طنز تلخ , قهوه اسپرسو!
قالب وبلاگ
آخرين مطالب
لینک دوستان

با مروری به پست های گذشته در می یابید که آمار وبلاگ من رشد چشمگیری نداشته.. این شاید از احتیاط شدید من در برقراری ارتباط باشد.. واین احتیاط هم شاید از این جهت باشد که صدمه های جبران ناپذیری از ارتباطات سریع و نا آگاهانه خورده ام...

بله دوستان من در برقراری ارتباط خیلی محتاطم.. هر وبلاگی که بخواهد در لینکستانم قرار بگیرد یا قرار است من خواننده او باشم قبل از هر چیزی شخصیت پنهانی است که از پس پرده های نهان نوشته اش خودنمایی میکند. شاید هر کدام شما را چندین هفته یا چندین ماه زیر نظر گرفته ام (شما حساب کن چقد من آمار گیر حرفه ای هستم که خودتان متوجه زیر نظر گرفتن من نشدید!!!)

بماند..

برایم مهم است که تعداد خواننده هایم زیاد شود.. برایم مهم است آمارم بالا رود.. اما نه به هر قیمتی... دوست دارم اگر نوشته هایم را میخوانند واقعا بخوانند.. دوست ندارم طفیلی باشم که از سر اجبار و تنها به رسم ادبی آن کامنتی که گذاشتم برایشان بیایند و از سر بی حوصلگی نگاه سطحی بیاندازند و کامنتی بگذارند و بروند..

این ها هم بماند.. دوست داشتم در یک فرصت بهتان بگویم که هیچ کدامتان را سرسری انتخاب نکرده ام و به قول معروف سیگنال های مثبت آن شخصیت پنهانتان مرا خواننده ثابت نوشته هایتان کرده.. دوست داشتم بگویم همانطور که دوست دارم نوشته های مرا با دقت بخوانند خودم هم این امانت را رعایت می کنم و سعی میکنم عمق منظور نوشته هایی که میخوانم را دریابم..

دیگه همین دیگه...گفتم همه آنچه که دوست داشتم بگم!!!!

مطلب دومی که قابل عرض است پرسش و پاسخ 5 است.. حتما

 پرسش و پاسخ یک و

پرسش و پاسخ دو و 

پرسش و پاسخ سه و

پرسش و پاسخ چهار

را به خاطر دارید.. این بار نوبت آقایون است که مرد میدان باشند.. از دواطلبین محترم تقاضا میشود ابتدا یکی از این پرسش و پاسخ های قبلی را بخوانند و از روند کار مطلع شوند (آنهایی که خبر ندارند) سپس  همکاری خود را اعلام کنند  با تشکرقبلی...

یادآوری: این پست دلی بوده و هیچ ارزش دیگری ندارد.. فکر نکنید الان منظوری داشتم ها!!!!

[ ۱۳٩٠/۳/٢٩ ] [ ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]

دوستی دارم که از فرقه دوستان صمیمی بنده حساب میشود.. ده سالی است با هم دوستیم و هم دیگر را با همه اختلاف سلیقه ها و اختلاف عقیده ها و چسان فسان هایمان همدیگر را تحمل میکنیم و همچنان صمیمی مانده ایم و رازهای نهان دلمان را پیش هم بازگو میکنیم..

این دوست ما چندی است رفته کلاس رقص.. تعیین سطحش هم همان مبتدی( در واقع آماتور خودمان) قبول شده گویا!!!!.. هر چه هم نصیحتش کردم که نکن این کارهای قبیحه را, در شان تو نیست و تو الان باید سه تا جغله زلزله زیر دست و پایت وول بخورند و مامان صدایت کنند باز هم به خرجش نرفت و گفت میخواهم رقص را به طور علمی یاد بگیرم!!!!!!!!!

بعد از اولین جلسه کلاس رفتم خانه اشان.. آهنگ گذاشت که هم تفریحی کرده باشیم هم یافته هایش را به رخ ما بکشد.. شروع به حرکات موزون که کرد با تعجب چند دقیقه نگاهش کردم و سر آخر تاب نیاوردم و گفتم :

_عزیزم دستاتو چرا عین منگل ها گرفتی جلوت؟؟؟

گفت: استادمون گفته انگشت حلقه اتون در هر حالتی که میرقصید باید کمی به جلو خم بشه...

