طنز تلخ , قهوه اسپرسو!
قالب وبلاگ
آخرين مطالب
لینک دوستان

 

به بازیگوش جان قول داده ایم این بازی را انجام دهیم.. لذا تا بیشتر از این بد قول نشده ایم بسم الله...

١. اگر خداوند متعال 24 ساعت گناه را آزاد میکرد شما چه گناهی را در آن برای این روز خود برمیگزیدید؟؟؟

البته قابل ذکر است که لذت گناه به گناه بودنش است .. یعنی یک گناه تا وقتی لذت انجام دادن و شوق دارد که گناه باشد.. بعد که آزاد شد به چه درد میخورد.. به طور مثال همین غیبت.. خدایی اگر گناه نبود این قدر حال می داد پشت سر مردم بچزانیشان و زیر و زبرشان کنی؟؟؟ لذا ما در آن موقع یک عابد و زاهد واقعی خواهیم بود یحتمل...

٢:اگر یک دیوار سفید به وسعتِ آسمان داشتید که همه آنرا میدیدند روی آن چه مینوشتید؟؟؟

مینوشتیم..آهای ایها الناس.. هیچی کاری نداشتم فقط میخواستم ببینم حواستون هست یا نه!!!!

البته اگر خیلی احساس پیر مرشدی بهمان دست بدهد جمله های حکیمانه تری هم داریم بنویسیم...

مثل این که  : قاب کوچک دنیا آنقدر بی ارزش است که بادمجان دورش چیدن صرف نمیکند...

٣:اگر مجبور بودید فقط یک غذا را تا آخر عمر بخورید چه غذایی را انتخاب میکردید؟؟؟

با عرض پوزش از طراح سوال ها.. هر چه آن دوتای بالایی وسوسه انگیز و جذاب بود این یک سوال زد همه پنبه ها را رشته کرد... آخر ذات تنوع طلب بشریت کجا تاب یکنواختی دارد.. در دنیایی که انسان عشقش را روز به روز آپ گرید می کند و محض تنوع طلبی شصت هفتاد تایی ذخیره در چنته دارد بیاید تا آخر عمر یک نوع غذا بخورد.. عمرا...
به هر حال اگر برای مدت زیادی لازم بود ما یک نوع غذا را بخوریم به گمانم قورمه سبزی یا استانبولی با گوشت چرخ کرده (البته هر دو به پخت خودمان..) بسنده میکردیم...

 

یادآوری: به زودی برای این پست کوچه پس کوچه هایمان یک پست تفصیلی خواهیم گذاشت که هم اطلاع رسانی باشد برای دوستان غیر مطلع و هم تلنگر باشد برای دوستان عضو...

[ ۱۳٩٠/۱/٢٩ ] [ ٤:۱٤ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]

 

کرور کرور محبتت را خوردیم و ریختیم و پاشیدیم به این طرف و آن طرف

 و باز در چشمانت زل زدیم و دهن کجی نمودیم..


اما تو..

 نه سیلی زدی , نه نیشگون گرفتی و نه چوب در آستینمان نمودی.

دوستت دارم ای تویی که نمشناختمت...

همین عنوان را در کوچه های بغلی بخوانید:

چه صبری دارد خدا (سجاد رامشت) - وقتی دلم تنگ می شود (مژده شاه نعمت الهی) -  یادداشت های اتفاقیه (یوسف شیروانیان) - بوی باران عطر خاک (باران سادات) - پرسه خیال (رضوان پری) - میثاق ( زینب حیدری) - انتهای بیراهه (ف@طمه)- حرف های نزدیک ( mEmol )- ترخون (مهدی زرین قلم)- پنجره ( محمد رضا) - منتظر پرواز- جنوبی ترین نقطه (ساحل نشین) - من او (عطیه مسعودی) - طنز تلخ، قهوه اسپرسو (ما، ریحانه)  بی تو با تو بودن ( سحر، طاها ) - هجوم سایه ها (یکی از بستگان خدا)- مینی تاک (هانیه) - روزهای یک من (فاطمه) - آرامش سفید (مریم) - جامدادی (امید ، محمد مهدی) - ذهن مرا دنبال کنید (محمد الف) - سین عین طا  - جشن بارون (نسرین ) - روزهای من ( یک بنده ی خدا ) - روزگــــ شل.غم ـــــار(محمد) - پسر خاک ( ساجد ) - نامه ها (امید حق گویان )  - ما که رفتیم (محمد ) - ملکه نیمه شرقی- .:ساعت 25:.

 

[ ۱۳٩٠/۱/٢٥ ] [ ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]

یک واحد کاری است که باید با پارچه درجه زبری و نرمی را به کودک بفهمانی و همچنین مهارت بریدن او را بالا ببری.. لذا یک مقدار پارچه از اجناس مختلف و رنگ های مختلف به بچه ها دادیم که به سلیقه خودشان لباس درست کنند.

