طنز تلخ , قهوه اسپرسو!
قالب وبلاگ
آخرين مطالب
لینک دوستان

هوا آفتابی است.. آلودگی هوا را به ضرب و زور چماق و القای مصنوعی هوا و این ها از بین برده ایم..(خدایی در لقاح دادن همه چیز استادیم ما!!!!) درختان بی برگ و لخت همچین عرض اندام می کنند برایمان که انگار این جا لوس آنجلس است بی حیا ها!!

همچین نمور نمور پیاده روی میکنیم.. به آسمان نگاه میکنیم خورشید بهمان چشمک میزند.. ای بابا همه هیز شده اند در این دوره زمانه.. حتی آفتاب ها!!!

دلمان قنج میزند وقتی بچه ای را بستنی به دست میبینیم که در این سرما با آن که آب دماغش با بستنی قاطی شده ولی باز هم از این طعم شور و شیرین لذت میبرد..

کاش کمی وسواسی نبودیم و میرفتیم به زور از دستش بستنی را میقاپیدیم و ناخنکی به آن طعم شور و شیرین میزدیم ببینیم چه حالی دارد!!!

خلاصه خواستیم بگوییم همچین حالمان خوب است.. البته در این که ما بیاییم و این جا انرژی مثبت بفرستیم و ملت را سر ذوق بیاوریم کمی شک کنید.. خوب که فکر کنید کرم وجودی این پست دستتان می آید.. بلی .. در این اوضاع شیر تو شیر یارانه ها که همه حالتان گرفته است و درب و داغان در فکر یک لقمه نان هستید که با بنزین بزنید تو رگ!! در این اوضاع قمر در عقرب حساب رسی به پول ها و بانک ها و هی غصه خوردن این که الان باید با شمع سر کنیم که پول برق خدا تومن خواهد شد.. در این گیر و واگیر که نمی دانید از کدام سوراخ در بروید و از این وضع خودتان را خلاصی دهید.. در این وقتی که دلتان می خواهد پاچه یک نفر را بگیرید و و استعداد نهفته کشتار تان به بهترین وجه بروز داده.. خلاصه در همه این وضع ها خواستیم بیاییم و حالتان را بیشتر بگیریم. و به اصطلاح روی مختان اسکی برویم.. خیلی حال دارد به جان شما.. مثل این می ماند که یک نفر در غم و آه و فغان باشد هی بروی و هی جوک بگویی و هی الکی بخندی.. یا یک نفر عصبانی است در حد بوفالو.. بعد تو بروی و هی چوب در دماغش بکنی..!!!

کلا آدم کرمویی هستیم ما!!!!

 

[ ۱۳۸٩/٩/٢٩ ] [ ٦:٠٠ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]

با درود و سلام فراوان خدمت دوستان عزیز.. بالاخره به کوری چشم حسودان و بخیلان و نظر تنگان و این ها برگشتیم و در صحت و سلامت جسمی و روانی به خیل عظیم وبلاگ نویس ها باز پیوستیم همچین...

از آن جایی که می دانیم شما هم مانند اسفند روی آتش قرار نمیگیرید تا بدانید که ما کجا بودیم و چه کردیم و چه خوردیم و ... برایتان میخواهیم تا فیها خالدون ماجرا را تعریف کنیم..

این چند روز خوب عزای حسینی بود و قبلش هم که به اندازه کافی شما را چیز فهم ( همان شیر فهم , خیال بد نکنید) نمودیم که چقدر به امام حسین علاقه داریم شاید مذهبی نباشیم.. شاید گناه از سر و کولمان بالا برود اما سرمان برود اماممان نمیرود( چه شعاری شد ها .. مردم کوفه یاد بگیرن یه ذره از ما)

خلاصه این که رفتیم به محلی که پدر بزرگوارمان دفن است ..( خوب پدر ما شهرستان دفن است ).. و دینمان را به ایشان ادا نمودیم . محله ما مانند این تهران سوسول بازی ندارد. عزاداری اش عزاداری است.. البته درست است که دست نامرد زمان آنجا را هم تحت الشعاع قرار داده ولی خوب باز هم از این جا بهتر است..

اما از هرچه بگذریم از نکته سنجی بیش از حد ما نمیشود بگذریم که..

در این چند روز ملتفت گشتیم عجب ملت ته دیگ خوری داشتیم و خودمان نمیدانستیم.. فکر میکردیم فقط خودمان هستیم که مانند قحطی زده ها سر دیگ می افتیم و تا ته ِ ته دیگ را در نیاوریم بیخیالش نمیشویم. نگو این موضوع ارثی است آن هم در کل ایران... اگر دعای شما نبود که تا اکنون زیر سینی های ته دیگی که از بالای سرمان عبور میکرد در حالیکه صد ها نفر به لبه های سینی آویزان هستند تا به زور آن را از دست شخص توزیع کننده بقاپند له شده بودیم و دار فانی را وداع گفته بودیم...

خدایی یک کتاب میشود را جع به این ته دیگ نوشت ها... یا می توان از آن به عنوان آلت قتاله نام برد.. همانطور که ممکن بود ما به قتل برسیم آن هم در ماه حرام و روز حرام..

یا می توان آن را انگیزه عزاداری نمود.. خوب به این صورت که یک ته دیگ بزرگ وصل کنند به علم و هر که بیشتر زنجیر زد آن را بهش هدیه کنند.. یا بچه ها را که می خواهند به ضرب و زور قاقا لی لی ساکتشان کنند به جایش ته دیگ دهند.. مگر همین بچه ها نبودند که به سرعت برق و باد از زیر دست بزرگ تر ها در میرفتند تا خود را به جام ته دیگ برسانند؟

مسابقه دو هم میتوان گذاشت.. یک سینی ته دیگ بگذارند ته خط.. باور کنید اگر در المپیک مربی ایرانی در رشته دو و میدانی یک تکه ته دیگ نشان دونده ایرانی بدهد یکی که سهل است دو تا طلا میگیرد.

والا ما که فکر می کنیم ٨٠ درصد ملتی که آمده بودند عزاداری فقط برای این ته دیگ آخرش آمده بودند چون ظرف غذا ها که تلنبار شده و دست نخورده روی دستشان بود و میبردند به خانه.. خوب یحتمل آمده بودند که ته دیگ بخورند و بروند دیگر...