_: مطمئنی اینو گفت؟ من تا حالا تو رقاص های حرفه ای هم ندیدم همچین حرکت زننده ای رو !!!

+ :آره .. استادمون میگه اینا که رقص علمی نمیکنن اینا در واقع ورجه وورجه میکنن!!!

خوب روی هر حرفی میشود اما و اگر آورد به غیر از حرف علم.. ساکت به تماشای رقص من در آوردی دوستم شدم با آن دستانش که شبیه خرچنگ گرفته بود جلو(برای تصور موقعیت لطفا انگشت سوم یعنی انگشتی که حلقه دست میکنید یا یک روزی میخواهید بکنید رو به سمت کف دست خم کنید در واقع هر حرکتی که انگشت دوم در رقص میکند با انگشت سوم انجام دهید)

گذشت و من در تمام مدت در فکر بی سوادی خودم در امر رقاصی و حرکات موزون حسرت میخوردم و تصمیم گرفته بودم که با او در کلاس شرکت کنم...

بعد از چند جلسه دوباره دیدمش.. گفت : ریحانه یه روز استادم اومد گفت فلانی چرا دستاتو این جوری میگری؟؟؟؟بهش گفتم شما گفتید علمیش اینجوریه که انگشت حلقه اتون رو بیارید جلو.. گفت: اشتباه شنیدی کی رو دیدی اینجوری برقصه آخه...

بعد رو کرد به من و گفت: خدا خیرش بده که روشنم کرد دستم دیگه داشت میشکست !!!!

کمی خیره به او نگاه کردم و لبخندی تحویلش دادم ..

 

یادآوری: اگر جیش بچه دوس ساله را با بال مگس و پشکل شتر به اسم علم به خوردمان دهند ما هم میخوریم و به به و چه چه راه می اندازیم که علمیه .. 

                                        کلا از ماست که بر ماست!!!

یادآوری ٢: شاید یک پرسش و پاسخ دیگری راه بیاندازم.. فعلا که سوال ها رو پیدا نکردم ولی اگر سوال ها تامین شد این بار نوبت آقایونه که بنشینند روی صندلی داغ ما!!!!

[ ۱۳٩٠/۳/٢٧ ] [ ۱:٤۳ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]

چند سالی است میگذرد.. آن قدر دور که دیگر یادم رفته..

یادم رفته طعم با تو بودن را...

یادم رفته طعم چایی آوردن را برایت..

یادم رفته طعم خستگی هایت را که بی حوصله ات میکرد ..

یادم رفته طعم تاب بازی های کودکانه را با تو..

یادم رفته خطوط ناپیدای صورتت را..

یادم رفته برق نگاهت را..

یادم رفته تو را..

 

یادآوری: 11 سال شد .. همین چند روز پیش.. نخواستم فضای وب دو بار چهره غم به خودش بگیره.. همه رو جمع کردم و یک جا نوشتم...

یادآوری: روز پدر بر همه پدران بالفعل و ایضا پدران بالقوه مبارک.. برای پدر رفته من هم دوست داشتید یک صلوات بفرستید.. هدیه بهتری ندارم که بهش بدم...

[ ۱۳٩٠/۳/٢٦ ] [ ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ ] [ ریحانه ]

این چند وقته که خانه نشین شدیم و به تفریح مورد علاقه امان که همانا خوردن و آشامیدن بوده از جمله خوردن بستنی های مختلف در اوج گرما پرداختیم.. پیامد های مضری گریبانگیر حالمان شده از جمله چاقی و به تن نرفتن لباس های مورد علاقه اما!(لباس های مورد علاقه که سهل است لباس های غیر مورد علاقه امان هم به تنمان نمی رود دیگر!)

به همین خاطر تصمیم به رژیم گرفتیم خیر سرمان.. یک شب را بدون شام و گرسنه سر بر بالین گذاشتیم.. جای شما خالی تمام شب را خواب خوراکی و غذا های چرب و چیلی دوران دانشجویی را می دیدیم..دوستان دانشجو از لذت خوردن یک همبر گر چرب و چیلی که در میکروب غوطه ور است همراه با سس دورنگ و نوشابه تگری اطلاع دارند و بر آن اشراف کامل دارند حتما..