شروع کردند به برش و هر کدام به نوعی یک چیزی درست می کردند. یک شاگرد دارم اسمش ملیکا است. وقتی آمده بود سر کلاس عین بچه های دو ساله حرف میزد .

سیب زمینی: دیب دمینی.. دستمال کاغذی: دتمال دادی.. یعنی اصلا نمیفهمیدم چه می گوید تا به آن اشاره کند.. الان کمی بهتر شده .. فقط کمی.. بعد از یک ساعت کلنجار 4 عدد مربع کج و کوله برایم آورد آن هم با کلی ذوق و شوق...
ما: ملیکا اینا چیه؟متفکر

ملیکا: مژه

ما:ابرو

ملیکا: لباته دیده خانوم..

ما: ملیکا فقط خانومش رو فهمیدم یه خورده واضح تر بگو..

ملیکا:  چشم لبات..

ما: منظورت لباسه؟؟؟

ملیکا: اوهوماز خود راضی

ما: خوب این چه لباساییه؟؟ اینا که همش شبیه به همه...خنثی

ملیکا: نه خانوم.. این لباته.. این شلباله.. این لوسلیه.. اینم مانتوه...یول

ما:ابله  خوب عزیزم اینا آستین ندارن که همش شبیه همون روسریه هستن...

ملیکا: خوب آستین بلد نیستم..ناراحت

ما: نگاه مانتوی من کن.. دو تا چهار گوش دربیار دوطرفش بچسبون...

ملیکا:خیال باطل

ما:اوه   خوب برو عزیزم برو...

[ ۱۳٩٠/۱/٢۳ ] [ ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]

در گیر و دار خرید عید بودیم.. از این مغازه به آن مغازه از این فروشگاه به آن فروشگاه.. به دلایل پاره ای از مشکلات عدیده و قلیله نیز خریدمان افتاده بود دقیقا 28 اسفند.. یعنی دیگر ته دیگ میوه ها و آجیل ها را از مغازه باید جارو می کردیم و میبردیم به خانه .. لذا تمام سعی و تلاشمان را بر این گذاشته بودیم که از بین این بنجل ها بهترین ها را پیدا کنیم.. ا

ین وسط نان شب هم نداشتیم.. برادر مکرم وسط خیابان یک فانتزی دید لذا همان جا ترمز گرفت آن هم در خیابانی که در مواقع عادی فولکس به زور از آن رد می شود. آن هم نه پارک معمولی پارک دوبل.. داد و بیداد ملت در آمده بود.. برادر مکرم و مادر گرام هر کدام در تکاپوی خرید یک ما یحتاج پریدند از ماشین بیرون و ما را نگهبان وسایل نقلیه اطراف و وسیله نقلیه خودمان نمودند.. ما بودیم و سیلی ماشین های غرغرو و عجول... 

گردنمان در کسری از ثانیه دور می زد تا موقعیت خطیرمان را بسنجد که کسی به باسن ماشین نمالد و یا ماشین های همسایه قصد تجاوز نداشته باشند و قس علی هذا..

ماشین کناری ما یک عدد پژو آر دی سبز یشمی بود و همه خطر هم از جانب او بود.. که اگر می خواست برود بیرون مطمئنا باید ما جا به جا می شدیم.. از آن جایی که ما همیشه به شانس مزخرف خود اطمینان داشتیم می دانستیم بالاخره یک کار خرابی ایجاد می شود و همین ارتباط ماهوی کار دستمان داد و راننده خودروآر دی سر و کله اش پیدا شد.. وقتی که دستش را گذاشت روی بوق تا ما را خر فهم کند برگشتیم و دیدیم یک آخوند یا همان روحانی یا طلبه یا هر چیزی که شما می گویید نشسته پشتش..

ما را می گویی دست و پایمان را گم کردیم با اشاره سر گفتیم الان راننده می اید و دست پاچه زنگ زدیم برادرمان و هنوز گوشی بر نداشته گفتیم بدو بدو.. حالا این وسط آخوند محترم از ماشینش پیاده شده و آمده کنار ماشین ما و سرش را آورده پایین که بگوید راننده کجاست که ما مشغول جمع آوری خودمان و چسان فسان هایمان هستیم. و همزمان هم می گفتیم داره میاد داره میاد.. گویا ملتفت عرایض بنده نمیشد لذا در جلو را باز کرد که بگوید راننده کجاست ما هم که در این مواقع هول میکنیم هرچه دنبال لغت مناسب می گشتیم چیزی به ذهنمان نرسید.. لذا نه گذاشتیم و نه برداشتیم گفتیم: سلام حاج آقا.. !!!!!!


بدبخت چند ثانیه هنگ بود!!!!