خوب از همین جا به همه ملت عزیز ته دیگ خورمان عرض ارادت داریم و آرزوی موفقیت در کار هایشان. دوستان ته دیگ ها تمام شد بروید خانه هایتان..

 

[ ۱۳۸٩/٩/٢٧ ] [ ۱:۳٤ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]

آی قصه قصه قصه
 یه قصه پر غصه
قصه که نیست یه رازه
 راز یه مرد خسته
یه پیرمرد تنها
خسته و دلشکسته
آی بونه بونه بونه

بیاین بیرون از خونه
پهلوون قصه امون
یه مرد مهربونه
آی شیشه شیشه شیشه
بیل و کلنگ و تیشه
سیصد هزار تا تبر
هفتاد و دو تا ریشه
آی ساقی ساقی ساقی
 چند تا گل اقاقی
تو خیمه تشنشونه
 آبی نمونده باقی
آی سیلی سیلی سیلی
روی کبود و نیلی
هر یه بابا که گفتم
 می زنه چند تا سیلی
آی ماهی ماهی ماهی
اصغر نداشت گناهی
قنداقه غرق خون شد
 از ظلم و از تباهی


نویسنده: ج.ه

یادآوری: از این شعر کودکان خوشمان آمد گذاشتیمش این جا. البته نویسنده را میشناسیم و چون شعر را به ائمه هدیه کرده بود دیگر ما هم بدون اجازه کش رفته و اینجا با ذکر دخل و تصرف بیان نمودیم.

یادآوری ٢: به جان خودمان نباشد به جان شما هرچه مینویسیم طنز ناک میشود به همین خاطر فعلا بیخیال مطالب شدیم و گفتیم این چند روز محرم نوشت داشته باشیم.

[ ۱۳۸٩/٩/٢۱ ] [ ۱:٠۱ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]

آخ که به جان شما چقدر چسبید این بحث ها!!!

با این که دوستان هی از زیرش در رفتند و هی ما کشیدیمشان وسط و آن ها باز هم در رفتند ولی باز هم چسبید...

خوب در بحث همه متوجه شدید دنبال یک کلمه بودیم که شما هم نوک زبانتان بود ها و همه هم به نوعی اشاره کردید بهش..

اول از همه بگوییم که امام حسین نجنگید بلکه دفاع کرد.. امام حسین به خاطر موقعیتش و این که بیعت نکرده بود یزید تشنه به خونش شده بود و هر جا میرفت به هر حال او را میکشت .. پس ناچار بود که از خود دفاع کند..

دوم از همه خانواده بود که گفتیم به خاطر نشان دادن مظلومیت امام و یارانش بود و قساوت یزید.ولی دلیل اصلی و پنهان دیگری هم داشت آن هم انتقال مصیبت وارده به ملت. چون همه را بلاشک قتل عام میکردند و پیامشان خاموش میشد اگر حضرت زینب و امام سجاد و بقیه نبودند که روایت کنند..یک دلیل دیگر هم دارد که بعدا میگوییم.

خوب موضوع اصلی که میخواهیم بگوییم این جاست ها...

همه اتان گفتید عبودیت و حق و حقیقت و مسبب الاسباب شدن برای اهداف خدا و غیره.. دوستان من همه اش درست است اما اگر همه این ها بود چرا مانمیتوانیم در موقعیتمان این گونه ثابت باشیم.. نگویید امام معصوم بودها چون قبول نمیکنیم. امام معصوم بود بقیه که معصوم نبودند.

آدم وقتی عاشق باشد این گونه میتواند عابد باشد. آدم وقتی عاشق باشد می تواند حق را از ناحق بشناسد آدم وقتی عاشق باشد می تواند هر کاری بکند...

حسین عاشق بود.. عاشق خدا.. عاشق بود که خانواده اش را قربانی کرد... این تاوان عشقش بود که پرداخت.. مثل ابراهیم که فرزندش را به قربانگاه برد امام هم خانواده اش را به قربانگاه برد.. عاشق بود که توانست از اصغر شش ماهه بگذرد. عاشق بود که توانست کربلا درست کند.. و همین عشق بود که کربلا را ماندگار کرد.

وعشق.. وعشق.. وعشق...

یادآوری: دوستان امروز کامپیوترم خراب شد و با بدبختی جورش کردم..حالمان گرفته شد  وگرنه این پست قرار بود خیلی با حال تر از این شود

تازه یک چیز خوبتر هم از دستمان رفت که بماند ایشالا از دفعه بعد ما هم بلهههه!!!!

 

[ ۱۳۸٩/٩/۱٩ ] [ ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]

دو روز است که داریم فضای دگرگون شده وبلاگ رامی گردیم و نظرات مساعد و غیر مساعد دوستان را می خوانیم. دو روز است که شکواییه های ملت را از طبل و دهل و ساز و نقاره را می خوانیم... دوروز است سر درگمیم... به راستی چرا؟

دو روز است فکر کردیم و فکر کردیم تا بدانیم چه چیزی این وسط کم است که این گونه حس محرم نوشت ما را اشباع نمی کند... چه چیز است که نمی گذارد ما با خیال راحت و قلبی آسوده در وبلاگ دانی را ببندیم و برویم پی کارمان...

بحث این است که بالاخره فهمیدیم چه چیزی این وسط کم بود... چرایی جنگ امام حسین... هیچ کس نگفت امام حسین چرا جنگید هیچ کس نگفت مگه دور از جون بیکار بود زندگی خوش و باغ و یه عالمه پولی که یزید بهش وعده داده بود رو ول کنه و بیاد خودشو و خانوادشو اسیر بیابون کنه و بجنگه ...(با این که می دونست به خانواده اش تعرض میشه.. میدونست بعد از شهید شدنش اسارت خانواده یعنی چی.. یعنی حتی این وسط غیرتش رو هم قربانی کرد)

چرا؟

آخه چرا؟

هوس یه بحث داغ و دلنشین با دوستان مخالف و موافق بدجور به کله امان زده...