بریم سر اصل مطلب.. خواب از دوران دانشجویی به دوران دبیرستان و بوفه های آن کشید.. آن دورانی که هر زنگ یک دویست تومانی بر میداشتیم و دوناتسی, کیک و ساندیسی چیزی میخوردیم.. شما حساب کن شدت گرسنگی ما را ,که از همبرگربه کیک و ساندیس تقلیل سلیقه داده بودیم و راضی شده بودیم آب نبات چوبی بمکیم حتی!!!!

تنها مورد بارز موجود درخواب آن دویست تومنی دستمان است که طبق روال آن سال ها از بوفه چی تقاضای یک دوناتس کردیم و گفت: خانم قیمتش 3700 تومان است ..هنوز هم صاعقه ای که بر مغزمان روان شد یادمان است.. کیک مورد علاقه امان شده بود 2500.. آب نبات چوبی 1000.. سر آخر هم گرسنه و تشنه از در بوفه آمدیم بیرون!!

حالا بماند که از آن شب پشت دستمان را داغ کردیم که گرسنه نخوابیم و قید رژیم را با هفت نسلش زدیم و به درک اسفل السافلین فرستادیم که چاق شدیم و عنقریب است زوارمان در رود..

همه این ها به کنار شما برو تو بحر اینکه این برنامه ریزی هدف.. مندی اقتصادی چقدر در این مم..لکت نهادینه کار شده که در ضمیر ناخودآگاه ما نیز ریشه دوانیده و در خواب هم دست از سرمان بر نداشته.. حالا هی بیایید بگویید این کار از روی شکم سیری بوده و بی برنامه است و غیره..

[ ۱۳٩٠/۳/٢٤ ] [ ٩:٥٥ ‎ق.ظ ] [ ریحانه ]

آدم عجیبی است.. خودش هم نمی داند در این دوار زندگی به کدام ترکستانی روان است... یک روز عاشق است روز دیگر فارق..روی قیافه اش شدید حساس است و کافی است بگویی بالای چشمت ابروست.. چه قشرق ها که به پا نمی کند.. خوب بلد است کلمات را کنار هم ردیف کند و طوماری از خزعبلات به خورد ملت دهد و نه خودش بفهمد چه می گوید نه خواننده..

هر پستی که می نویسد یا سرش سی..اسی است یا تهش یا وسطش.. اما مدام میگوید من سی.. اسی نمینویسم.. آدم فرهنگی را چه به سیا.. ست و فلان و بهمان..
به زمین و زمان گیر میدهد.. به عالم و آدم ناسزا میگوید.. نشده تا به حال یک پست به روز کنیم و یک دست مریزاد و خسته نباشید خشک و خالی حواله امان کند که دلمان خوش باشد. مدام غر میزند و از یک جای نوشته ایراد میگیرد. تئوری اش هم این است که خبرنگار است و رسالت خبرنگاری اجازه نمی دهد از چیزی انتقاد نکند( به حق چیزای نشنیده!!!)

 از وبلاگ قبلی اش الاغ های بالدار با او آشنا شدیم و چه شانسی آوردیم که فیلتر شد.. از حجمه وسیع شعرهای موج نو و بعضا مستهجن رهایی یافتیم... چشم بسته باید وارد وبش میشدی بس که بی پروا مینوشت بی حیا!!!

از وقتی فیلی شد سر به راه تر شده و عاقل تر می نویسد.. قرار بود این وبش طنز باشد خیر سرش اما تنها چیزی که درش پیدا نمیشود همین طنز است. نشان به آن نشان که در چند مورد با چشم گریان از در وبش آمده ایم بیرون و به همه جایش لعنت فرستادیم که ای فلان فلان شده بهمانی.. ببین چطور روز ما را خراب کرد ها!!!!

ولی از همه چشم و هم چشمی ها بگذریم بعضا قلم خوبی دارد.. قبل تر ها که بیکار بود و سودای شهرت بر سر داشت داستان های خوبی مینوشت که سرش به تنش می ارزید و میشد به عنوان یک وب قابل عرض اندام نام برد.. اما الان مدام غر میزند..

