم که خانم  مهندسی معکوس زده..
البته بماند که شاکی هست و به در و دیوار هم گیر میده و مدام به خودش تلنگر میزنه و به خودش بد و بیراه میگه. از زمین و زمان دلخوره. از خدا شاکیه دلش میخواد سر به تن بعضی ها نباشه!!!! ولی اونجوری که من فکر میکردم نیست.یعنی در اون حدی که من فکر میکردم وضعش وخیم نیست....
اخیرا هم شروع کرده به نوشتن قصه های عاشقانه.. و این سوال رو در ذهن مخاطبش به وجود میاره که ایشون که مدام داد میزنند اینا قصه است و موردش من نیستم و عاشق نشدم و این ها چطوری اینقدر موارد عاشقانه رو خوب تجزیه تحلیل میکنه.. چطوری به ریز دیالوگ ها وارده اینچنین... با کمی تعقل و تفکر هم نتیجه گیری میکنیم که یا عاشق شده و رو نمیکنه. یا عاشق بوده و فارق شده و باز هم رو نمیکنه. یا فارقه و میخواد عاشق بشه و البته باز هم رو نمیکنه!!!
سحر هم از نوع دوستانی است که با وجود غرولند هاش باز هم دلت رو نمیزنه و دلت میخواد بخونیش و باهاش دوست باشی..

یادآوری: مدیونید اگر بهتون برخورد ها.. من از اون نوع دوستانی هستم که با دوستان صمیمی خودم شوخی های خرکی میکنم.. خلاصه ما هم یه جورشیم دیگه!!!

یادآوری2: ماه رمضون رفته ولی عادتش هنوز از سر ما نرفته...

یک کامنت میزارم ببینید ساعت چنده که پست رو به روز کردم.. خدایی من چقدر به فکر این ملت شریف زحمت کشم به خدا!!!مژه

[ ۱۳٩٠/٦/۱۱ ] [ ٢:٥٩ ‎ق.ظ ] [ ریحانه ]

دیری دی دیری

دیری دی دیری

دیری دی دیری

دیری دیری دیری دیییییی!!!!!

 

                                              همین دیگه

 

                                                           عیدتون مبارک...

 

یادآوری: اس ام اس ها نمیره.. تلفن ها همه مشغوله... وب ها دیر باز میشه.. لذا بهترین کار ممکنه همین بود که اینجا بیاییم و عرض تبریک داشته باشیم...دیگه نگید بی معرفت بود و تبریک نگفت و این ها ها... من نتم ذغالیه خوب به همه نمیتونم یه شبه سر بزنم واسه همین میانبر زدم!!!!!!

[ ۱۳٩٠/٦/٩ ] [ ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ ] [ ریحانه ]

از وقتی این روح سرگردان در حال احتضار در پنج کیلومتری بهشت را نشان میدهند یک احساس دوگانه خلسه واری مثل خوره به جانم افتاده...

از یک طرف هوس به سرم میزند که 4 تا قرص بالا بیاندازم و به کما بروم و روح سرگردانی بشوم و بیافتم دنبال نیمه گمشده خودم که از قضای روزگار او هم مانند من در دنیای ارواح از نوع گمشده اشان سیر میکند و نتیجه ی آن هم دیری دی دیری .. دیری دی دیری(2)

(در دنیای واقعی که نیمه گم و گور درست و درمانی پیدا نکردم.. شاید آنجا یک نفر پیدا شد!!)

خوب از آن جا هم که آدم چشم و دل پاکی هستم وجدانم حتی وقتی که سرگردان شده هم اجازه نمیدهد با نامحرم این ور و آن ور بروم لذا یک عقدی محرمیتی چیزی با هم بخوانیم و دست به دست هم بدهیم و یک هو سینما پردیس یا آزادی را تصور کنیم و در لحظه برویم و ورود آقایان ممنوع را ببینیم و سانس بعدش را هم جدایی نادر از سیمینی چیزی تو این مایه ها.. بعد نصفه شبی هوس کنیم کنار دریا قدم بزنیم و تصور کنیم شمال را و برویم لب جاده و عشقولانه خرکی از خود در کنیم (نعوذ بالله.. الان چه خیال منحرفی به ذهن خود راه دادید هان؟؟؟ کاملا اسلامی.. در حد حاج خانوم تقبل الله و اینا!!)