موافقید بحث کنیم؟... فقط این که شاید نتوانم زود به زود به نت بیایم برای همین کامنت دانی را باز میگذارم که دوستان هم نظرات هم را ببینیم هم با هم دیگر بحث کنیم و جواب نظرات هم را بدهیم..

[ ۱۳۸٩/٩/۱٧ ] [ ٦:٥۱ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]

 خوب چون چند تا از دوستان اعلام با جنبگی نمودند و به نمایندگی از دوستان دیگر هم حرفشان را قبول کردیم تصمیم گرفتیم همین امشب بیاییم اینجا و اعترافات تکان دهنده خودمان را بنویسیم... دوستانی را که مینویسم تصویر سازیشان در ذهن ما کامل شده دیگر...دوستانی که دوزاریشان هنوز نیفتاده به پست قبل مراجعه کنند...

فقط ببخشیید وبلاگ ها زیاد است لینک ندادیم اما وبلاگ هایشان را نوشتیم و همه اشان هم در همین لینک دانی عزیزمان تشریف دارند.

 انتهای بیراهه: فاطمه جان ما تو را عجیب شکل هایدی می پنداریم حتی قبل از آن رونمایی از اشرف مخلوقاتت


آریایی ها: آناهیتا جان چرا تو را مثل آن شرلی می پنداریم؟ برای خودمان هم سوال است.


فلوت زنی روی بام: حنانه جان شبیه جودی ابوتی برایمان مخصوصا آن خنده های تا بنا گوش در رفته اش و شادی های ذوق مرگانه اش...


شمیم یار: فاطمه جان اصلا نیاز به شناختن نبود. اولین بار که آن کلبه را بالای وبلاگتان دیدیم یاد پرین افتادیم ..

یادداشت های رها بانو: رها جان صد در صد مِمُل ..

جایی که آسمان خراش حرف هایش کوتاه است: الناز جان را شبیه جولیا در کارتون جودی ابوت می بینیم چون همانند او احساساتی است اما احساسات خود را مخصوصا در کامنت هایش پنهان میکند. و مانند او حاضر جواب هم هست.

الاغ های بالدار در سرزمین عشق:ارمیا خان عکسش را گذاشته ولی به یاد پسر کوهستان می افتیم... به سفر میرفت و اینا...

آشیانه ققنوس: ققنوس خان شما  شبیه سند باد هستید که طوطی اش هم سر دوشش نشسته به خاطر ادب سند باد و مهربانی اش.

به تو چه ؟به من چه؟: امیر علی صد در صد پینوکیو با آن دماغ درازش..


جوگیریات: کیامهر خان چند وقتی است آشنا شدیم باهاشان ها ولی شکل هاکلبری فین شده برایمان همانطور که دستانش را می انداخت پشت گردنش و و پا روی پا میانداخت.

یک زن ذلیل: جناب زن ذلیل شبیه پرنس جان در کارتون رابین هود(اون پلنگه) شده برایمان ...خودمان هم  نمیدانیم چرا ولی مدتیه یه همچین شخصیتی شکل گرفته برایمان


صدای زندگی: نوید خان مانند رابین هود(اون روباهه) اونجایی که آهنگ میزد برای دختر پرنس جان..بیشتر به خاطر همون قسمت شما شکل رابین هود شدید


ایالت خود مختار روانی ها: دکتر حامد شبیه کاکرو تو کارتون سوباسا ... البته بعد از خواندن پست دعوایش شکل گرفت برایمان.

یادداشت های غار: راستش چندان شکلی نگرفته بودند ایشان تا این که به سوالات پرسش و پاسخ جواب دادند و عجیب از آن به بعد شبیه برنارد شده برایمان.. همان خرس قطبیه بود...(جناب لرستانی این متن را همزمان با پست قبل تنظیم نموده ایم هنوز هم کامنت ها را نخوانده بودیم.مدیونید فکر کنید خواستیم ازتان انتقام بگیریم!!!)


دوستان امیدوارم ناراحت نشده باشید همه این شخصیت هایی که گفتیم برای ما دوست داشتنی و خاطره انگیز بودند و هستند. پس به کسی توهین نکردیم. هرکسی جا مانده بگوید بگوییم چه شکلی است برایمان البته اگر شکل گرفته باشد... حالا از دوستانی که نگفتند خواهش می کنیم بگویید ما شبیه چه شخصیت کارتونی هستیم

یادآوری : نیایید بگویید چرا هی فرت و فرت آپ نمودیم ها... فردا اول محرم است و ما هم که ذاتا عاشق امام حسین ... انتظار ندارید که اول محرم پستی انتشار دهیم که مزه طنز دارد؟ به خاطر همین امشب پست فردا را گذاشتیم. از فردا هم متن هایمان بار طنز نخواهد داشت تا اطلاع ثانوی..

[ ۱۳۸٩/٩/۱٥ ] [ ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]

وقتی عنوان وبلاگی از دور به تو چشمک می زند و تو خود را خواسته و ناخواسته درون وبلاگ میبینی که داری اولین پست آن را می خوانی دو حالت دارد یا از آن وبلاگ و نویسنده اش خوشت نمی آید و این پرونده وبلاگ برای همیشه بسته خواهد شد. البته شاید بعد ها بازم یک سرک زدی که مطمئن شوی درست قضاوت نموده ای...
یا حالت دوم این است که از او خوشت می آید و پست های دیگرش را هم می خوانی و آنوقت است که حس فضولیه قلمبه شده ات تو را به سمت پروفایلش سوق می دهد... و چقدر ذوق می کنی وقتی با یک پروفایل باز و پر وپیمان رو به رو می شوی که نویسنده مربوطه مراعاتت را نموده و همه زار و زندگیش را رو کرده تا تو زحمت نکشی و هی این پست و آن پست دنبال شجرنامه نویسنده ندوی.
اما اگر پروفایل بسته باشد آنوقت است که کرم درونت یک لحظه قرار نمی گیرد و تو را به دنبال خود این طرف و آن طرف میکشد تا حداقل جزیئات لو داده شده که از دست نویسنده در رفته است را بیابی... بعد از آن است که یواش یواش با وبلاگ و نویسنده عادت می کنی که هر روز یک سرکی به آن وبلاگ بزنی..
دنیای مجازی بیشتر اوقات مجازی میماند یعنی نه عکسی نه صدایی نه حتی اسمی. (به غیر از موارد مخصوص و نادر)
به خاطر همین است که ذهن تصویر ساز تو شروع می کند برای هر آدمی یک شکلی ساختن و با آن ارتباط برقرار کردن.
نمی دانیم برای ذات خرابمان است یا ذهن کودک منشانه امان یا این که به برنامه های کودک علاقه وافری داریم یا نمی دانیم چه مرض دیگری است که همه دوستان را به شکل یک شخصیت کارتونی در ذهن تصور می کنیم و تا آخر هم با همان تصور پست هایش را می خوانیم و کامنت می گذاریم...
راستش را بخواهید می خواستیم بیاییم و بگوییم شما دوستان را هرکدام شبیه چه شخصیت کارتونی میپنداریم حتی ادامه این پست هم نوشته بودیم اما در یک لحظه این فکر به خاطمان رخنه کرد که شاید ناراحت شوید. مخصوصا که از قبل هماهنگی هم ننموده بودیم... اما اگر دوست داشتید بگویید برایتان می نویسیم.... اما علی الحساب این کرم ما را لحظه ای رها نمیکند که بدانیم شما ما را شبیه کدام شخصیت کارتونی میپندارید... نگران نباشید ما اصلا ناراحت نمیشویم با فراغ بال و ذهنی آزاد بگردید و ما تشبیه کنید به یک شخصیت کارتونی...