دنبال آرمان گم شده میگردد..یکی نیست بگوید آخر برادر من آرمان که اسم پسر است .. تو باید دنبال سوسنی پانته آیی چیزی باشی..

به ما میگوید آبجی بزرگه!!! (البته اگر از همه فحش های رکیکی مثل مارمولک ماده و کلم بروکلی و سوسک سیاه و .. بگذریم و کمی خوش بین باشیم که منظوری نداشته!!!)
ما هم به او میگوییم داداش کوچیکه...

پایدار باشی و نوشته هایت مستدام  داداش کوچیکه..

 

یادآوری: اگر خدا بخواهد هر از چند گاهی یک وب را به شیوه خودمان معرفی خواهیم نمود البته با جنبه هایش را...

[ ۱۳٩٠/۳/٢٢ ] [ ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ ] [ ریحانه ]

این روز ها غرق در آماج موانع سر ریز شده هستم..

کتاب می خوانم نمی فهمم..

تی وی نگاه می کنم نمی فهمم...

حتی دیگر از دیدن برنامه پنگول و نیما هم لذت نمی برم..

شما که غریبه نیستید..

چند وقتی است ذهنم با دستانم درگیری لفظی پیدا کرده اند..

 عنقریب است کارشان به کتک کاری بکشد..

دعا بفرمایید این خود درگیریمان هرچه سریعتر به اتمام برسد...

 

همین عنوان را در کوچه های بغلی بخوانید:

چه صبری دارد خدا (سجاد رامشت) - وقتی دلم تنگ می شود (مژده شاه نعمت الهی) - یادداشت های اتفاقیه (یوسف شیروانیان) - بوی باران عطر خاک (باران سادات) - پرسه خیال (رضوان پری) - میثاق ( زینب حیدری) - انتهای بیراهه (فاطمه) - حرف های نزدیک ( ممول)-پنجره ( محمد رضا)  - طنز تلخ، قهوه اسپرسو (ما، ریحانه)  بی تو با تو بودن ( سحر، طه ) - مینی تاک (هانیه) - آرامش سفید (مریم) - منتظر پروازدیوانه ای که عاقل بود( محمد مهدی) - ذهن مرا دنبال کنید (محمد الف) - سین عین طا  - جشن بارون (نسرین ) - روزهای من ( یک بنده ی خدا ) - روزگــــ شل.غم ـــــار(محمد) - پسر خاک ( ساجد ) - نامه ها (امید حق گویان )  - ما که رفتیم (محمد ) - ملکه نیمه شرقی- .:ساعت 25:. مهدآبی (مهدی صادقی) - بوی باران یاد تو (میثم) - سردار- به همین زودی (مهشید) - بیاین پا برهنه باشیم (امیر امین الرعایی) - دری وری های یک کیبورد به دست - صور اسرافیل (زهرا)

[ ۱۳٩٠/۳/٢٠ ] [ ۸:۳۳ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]

بعدا نوشت : رادیو بیـــب.. اولین رادیوی طنز محض حساب میشه در دنیای مجازی.. گرچه دایر کننده اش دکتر حامد می باشد و این خود جای سوال دارد ولی شنیدنش خالی از لطف نیست..

به قول آقا داداش رفته بودیم داگ هوس(dog house) ..

نمیدانیم یک اصطلاح روانشناسی-سینمایی-من در آوردی از طرف برادره میباشد.. شاید هم تخصصی است. الله  اعلم.. خلاصه این که معنیش میشود همان غار تنهایی و خود سازی و این قسم اباطیل..

اما از آن جایی که شانس ما به سنگ پای قزوین هم گفته زکی.. در همین داگ هوسی که تشریف برده بودیم داگش پاچه ما را گرفت و افتان و خیزان به ناچار فرار را بر قرار ترجیح دادیم...

در این سه روز جوشکار و عمله و بنا متفق القول بر اعصاب ما رژه میرفتند تا شرط میهمان داری را ادا کرده باشند.(بنٌایی داشتیم. مخلص کلام!!!)