[ ۱۳٩٠/۱/٢٠ ] [ ۱:۳٥ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]

بعدا نوشت مهم: کانال را اشتباه نزده اید این همان طنز اسپرسو است فقط لباسش عوض شده.. علی الحساب این قالب را داشته باشید تا بعد ببینیم قالب درخور شخصیتمان پیدا می کنیم یا خیر...

بقالی سر کوچه امان را دوست می داریم.. نه به خاطر بقالش که همیشه با روی خوش میگوید "بفرمایید" و ما هم ندید بدید فروشنده خوب نیشمان تا بنا گوش باز می شود از این همه تحویل گرفتن ها  احساس خوبی از ارباب رجوع بودن بهمان دست می دهد. نه به خاطر مغازه کوچک و دو متر در دو مترش که اگر بار و بندیل همراهت باشد باید دم در بگذاری و وارد شوی وگرنه جایت نمی شود..

نه به خاطر این ها.. به خاطر این که در تمام مدت این مقوای کاغذی کهنه و کپک زده " باز است" به رویمان لبخند میزند..همیشه و در هر لحظه از زمان که بخواهی این مغازه فسقلی آماده عرضه مواد غذایی به توست.. از شیر مرغ تا جان آدمیزاد.. یک بار گفتیم حاجی , جان آدمیزاد هم در دست و بالت پیدا می شود؟.. رفت کنج های مغازه را با دقت گشت و همه سوراخ سمبه ها را زیر و رو کرد و گفت خانم تمام کردیم همین دو دقیقه پیش آخرین جان آدمیزادی که داشتم را فروختم فردا بیایید احتمالا بار جدید را آورده اند... عجب.. پس به غیر از من این جان آدمیزاد خریدار دیگری هم دارد..

بگذریم..بلی این مغازه را دوست داریم چون همیشه خدا باز است و ما هم که از آن بی فرهنگ هایی هستیم که ناگهان نیمه شب هوس پفک می کنند ویک ملت را عاصی میکنند برای یک دانه پفک.. لذا این مغازه دقیقا خوب زمانی و خوب مکانی را برای به وجود آمدن انتخاب کرده.. یعنی زمان زندگانی ما و مکان درست بغل گوش ما.. این است که نیمه شب ها شال و کلاه می کنیم و برای خریدن مایحتاجی که همچین هم احتیاج نیست وارد مغازه میشویم و از سیل علامات تعجب روییده بر روی سر عابرین مبنی بر این که این دختر این موقع شب اینجا چه می کند رد میشویم و میرویم میگوییم : آقا پفک دارید؟؟؟

[ ۱۳٩٠/۱/۱٧ ] [ ٤:۳٥ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]

یحتمل داستان بخارای من ایل من یادتان هست ؟ بلی این نت هم حکم بخارای ما را داشت و ما را به تهران کشید بالاخره...


و اما از همه خوردنی ها ونوشیدنی ها و دور هم جمع شدنی ها و سر و کله یکدیگر زدنی ها که بگذریم می رسیم به ماجرای شنیدنی سیزده به در ما...


از صبح با ذوق و شوق برای اهل و عیال تدارک سالاد الویه معروف خودمان را نمودیم و ظهر با کوله باری از سالاد الویه راهی خانه خاله جان که وسط باغ بود گشتیم..(در واقع ویلایی است . یعنی فقط بهار و تابستان می آیند این جا و پاییز و زمستان خانه قشلاقی دارند.. خانواده عشایر منشی هستیم کلا..) در اطراف و اکناف, ملت هر سوراخ سمبه ای پیدا کرده بودند سر هم سوار شده بودند و به زور و ازور سیزه اشان را به در می کردند.. این طرف آهنگ کردی(به ضم ک) پخش می شد و یک عده دست به کمر رقص کردی می کردند.. آن طرف رپ تهی پخش می شد و ملت حرکات موزون می کردند.. وسط هم دختر و پسر ریخته بودند و برای هم می خواندند تو که چشمات خیلی قشنگه.. وقس ...

 الحق آهنگ قر داری است این آهنگ.. خیلی پرهیز کاری از خودمان نشان دادیم که یک هو نپریم وسط جمع غریبه و حرکات موزون از خودمان در کنیم...

خانه ی خاله جان که رسیدیدم دیدیم خاله مکرم سفره را وسط هال خانه پهن کرده مبنی بر این که بچه های کوچک سرما میخورند و همین جا ناهار بخوریم و بعد برویم بیرون.. کلی خورد تو ذوقمان.. فکر کن ملت اندازه قبر جا پیدا می کنند می نشینند در طبیعت غذا می خورند بعد ما با این وسعت مکان نشسته ایم در منزل غذا می خوریم.. خاله فسنجان تدارک دیده بود.. زن دایی مکرم عدس پلو و ما هم الویه.. مانده ایم چرا ما دل درد نگرفته ایم با این همه غذا های ناجور و وصله پینه ای...ولی این حرکت انتحاری خاله بد جور ناک اوتمان کرد..