[ ۱۳۸٩/٩/۱٥ ] [ ٥:٢۸ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]

وقتی موضوعی به مخ نصفه و نیمه ات جرقه می زند و احساس می کنی می توانی یک متن عالی از توش در بیاری. وقتی پای کامپیوترت می نشینی و با هزار ذوق و شوق از این که یک موضوع بکر و دست نخورده پیدا کرده ای که دیگران را غافلگیر نمایی و احیانا با آن آمار وبلاگت را ببری بالا زیر پوستی ذوق از خودت در می کنی. وقتی دستانت را روی صفحه کی بردت می لغزانی و با حرکات موزونی بس موزون تراز قر های جنیفر کلمات را روی صفحه سفید مانیتورت به ترتیب قد و وزن واین ها می چینی... وقتی در اوج تفکرات تامل برانگیزت می نویسی و مینویسی و ناگهان به کلمه ای می خوری که رشته افکارت را پاره می کند... وقتی ناگهان وسط آن همه آپلو هوا کردن یک سوال خز و خیل خودش را به هزار زور و زحمت از بین این سیال کلمات به  تو می رساند و تو را وادار می کند که به آن جواب دهی... وقتی که بعد از این همه ادعا جوابی برای سوال پیدا نمی کنی فقط دلت می خواهد سرت را به همان کی برد لعنتی بکوبی و بگویی" مضطرب" با "ض" یا "ظ" ؟

آنوقت است که می فهمی آنقدر ها هم دانای کل نیستی و همه غرور قلمبه شده ات خاک باغچه ای شده که گربه ای در حال تخلیه روده خود بر آن است.

نمی دانم این از گ...ادی ماست که نمی خواهیم زبان فارسی شصت تا "س" و بیست تا "ز" و ده تا "ح "و قس داشته باشد یا واقعا ضروری نیست که زبان فارسی این اقسام و انواع مختلف حروف را در خود جا دهد...

گویا مردان پارس قدیمی بسیار بیشتر از اکنون ما تنوع طلب بوده اند که از هر زبانی هر حرفی را خوششان آمده به زبانشان وارد کرده اند و صد البته از هوش بالایشان است... خوب الان حداقل سرمان بالاست که در زبان چیزی که از شما کم نداریم هیچ یه چیزایی هم زیاد تر داریم.. اصلا برای همین چند تا "س" و" ز "و "ح" و "ق"است که زبان ما جزو غنی ترین زبان های دنیا است... به خاطر همین تنوع های بی قانونش است که کل جهان همین طور هاج و واج مانده اند که چه به ما بگویند.( چیزی نمی توانند بگویند به ما.. نمی فهمند دیگر" ص" با "س" چه فرقی دارد خوب)

خلاصه این قدر غر نزنید به جان این زبان بدبخت. خوب بروید یک کمی از کالیبرتان کم کنید و مثل بچه های درس خوان آن موقع ها که یک دفتر چهل برگ سر این حروف مشابه تمام میکردند شما هم تمرین کنید که وسط یه موضوع مهم این جور آچمز یک کلمه پیزوری نشوید و کلا یادتان برود چه می خواستید بنویسید.

[ ۱۳۸٩/٩/۱٤ ] [ ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]

چقدر خوب است که در خواب ناز باشی و یک نفر با تمام احساس و عشقی که به تو دارد تو را نوازش کند و تو را از آسمان هفتم به آغوش خود بکشاند. چقدر خوب است که در خلسه نیمه بیدارو نیمه خوابی و میفهمی لمس عاشقانه هایش را ... دوست داری همان طور بی حس و کرخت بمانی و تمام لحظات این عاشقانه های ناب را بچشی. چقدر دوست داشتنی است که حس کنی انگشتان مهربانی که از روی چشمانت به سمت بینی و سپس دور لبانت می چرخد و تو با تمام وجود خودت را به عشق بسپری...چقدر لحظه شماری می کنی که این انگشتان عاشق به سمت گوش هایت  برود و از آنجا روانه گردنت بشود...  این انگشتان عاشق هم گویا تله پاتی دارند با تو و خواسته هایت را اجابت می کنند. و تو خوشحال و خرسند از این همه حس تفاهم و عشق مشترک لبخند نمکین به لبانت می نشانی که دلبری ات را به اوج برسانی...

و سعی می کنی با چشمان درونت حرکت انگشتان را دنبال کنی.. چقدر دوست داری چشمانت را باز کنی و به آغوش دوست داشتنی ترین موجود دنیا بپری... انگشتانی که دوباره با همه ظرافت  در توانش دوباره خود را به لب هایت رسانده و آن ها را قلقک می دهد.