یادش بخیر یک زمانی برای خودمان یک پا جوشکار بودیم!!! الانمان را نگاه نکنید خرامان خرامان با ناز و ادا از برداشتن یک عدد تخم مرغ کمرمان میگیرد و آه و فغانمان بلند میشود... آن زمان ها یعنی دوران دانشجویی برای خودمان یلی بودیم !!!..

القصه..

یک درس داشتیم به نام کارگاه عمومی که در تمام دوران چندین و چند ساله تحصیلمان هرچه تحقیق و تفحص و بعضا تجسس نمودیم که دریابیم این درس به چه کارمان می آید چیزی عایدمان نشد که نشد. به خیال این که درس آسانی است و هیچ پس و پیشی هم ندارد همان ترم دوم برداشتیم که قالش کنده شود و ما را به خیر و او را به سلامت..

چشمتان روز بد نبیند.. روز اول یک اره بهمان دادند دوبرابر قد و هیکلمان .. سوهان و آچار و کلی دم و دستگاه که چه کنیم؟؟؟.. قطعه فلزی صاف کنیم.. ما هم که عالم و آدم خبر دارند از چشمان چپ و چولمان..اینورش را میگرفتیم آن ورش در میرفت.. این ورش را صاف میکردیم و از لای دستگاه بیرون میکشیدم وباز میدیدم آنورش کج و کوله است...

بماند که گفتنش فقط تف سربالایی است و دلقک نمودن ذات همایونیمان.. خلاصه به ضرب و زور پاچه خواری و استاد توروخدا ,نمره نوزده و نیم را قاپ زدیم..

جلسه دوم تعمیرات ماشین بود و تنها کاری که نکردیم این بود که دیفرانسیل ماشین را بگیریم وانتگرالش را در کنیم.

جلسه سوم جوشکاری بود و از همه سخت تر.. چون استاد سخت گیر و البته چشم چرانی داشت.. 6یا 7 اتاقک کوچک که دو نفر دونفر میچپاندنمان داخل و میگفتند با دستگاه به آن عظمت کار کنیم.. مدام هم استاد میگفت مواظب باشید دستتان به الکترود ها نگیرد که خدا میداند پودر شده بدنتان را از کدام در و دیواری باید جمع کنیم.. نه این که ترسیده باشیم ها.. نه.. فقط چندشمان میشد!!!!

آن کلاس چندین جلسه طول کشید و صد ها الکترود بود که در راه علم فنا میشد.. از پشت محافظ صورت به آن کلفتی مانند کوری بودیم که دوستمان به چپ چپ به راست راست میداد تا مطمئن شویم روی فلز جوشکاری میکنیم نه روی شصت پای خودمان...

اولین بار بعد از کلی ذوق و شوق بعد از جوشکاری نگاهی به فلز انداختیم . رد جوشکاری مانند رد ادرار کودکی بر زمین شده بود.. اما از همین هم کلی ذوق میکردیم..دوست نازک نارنجی امان که خیلی از دستگاه میترسید.. گفت فلانی توروخدا بیا برای من هم بزن و ببر نمره منو هم بگیر.. ما هم خراب رفاقت!!! دو تا جوشکاری دوقلو و عین هم را بردیم به استاد نشان دادیم و گفتیم این یکی مال ماست این یکی مال رفیقم.. شانس آوردیم درهمان لحظه در و داف دورو برش زیاد بود و به ساخت دست بشر کاری نداشت ,محو جمال ساخت دست خدا بود.. دو تا بیست خوشگل برای هرکداممان گذاشت و ما هم فلنگ را بستیم تا بنگش در نیامده!!!

بماند.. گفتنی ها زیاد است..
از فواید آن کلاس در رشته درسیمان نه ما چیزی فهمیدیم نه خود دانشگاه.. فقط می دانستیم که باید پاس شود و به هر ترفندی بود هم پاسش کردیم.. مثل همه درس های دیگری که تا آخر تحصیل نفهمیدیم به چه دردمان میخورد..

یادآوری:به نظرتان این روز ها برویم وردست اوستا جوشکار بایستیم ملت بهمان نمیخندند؟؟.. گمان می کنم همین کسالت تابستان و بیکاری است که بی انگیزه مان کرده.. بالاخره هر چه باشد کار پر هیجانی است...