آنقدر زرتمان قمسور شده بود که دیگر نای بیرون رفتن نداشتیم.. همه رفتند بیرون و ما سرمان را گذاشتیم روی بالش و گرفتیم یک چرت سیر خوابیدیم.. دم دمای غروب بود که هوس سیزده به در به سرمان برگشت و رفتیم بیرون.. ولی سبزه گره نزدیم.. مگر سال های پیش که هر جا ما نشسته بودیم کل سبزه های دور و اطرافمان گره های مختلف خورده بود چه حاصل شد که امسال بشود؟؟؟

یادآوری: یکی از نعمت های خدا که همیشه باید شکرش را به جا آورد دوستان خوب است.. خدارا شکر که دوستان خوبی خدا به ما داده...

[ ۱۳٩٠/۱/۱٥ ] [ ٤:٠۸ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]

عارضیم به خدمتتان در مقوله های سفر و عید دیدنی یک خانواده چپ اندر قیچی و عجیبی تشریف داریم.. یک سفر ناگهانی یعنی بسیار ناگهانی طوری که شخص شخیص خودمان با آن همه فیس و افاده در عرض یک ساعت همه چسان فسان هایمان را جمع نمودیم و راهی شدیم.. مایی که یک روز طول می کشد تا همه وسایلمان را از سوراخ سمبه های خانه جمع آوری نماییم.. عجیب هم این است که هیچ چیز این وسط کم نیامده و همه چیز را برداشته ایم.. این همه قابلیت داشتیم و خودمان خبر نداشتیم واقعا؟ انگار کتک ها اثر کرده و قرار است در صدی بر آدمیت ما افزوده گردد.. خلاصه این که اینجا از نت خبری نیست این هم با هزار التماس و دعا فراهم شده.. همه کامنت های پر مهرتان را خواندیم و به موقع جواب خواهیم داد.. از خجالتتان هم بعد از سیزده بدر در خواهیم آمد.. البته می دانیم هیچ کس نگران حال ما نخواهد شد ولی غرض اطلاع رسانی بود تا مبادا مجلس ختمی برایمان فراهم کنید و حلوایی بزنید در رگ.. ما زنده ایم به کوری چشم دشمنان و بخیلان و این ها...

یاد آوری: سیزده به در جای ما را خالی بفرمایید وسط سبزه گره زدن هایتان..

یادآوری: یک عالمه سوژه به ذهنمان آمده اما دریغ از یک ورق خشک و خالی که بنوییسیم دعا بفرمایید از ذهنمان نپرد...

[ ۱۳٩٠/۱/٩ ] [ ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ ] [ ریحانه ]

در این سال جدید با خودمان عهد های زیادی بسته ایم.. کار های انجام نشده زیادی بر روی زمین مانده است و باد می خورد که به قوه الهی اگر همان مقوله بی تربیتی کالیبر و این ها اجازه دهد قرار است انجام شود.. اهداف دست نیافته در زندگی ما به وفور یافت می شود که هر سال به خودمان عهد و شرط کرده ایم باز هم همان طور دست نیافته باقی مانده و ما را در حسرت خودش به جا گذاشته است. امسال اما کلی خودمان را تشر زده ایم و نیشگون گرفته ایم و مو هایمان را کشیده ایم و خلاصه یک جنگ تمام عیار راه انداخته ایم در باب این که الا و بلا باید حداقل به یک دانه از این اهداف دست بیابیم که اگر خدای نکرده خواست این سال هم به روال قبل پیش برود در سال بعد احتمالا کارمان به اعدام و انتحار شخصی به دست خودمان خواهد انجامید... راستی قرار است اگر خدا بخواهد کمی از زر زر های مفتمان کم کنیم و به جای طومار نوشتن لوب مطلب را در متن های کوتاه تری را در نیمکره های مغزتان بچپانیم.. ولی به جان خودمان اگر بیایید بگویید باز  طولانی است و این ها با لنگه دمپایی می افتیم به جانتان ها.. دادیم آیکونش را هم برایمان بسازند . در حال ساخت است!!!! ..  قبول کنید بعضی موارد واقعا جای بحث زیاد دارد و ما هم از سریال های چند قسمتی بدمان می آید لذا همان فیلم سینمایی مجبوریم تمامش کنیم...

دیگر عرضی نست خیر پیش...

(اگر فکر کردید الان می آییم دوباره می گوییم عیدتان مبارک کور خوانده اید همان پست قبلی کفایت می کند)!!!!!!!!!

[ ۱۳٩٠/۱/٤ ] [ ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ ] [ ریحانه ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
امکانات وب