همه این ها دوست داشتنی ,زیبا, عاشقانه ,خواستنی, و طبیعتا آرزوی همه ماست به شرط این که وقتی چشمانت را باز کردی تا معشوقت را غافلگیر کنی و انگشتانش را گاز بگیری یک سوسک طلایی 10 سانتی متری را روی لب های نیمه بازت پیدا نکنی که شاخک هایش را در دهان نیمه بازت فرو کرده.

 

 

 

یادآوری ١: خدایی سوسک ها از بعضی از آدم ها بهتر ابراز احساسات دارند.

یادآوری ٢: به این همه قدردانی حسودیمان شد... بروید بخوانید یاد بگیرید از ققنوس خان.

[ ۱۳۸٩/٩/۱٢ ] [ ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ ] [ ریحانه ]

خوب دوستان با هزار بدبختی توانستیم این پست نصفه و نیمه را جور کنیم.بر عکس مرحله اول که همه چیز بر وفق مراد بود این دفعه هر چه مشکل بود خودش را رساند به ما و هر چه سنگ بود خودش را قل دارد زیر پای ما و دوستان البته.

این بار نیز مثل دفعه قبل قصد داشتیم ۴ نفر از دوستان را دعوت نموده و کمی آچمزشان کنیم. اما چشمتان روز بد نبیند.

حالا خدا پدر دوستان مونثمان را حفظ کند که همکاری کردند و همه مشکلات و موانعشان را با مجاهدت و کوشش بسیار پشت سر نهادند. اما دوستان مذکرمان را... باز هم میگوییم خدا حفظشان کند.

اولی شدید ناز نمود که ما کار داریم و فرصت نداریم و قس...

دومی هم باز ناز نمود که بار اول به ما نگفته ای ما قهر نمودیم و دیگر عمرا شرکت نمی کنیم.

سومی که یحتمل به رحمت خدا رفته. یک هفته است کامنت گذاشته ایم که شرکت میکنید یا خیر اصلا نیامده است نت که ببینیم زنده است یا خیر.

چهارمی هم آنقدر سرش شلوغ است که حدس می زنیم ما آن وسط گم شده ایم که جوابمان را نمیدهد. چون هر روز و هر ساعت نت است.

باز دست مریزاد به آقای لرستانی که با کمال میل شرکت کرد و جواب هایشان را برایمان فرستاد.

به هر حال از همه دوستانی که وقت کردند و وقت نکردند کمال تشکر را داریم. و اما برویم سر اصل مطلب

دوستان شرکت کننده به ترتیب الفبا:

١) حنانه جان(از وبلاگ فلوت زنی روی بام)

٢)علی آقا(از وبلاگ یادداشت های غار)(ببخشید "خان "روی اسمتان کمی ضایع میشد از آقا استفاده نمودیم)

٣)فاطمه جان(از وبلاگ انتهای بیراهه)

یه توضیح هم برای دوستانی که قسمت اول را نخوانده اند. این شکلک ها نشان دهنده حالت چهره دوستان است بعد از خواندن سوال ها. و اما سوال ها و جواب دوستان...

سوال اول: در کلاس درس نشسته اید صندلی جلویی اتان شخصی است که ازش خوشتان آمده بلند می شوید که بروید کنارش بنشینید و سر صحبت را باز کنید همین که می خواهید بنشینید دستتان به موبایل طرف که روی صندلی است می خورد و می افتد زمین و دقیقا به سه تکه تقسیم می شود. شمایید و نگاه های خشمگین فرد مورد علاقه اتان که می خواهد شما را خفه کند.

جواب ها:

حنانه جان:وحشتناک

"وااااااااااااااااای خاک بر سرم ! ببخشید تو رو خدا ! شرمندم ! الان درستش می کنم ! " اینارو با دستپاچگی می گم و تند تند تیکه های موبایلشو از روی زمین جمع می کنم و سعی می کنم سر همشون کنم و دوباره در حین سر هم کردن تیکه های موبایل که حالا توو اون هیر و ویری درست جا نمی افته ، باز می گم :" تو رو خدا ببخش ! دست خودم نبود ! الان درستش می کنم ! " اگه ببینم گوشیش واقعاً مشکل پیدا کرده ، هر جوریه یه دونه لنگشو براش می خرم تا از شرمندگیش در بیام !

علی آقا:نگران
در حالی که نشستم رو زمین و جنازه موبایل رو از رو زمین جمع میکنم
یه نگاه کاملا رومانتیک و عاشقانه بهش میکنم یه لبخند معصومانه و میگم:چه جالب شما هم به قسمت اعتقاد دارید؟
داداشم متخصص تعمیر گوشیهایه که سه تیکه میشن!!
وبعد میرم سکشن اون کلاس رو عوض میکنم

فاطمه جان:نیشخندگریه
یا پیغمبر
آخه قربونت برم همین اول کار منو سکته دادی رفت که هیچی دیگه اون موقه من حالم بد شده دارن آب قند بهم میدن نیشخند ولی واقعا این کارا تا آخر عمر یادم میمونه بعدم خودم میبرم تعمیرش میکنم واسش:)

سوال دوم:در حادثه سعادت آباد درست یک ثانیه قبل ازشروع  دعوا و چاقو کشی است. فرض کنید شما دارید درست از همان پیاده رو رد می شوید غرق در افکار خود و مغموم از گره ای که به کارتان افتاده حتی متوجه قضیه هم نشده اید که ناگهان قاتل شروع می کند به فحاشی و به سمت مقتول یورش آوردن طوری که پایش هم به پاشنه شما برخورد میکند. شما آن بین گیر کرده اید. و تازه فهمیده اید قضیه چیست

جواب ها:

حنانه جان:تعجب

متعجب وا میستم همونجا و میگم :" آقا ! آقا ! چی شده ؟! " اینور و اونورمو نگا می کنم و هی به اون دو تا نگا می کنم ، بعد سعی می کنم یه چند نفرو خبر کنم تا بیان ببینن چه خبره و یه کمکی بکنن و اون دو تارو سوا کنن از هم ، اگه اون لحظه و توو اون دستپاچگی به ذهنم برسه به 110 هم زنگ می زنم (البته اگه فایده داسته باشه !)!