[ ۱۳٩٠/۳/۱٦ ] [ ٩:٥٠ ‎ق.ظ ] [ ریحانه ]

بی انگیزه شدم برای نوشتن..

موضوع هست.. سوژه هست.. آلات و ادوات نوشتن هم هست... فقط حسش نیست..

فعلا مجله دهه نود رو داشته باشید تا بعد..

 

یادآوری: تا یادمان نرفته افرادی که به دلیل تنبلی و فراموش کاری در لینک ما هنوز قرار نگرفته اند یه ندا بدهند.. کلا در امر مدیریت لینک ها کمی کالیبرمان بــــــــــله!!!! با تشکر

[ ۱۳٩٠/۳/۱٠ ] [ ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]
[ ۱۳٩٠/۳/۸ ] [ ٤:٠٦ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]

وقتی به دور و اطرافمان می نگرم و دوستان خود را می بینم که با هزاران مشغله اععم از خانه و خانه داری و بچه و بچه داری و کهنه شوری و غذا پختن و عواقبش باز هم رتبه ارشد قبول میشوند و ککشان هم نمیگزد ..

ایضا وقتی به خودم می نگرم که هنوز یک لا قبا در پی یک رشته مناسب حال و احوالم برای ارشد گیج میزنم ...

و وقتی همه این ها را کنار هم قرار میدهم جمله ای به ذهنم نمیرسد جز این که بگویم خاک بر سرم!!!

ادامه مطلب مخصوص دوستان کوچه پس کوچه هاست.. لذا دوستانی که عضو هستند یا قرار است عضو شوند یا تعلقات خاطری به این گروه دارند تقاضای رمز نمایند .. با تشکر.

[ ۱۳٩٠/۳/۸ ] [ ٤:٠٤ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]

گفت: نخور...خوردیم.. گفت:.. نرو ...رفتیم.. گفت: برگرد.. برنگشتیم.

پایمان به سنگ خورد  نگاه چپ کردیم.. سنگ را برداشت دماغ بالا گرفتیم ..

در چاله افتادیم غرولند کردیم.. از چاله بیرونمان کرد در چاه افتادیم..

از چاه بیرون کشیدمان ..گفتیم دوقورت و نیممان آن پایین جا مانده...

خواستیم ..استجابت کرد.. عشوه آمدیم ..همراهیمان کرد.. ناز کردیم ..خرید..

گفت این همه با تو راه آمده ام تو هم یک قدم با من بیا..

گفتیم سخت است خوابمان می آید راه دراز است کی میره این همه راهوووو... سر در پتو کردیم ,آهسته نگاهمان کرد..

عجب صبری دارد که هنوز خاک انداز لازم نشده ایم..

دوستت دارم اصبر من الصابرین...

یادآوری: هوس یک شوخی اساسی با صاحب وبلاگ" چه صبری دارد خدا" به سرمان زده بود ولی ترس از جان و مال و کار مانع شد!!!!!!

یادآوری٢: قبل از این که بروید کوچه های بغلی به این کوچه یه سر بزنید بد نیست..

حالا همین عنوان را در کوچه های بغلی بخوانید:

چه صبری دارد خدا (سجاد رامشت) - وقتی دلم تنگ می شود (مژده شاه نعمت الهی) - یادداشت های اتفاقیه (یوسف شیروانیان) - بوی باران عطر خاک (باران سادات) - پرسه خیال (رضوان پری) - میثاق ( زینب حیدری) - پنجره ( محمد رضا)  - طنز تلخ، قهوه اسپرسو (ما، ریحانه)  بی تو با تو بودن ( سحر، طه ) - مینی تاک (هانیه) - آرامش سفید (مریم) - منتظر پروازدیوانه ای که عاقل بود( محمد مهدی) - ذهن مرا دنبال کنید (محمد الف) - سین عین طا  - جشن بارون (نسرین ) - روزهای من ( یک بنده ی خدا ) - روزگــــ شل.غم ـــــار(محمد) - پسر خاک ( ساجد ) - نامه ها (امید حق گویان )  - ما که رفتیم (محمد ) - ملکه نیمه شرقی- .:ساعت 25:. مهدآبی (مهدی صادقی) - بوی باران یاد تو (میثم) - سردار- به همین زودی (مهشید) - بیاین پا برهنه باشیم (امیر امین الرعایی) - دری وری های یک کیبورد به دست

[ ۱۳٩٠/۳/٦ ] [ ٥:٤٢ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]

ما بچه های دهه شصتیم.. نان نبود .. آب نبود و مهم تر از همه بابا نبود..