و از آنجایی که همه جای ایران حتی جهان سرای ما میشود و نه به خواب احتیاج داریم نه به خوراک خرج زندگی امان هم کم میشود و پول آب و برق و بلیط سینما و اتوبوس و هواپیما و این ها نمیدهیم .. چشم همه اتان هم در بیاید.

ولی جنبه دیگر قضیه , مدام پشت سرم را نگاه میکنم مبادا روحی پشت سرم ایستاده باشد و قصد تجاوز به خواب خوشم داشته باشد و بخواد بیاید به خوابم و بگوید : یو ها ها ها .. میخوام بخورمت!!!!! یا اصلا همین الان که مینویسم سرش را بر شانه های من تکیه داده باشد و متنم را بخواند و حتی غلط املایی هم بگیرد!!!!!

خلاصه دوستان از من به شما نصیحت : هر جایی که ایستاده باشید ممکن است یک روح سرگردان همانجا در حال تماشای شما باشد.. آن لحظه هایی را تصور کنید که دستتان در دماغتان بوده ممکن است کنارتان باشد !! آن لحظه ای که مشغول دفع کود هستید ممکن است ایستاده باشد و حتی آنالیزش هم بکند!!
آن لحظه ای که.. بماند تصورش هم ترس ناک است.. خلاصه دوستان در جریان باشید هرجایی که فکر میکنید فقط خودتان هستید و خدا ‘ این طور نیست.. شما هستید و خدا و ملیون ها روح سرگردان فضول!!!!

یادآوری: محمد یک آشی واست بپزم.. یک آشی واست بپزم.. دومتر روغن روش باشه...

یادآوری: پست جایزه یادم نرفته ها.. این روزا وقت زیاد ندارم.. تازه چشمه طنزم هم خشکیده از بس روزه گرفتم... ایشالا سر فرصت پرونده اون سه نفر و این بالایی رو رسیدگی میکنیم..

[ ۱۳٩٠/٦/٧ ] [ ۱:٠٥ ‎ق.ظ ] [ ریحانه ]

 

خدارا شکر که آنقدر علم پیشرفت کرده که هیچ سرطانی بی درمان نمانده است...

همین روز هاست که این غده سرطانی هم از بیخ و بن کنده شود با مخلفات پس و پیشش!!!!!

یادآوری:یادم رفته بود امروز پست مشترک داریم!!!!نیشخند

یادآوری مهم تر: دیروز تولد عشخم بود ولی از بس  مزخرفم من ‘ از همه دیر تر متوجه شدم.. تازه مزخرفتر از اون هم بودم که زودتر ازش تاریخ تولدش رو بپرسم...

                                           تولدت مبارک عشـــــــــــــــــــــخم...

و اما بعد...

همین عنوان را در کوچه های بغلی بخوانید:

 

چه صبری دارد خدا (سجاد رامشت)

 

یادداشت های اتفاقیه (یوسف شیروانیان)

 

وقتی دلم تنگ می شود (مژده شاه نعمت الهی)

 

بوی باران عطر خاک (باران سادات)

 

پرسه خیال (رضوان پری)

 

میثاق ( زینب حیدری)

 

انتهای بیراهه (ف@طمه)

 

حرف های نزدیک ( mEmol )

 

ترخون (مهدی زرین قلم)

 

پنجره ( محمد رضا)

 

منتظر پرواز

 

طنز تلخ، قهوه اسپرسو (ما، ریحانه)

 

بی تو با تو بودن (سحر،طه)

 

مینی تاک (هانیه)

 

ذهن مرا دنبال کنید (محمد الف)

 

سین عین طا

 

جشن بارون (نسرین)

 

روزهای من (یک بنده ی خدا)

 

روزگــــ شل.غم ـــــار (محمد)

 

پسر خاک (ساجد)

 

نامه ها (امید حق گویان)

 

ما که رفتیم (محمد)

 

ملکه نیمه شرقی

 

.:ساعت ۲۵:.

 

به همین زودی (مهشید)

 

دری وری های یک کیبورد به دست

 

صور اسرافیل (زهرا)

 

خانوم مهندس می نویسد

 

به قلم آنها که به بهشت نمی روند ( سحر )

 

پرسش های علی ( علی)

 

زنبور ( علی )

 

امروزه ( سیروس خلیلی )

 

خدا - عشق - امید ( زهرا )


[ ۱۳٩٠/٦/٤ ] [ ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
امکانات وب