 

علی آقا:من نبودم
میرم پشت سر مامور نیروی انتظامی که اونجا ایستاده و داره تماشا میکنه و در گوشش میگم:
عزیزم پایه ای بریم بشینیم یه کافی با هم بزنیم؟ اینجا ایستادی خدایی نکرده آسیب میبینیااا

 

فاطمه جان:نگران
میگما من هنوز از سوال اولیت حالم جا نیومده کهگریه هیچی دیگه طپش قلب میگیرمو فک کنم گریه کنمو برم حتی دیگه نگاهم نکنم البته به 110 هم زنگ میزنم ولی میرم...

سوال سوم:در قطار هستید جهت رفع کسالت به دستشویی رفته تا آبی به سر و صورت خود بزنید اما وقتی می خواهید بیرون بیایید متوجه می شوید در قفل شده و شما گیر کردید. به ایستگاه مورد نظر شما هم رسیده ایم و قطار بعد از مدت کوتاهی توقف ,حرکت می کند.

جواب ها:

حنانه جان:تعجبنگران

"وای خدا ! در چرا باز نمی شه ؟!!!!" هی سعی می کنم هر جوری شده درو  باز کنم و دستگیره رو می چرخونم وقتی ببینم فایده نداره با مشت می کوبم به در :" کمک ! کمک ! من این توو گیر کردم ! صدامومی شنوید ! کمک ! " معمولاً اینطور مواقع دستپاچه و عصبی می شم و عرق می کنم ، بخصوص اگه بفهمم به ایستگاهی که باید پیاده شم رسیدیم ولی من گیر کردم و نمی تونم پیاده شم ! با قدرت بیشتری می کوبم به در و داد می زنم :" تو رو خدا یکی کمک کنه ! من گیر کردم ! کمک ! " اگه بازم باز نشه چند لحظه ای بغض می کنم و اشک چشمام میاد ولی بازم پا میشم و انقدر می کوبم به در و داد می زنم تا بالاخره یکی صدامو بشنوه ، فقط خدا کنه از شدت عصبی بودن و ناراحتی از حال نرم !

 

علی آقا:خنثی
چون میدونم اگه خدا هم بیاد نمیتونه قطار رونگه داره...پس در توالت رو از داخل قفل میکنم و خیلی ریلکس روی سنگ دسشویی میشینم
هرکی هم در زد میگم:در از داخل قفل شده و باز نمیشه ....

 

فاطمه جان:نیشخند
یعنی بسوزه این اقبال حالا نمیگه تو یه کوپه ای که همچین آب و هواشم خوبه ها نیشخندهیچی یکم میزنم به درو صدا میزنم دیگه میان فک کنم هیچی اگه هم نیومدن این گوشیم همیشه باهامه آهنگ میذارم تابالاخره یکی پیدا شه ولی خب بعدش میرم تذکر میدم البته خیلی با کلاس :دی

 

سوال چهارم:اولین نفری هستید که به تاکسی وارد شده و جلو هم نشسته اید . دو نفر وارد می شوند که بلند هم صحبت می کنند. بعد از مدتی متوجه می شوید دارند در مورد وبلاگ شما صحبت می کنند. گوشتان را تیز می کنید. چیزیکه میشنوید فقط  بد وبیراه و فحشی است که به بهانه نقد دارند به شما روانه میکنند.

 

حنانه جان:ابرو

حالم گرفته می شه وقتی می شنوم دارن راجع به وبلاگ من اینجوری حرف می زنن اما با این حال خوب گوش می کنم تا ببینم چی چیا می گن دقیقا ً و اینکه حرفاشون رو بر اساس عقده و کم اطلاعیشون دارن می گن یا اینکه نه ، البته هیچوقت از فحش دادن خوشم نمیاد و اگه بفهمم دارن زیاده روی می کنن بر می گردم و می گم عصبانی:" ببخشیدا ولی می شه آروم تر صحبت کنید ! از وقتی توو تاکسی نشستید یه سره دارید فحش می دید و مراعات حال مارم نمی کنید ! لطفاً یه کم مراعات کنید دیگه !" و اگه بازم اهمیت ندن و به کارشون ادامه بدن پیاده می شم !

 

علی آقا:ناراحت
خیلی عادی خودم رو وارد بحثشون میکنم و میگم اتفاقا منم میشناسمش و باهاشون همراهی میکنم و شروع میکنم به بد و بیراه و فحش دادن
بعد زود از تاکسی پیاده میشم و اونوقت احتمالا بغضم میترکه ...تا خونه گریه میکنم

 

فاطمه جان:تعجبمغرور

اینجا ایکونه ذوق مرگ ندارید احیانا
بابا یعنی هیچی فحشم که بدن مهم نیست بالاخره نظرشه ولی دیگه در مورد وب من بوده هیچی دیگه خجسته خجسته  سرمو برمیگردون یه نگاه میکنم که اونم نگام کنه بعد میگم ببخشید شما اسم وبتون چیه؟بعد میگم اون پست رونمایی از اشرف مخلوقاتو دیدی اگه ندیدی برو ببین این که جلوت نشسته خالق زرافه کوچولوهنیشخند

 

طبق روال قبل از دوستان به خاطر تحمل نمودن ما و جانگولر بازی هایمان تشکر می کنیم. ممنون.

[ ۱۳۸٩/٩/۱٠ ] [ ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]

امروز که به وبلاگ فاطمه خانوم (انتهای بیراهه) مراجعه نمودیم دیدیم بازی انجام داده و به دوستان هم سفارش نموده انجام دهند این بازی را... البته ما زیاد اهل بازی وبلاگی نیستیم اما این یکی را می خواهیم به دلیلی که ذکر می کنیم انجام دهیم...

یادش بخیر همیشه در کودکی دوست داشتیم(دوست داشتن که چه عرض شود آرزویمان این بود) که در جزیره ای برویم بی آب و علف وتک تنها و خودمان شروع کنیم به ساختن جامعه دور و بر خودمان و همه چیز را مطابق سلیقه خودمان بچینیم و قانون جامعه را هم خودمان وضع کنیم. مثلا همه خانه ها روی درخت ساخته شوند و قانون هم یک چیز هر دم بیلی شده بود در حد قانون جنگل... حتی برای خودمان مرام نامه هم در ذهن پرورانده بودیم...