بابا آب داد.. بابا نان داد... همه اش رویایی بیش نبود...

مادران , با چنگ و دندان, در پی زندگی نیم بندشان بودند...

صف طویل نفت, چراغ, بخاری نداشته و سینه چرک تاب فرزند ...

ما بچه های دهه شصتیم.. یاد گرفتیم بخوریم وبیاشامیم و اسراف نکنیم..

یاد گرفتیم که گل شبدر چه کم از ریحان دارد..

برنج را باید شست جور دیگر باید خورد( با عرض پوزش قبلی از سهراب بابت گند زدن به شعر)

ما بچه های دهه شصتیم.. بند نافمان را با قیچی قناعت بریدند.. در گوشمان اذان تقوا خواندند.. و با سکوت قنداقمان کردند..

ما بچه های دهه شصتیم.. به کوتاهی قد و اعصاب نداشته و عضلات وارفته و استخوان شکننده امان نخندید.

 ما زیر بار سنگین جنگ له شده ایم...

یادآوری: به مناسبت فتح خرمشهر..

[ ۱۳٩٠/۳/٤ ] [ ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]

مادر.. مامان..مام..مامی.. امی.. آنا.. ننه...

هیچ دقت کرده اید بشر با همه زبان های زنده و غیر زنده دنیا در جستجوی مامن گرم  پر محبت لفظ مشترکی را میجوید با مشتقات متفاوت...

هیچ دقت کرده اید که هیچ چیز بدتر و درد آور تر از فحش مادر برای انسان نیست..

هیچ دقت کرده اید همیشه دست پخت مادر از دست پخت دیگران خوش مزه تر است حتی اگر زهر مار جلویمان بگذارد.

هیچ دقت کرده اید توپ و تشر ها و چشم نازک کردن ها وخط نشان کشیدن های مادر از همه ترسناک تر است حتی از چوب معلم..

هیچ دقت کرده اید از یک ماه قبل از روز مادر در پاساژها و خیابان ها گیج میزنیم ونمیدانیم چه بخریم که خدا را خوش بیاید و در آخر در ثانیه نود دست از پا درازتر با همان یک جفت جوراب نخی , شرمنده و خجلان پیش مادر بر میگردیم...

همه این ها نشانه است... نشانه محبت بی ادعای مادر .. که تمام دنیا هم در برابرش سوسکی است....

روز همه مادران دنیا مبارک...

یادآوری: طبق قانون بالا مثل همیشه درمانده ایم که امسال چه بخریم که خدا را خوش بیاید...تازه امسال دستمان هم در جیب خودمان رفته!!!!!

[ ۱۳٩٠/۳/٢ ] [ ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]

نبودیم.. فقط توانستیم جواب کامنت ها را نصفه و نیمه دهیم.. با عرض پوزش...

چند خبر بیات شده داریم باشد که مقبول افتد:

١. نشریه الکترونیکی کوچه پس کوچه با دو مطلب به روز شده.. یکی مهمان سر زده که سردار برایمان ارسال کرده و خواندنش واقعا توصیه میشود.. دومی مطلب دفترچه خاطرات است که ما نوشته ایم...

٢. مجله دهه نود نیز به روز شده و طبق معمول قسمت طنز مجله بر عهده ما بوده که با مطلبی با عنوان "نیما هم به کوزه افتاد " به روز شده.. و البته بقیه مجله که بسی خواندنی تر و جالب تر است..

دیگر عرضی نیست.. خستگی راه که از تنمان در رفت از خجالتتان در می آییم...

[ ۱۳٩٠/۳/۱ ] [ ۱:٢٥ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
امکانات وب