بعدا که بزرگ تر شدیم و عقل رس تر, گفتیم تو غلط کردی دختره چشم سفید... آخر در جزیره بی آب و علف چه خاکی می خواهی به سر کنی ؟ می میری از گشنگی بدبخت... خلاصه جزیره هه تبدیل شد به یه جزیره ای که آب و علف داشته باشد . یونجه و شبدر داشته باشد. میوه های گوناگون داشته باشد. و از همه مهمتر زیر آن هم باید از نفت اشباع شده باشد.آمدیم و همه آرزو های ما به واقعیت تبدیل شد و ما یک جامعه خود ساخته پیدا نمودیم ... چه جوری باید با کشور های دیگر تعامل می کردیم. مثلا یونجه  وشبدر می دادیم تا بهمان گوشت و نان و این ها دهند ؟ نمی شد که... گلاب به رویتان این جوری تف هم کف دستمان نمی انداختند... باید یک نفتی گازی طلایی... خلاصه یه ثروتی باشد که ملل مختلف برایمان تره خرد کنند.

بگذریم در خیالاتمان هم تصورات زیادی داشتیم و اجسام مختلفی را با خود حمل می کردیم اما این جا طبق بازی 6 تای آنها را ذکر می کنیم..

اگر ما می خواستیم برویم جزیره تک و تنها..

1.    اول از همه یک اره با خود می بردیم. انتظار ندارید که آنجا با دندان هایمان چوب ها را ببریم و برایتان خانه درست کنیم و جامعه مدنی امان را شکل دهیم. خوب یک چیز تیز می خواهد دیگر.

2.    یک عدد گوسفند ماده و یک عدد گوسفند نر..(کشتی نوحی هستیم برای خودمان چه فکر کردید ) گوسفند خاصیت زیاد دارد. حتی همان پشکلش.

3.    یک عدد چاقو... خوب با اره که نمی توان میوه پوست کند و مواد غذایی را خرد کرد و غذا درست کرد.

4.    یک خورجین که توش یک کیلو گندم باشد(از اول هم بچه قانعی بودیم.) با همان یک کیلو گندم مزرعه ای برایتان درست می کنیم هکتار در هکتار.. حالا صبر کنید برویم. می بینید..

5.    در کودکی می خواستیم عروسکمان همراهمان باشد الان که بزرگ شدیم موبایلمان آن هم با شماره ایرانسلمان جایش را به عروسک داده. (همراه اول کیلو چند. ایرانسل را عشق است) این موبایل همه کاره است. رادیو .تلفن. کامپیوتر و هر چه که دلتان بخواهد...تازه هر از گاهی هم ایرانسل اس ام اس می زند و حالی ازتان می پرسد و احساس تنهایی نمی کنید و می دانید یک نفر هست که هیمشه به فکرتان است.

6.    متکا و لحافمان... شک نکنید بدون این دو جزیره که سهل است تا دم بقالی هم تنهایی برای چند روز نمیرویم.

خوب موارد زیاد بود. فکر می کنیم اساسی ترینش همین هاست.

[ ۱۳۸٩/٩/٧ ] [ ٦:۱۱ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]

روز های تعطیل که میرسد تنها اتفاق خوشایندی که ما را ترغیب به تحمل آن می کند چیزی نیست جز خواب.

بلی خواب تنها اتفاق خوشایند این روز های تعطیل است. این که تا 12 ظهر هم اگر بخوابی کسی بهت هی سقلمه نمی زند که پاشو برو سر کار. پاشو برو این جا برو آنجا فلان کار و بهمان کار مانده وپاشو  میت روی زمین مانده است و از این خزعبلات...

این که میتوانی خودت را به تختت و تشکت بچسبانی و متکایت را تا آنجا که می توانی محکم در بغل بگیری و خودت را جمع کنی و لحافت را تاآوردگاه موهایت بالا بکشی و حتی اگر خوابت هم نبرد همین جور بی حس و شل و وارفته در جای خود بمانی. حتی بهتر هم می شود که اصلا در این جور مواقع فکر نکنی چون خدای نکرده فکر کار های انجام نشده ممکن است از درز فکر های خوب خودش را به مخت نفوذ دهد . البته بعضی ها دوست دارند به روی شکم مثل مجنونی که خود را ازبرج میلاد پرت کرده و پخش زمین شده خودشان را پخش تشکشان کنند و لحاف را هم روی سرشان بکشند. بعضی ها هم بر عکس دوست دارند به پشت بخوابند. مهم نیست مهم این است که در جایت راحت باشی و به اصطلاح به خواب غفلت فرو روی.اگر دنیا را آب ببرد تو را خواب ببرد. اصلا روز های جمعه را به این خاطر دوست داریم که برای چند ساعتی هم که شده به خواب ناز می برد و فکر و غم و غصه خودمان و ملت را از ذهنمان بیرون میکند. این که می توانی نفس عمیقی از سر خوشی بکشی و ککت هم نگزد که 12 ظهر است و تو هنوز صبحانه هم نخورده ای. اصلا می خواهیم اعترافی تکان دهنده برایتان بکنیم. ما لحافمان را دوست داریم. تشکمان را دوست داریم. متکایمان را دوست داریم و برای همیشه به آنها وفادار می مانیم. چون آنها به ما وفادارند. دوستشان داریم چون برایمان عذاب آور نیستند. اصلا نظر ما را بخواهی می گوییم خواب غفلت نه تنها بد نیست بلکه مفید هم هست. ذهن بشر مگر چقدر توان نابسامانی های دنیا را دارد. گاهی لازم است به خواب غفلت برود و خود را از همه دنیا ببُرد. اصلا بگذار دنیا را آب ببَرد و تو خواب باشی . چه میشود؟ بهتر از این است که هی دندان بسایی و هیچ کاری هم از دستت بر نیاید.

[ ۱۳۸٩/٩/٥ ] [ ٥:٠۱ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]

با عرض سلام و خسته نباشید خدمت دوستان و مهمانان عزیز. اولین جلسه پرسش و پاسخ را خدمتتان ارائه می داریم امیدواریم به مذاق شما هم خوش بیاید . به مذاق ما که چسبیده ول هم نمی کند.

معرفی دوستان به ترتیب حروف الفبا.

  1. آناهیتا جان (وبلاگ آریایی ها)
  2. رها جان (وبلاگ یادداشت های رها بانو)
  3. ققنوس خان(وبلاگ آشیانه ققنوس)
  4. هادی خان(وبلاگ مناجات نامه جناب مارکو)

 

خوب اول از همه توضیحات مسابقه. شکلک هایی که اول جملات مشاهده می کنید نمایانگر حالتی است که دوستان در موقع خواندن سوال بهشان دست داده. بقیه شکلک هایی که دوستان گذاشته اند را هم حذف نکرده ایم که حالت ها بیشتر مشخص شود و طعم برنامه خوشمزه تر شود.(پرسش پیش فرض چکار می کردید یا چه میگفتید است.)

 

سوال اول :در ایستگاه اتوبوس ایستاده اید و عجله هم دارید . اتوبوس هم خیلی شلوغ است به زور خودتان را داخل اتوبوس می چپانید اما هنوز کامل وارد اتوبوس نشده اید که راننده درب را می بنند و نصف شما بیرون از در می ماند. و اتوبوس هم به حرکت در می آید.

 

جواب ها به همان ترتیب حروف الفبا:

آناهیتا جان:افسوس

 اگه قفسه سینم بالا اومد و قادر به نفس کشیدن بودم،چند تا فحش آب نکشیده به خودم میدم که سوار شدم و می گم عمو جون بی زحمت درو باز کن چیز ما یعنی اندام ما نصف شد!

 

رها جان: گریه

 لای در اتوبوس گیر کردن حتماً درد دارد دیگر ! حالا درد جسمی اش به کنار ، درد ِ روحی که نصیب آدمی می شود از همه چیز بدتر است ! همه ی مسافران ، از مرد و زن گرفته تا پیر و جوان دو چشم دارند و و دو چشم دیگر هم از بغل دستیشان قرض می گیرند تا مرا بنگرند و به من بخندند ! امان از این سنت شهروند - خبرنگاری و جوگیری حاصل از آن ! یک نفر هم دارد از ما فیلم می گیرد تا برای بقیه بلوتوث کند ! شاید هم برای صدای آمریکا بفرستد تا برنامه ای ترتیب دهند برای انتقاد از وسایل ارتباط جمعی غیر استاندارد در ایران ! در حالیکه گریه امانم را بریده ، تمام توانم را در گلویم جمع می کنم و داد میزنم : "آقا تو رو خدا درو باز کن ..."

 

ققنوس خان: من نبودمنیشخند
با توجه به قد 188 بنده و چهار شانگی این جانب تا به حال چند بار اتفاق افتاده و هر دفعه من با نیشخند میگم: جیگرتو این در رو می زنی؟ نصِفم نیست !!

 

هادی خان: .نیشخند

 اولندش از این بی فرهنگ بازیا سعی میکنم در نیارمزباناما! همین که خودم تونستم بچپونم تو یه خرده کولی بازیدر میارم تا ملت دلشون به رحم بیاد و بتونم اندام حساس رو جابجا کنم! حالا یحتمل اگه دستی یا پایی بیرون مونده باشه سعی میکنم اونایی که تو تیررس هستن رو مورد عنایت قرار بدم که بی نصیب از این دنیا نرننیشخند

 

سوال دوم(حالت دوم): در جلسه خواستگاری نشسته اید (حالت مفروض خواستگاری سنتی است) در یک اتاق در بسته و رو به روی هم در مورد برنامه هایتان صحبت میکنید. ناگهان بوی نامطبوعی فضای اتاق را در بر می گیرد و شما هم می دانید از آن شما نیست اما طرف مقابلتان زل زل به شما نگاه عاقل اندر سفیهی می اندازد که بفهماند کار کار شماست.

 

جواب ها:

آناهیتا جان: من نبودم

خیلی خونسرد بحثو عوض می کنم و می گم:هر آدمی باد تولید می کنه و این باد اگه نباشه ما می ترکیم در نتیجه نعمت ارزشمندیه! اما من شعور دارم جلوی شما ول ندم! پس هر چه سریعتر یا این فکرو از سرت بیرون می کنی یا همین الان تشریف می بری بیرون! در یک حالت دیگه منم زل زل بهش نگاه می کنم که یعنی احتمال داره خودت باشی!

 

رها جان: عصبانی

 اصلاً چه معنی دارد کاری که نکرده ام را بیندازند گردنم ؟! آن هم یک چنین امر خطیری که حیثیتمان را می برد زیر سوال ... والا ... هرچه  میخواهد بشود بگذار بشود ! همه میدانند من اعصاب درست حسابی ندارم ! بگذار این هم بفهمد ! رو به او می کنم و می گویم : "ببخشید من کاری کردم که دارید اینجوری به من نگاه می کنید و زل زدید تو چشمام ؟! عیبی نداره به کسی نمیگم ! کسی که جز من و شما اینجا نیست ! راحت باشید شما !!!" آخرش هم از آن حالت عصبانی ، چهره ام به این حالت تغییر شکل خواهد داد : از خود راضی... بعدش هم که دیگر معلوم است ! خواستگار دمش را می گذارد روی کولش و می رود ! بهتر ... کسی که حتی مسئولیت باد هوای خویش را گردن نمی گیر مرد زندگی نیست ! نیشخند

 

ققنوس خان: ابرو
خیلی راحت منم زل می زنم بهش و همونطوری نگاهش می کنم. تازه دستم رو می گیریم جلوی دماغم و تکون می دم و می گم :
ببخشید میشه تهویه رو بزنید؟ این دور و بر گاوداری هست ؟

 

هادی خان: ابرو

بهش میفهمونم که اگه اجازه بده اومدیم خیر سر امواتمون یه دو کلوم حرف در مورد آیندمون بزنیم! اگه بازم منکر قضیه شد!باز مثه یه بز اخوش به من نگاه کرد بهش میگم که دانکی من از کرگی دنت هو دم! یه خرده دیگه هم بمونم هر چی کار بده رو گردن من میندازه!!!

 

سوال سوم (حالت سوم): در خانه نشسته اید با کمترین لباس ممکن روی مبل لم داده اید و پفک نمکی می خورید یا چای با کشمش...(لباس نیمه لخت فرض شود) در همین حین خانه به لرزه در می آید و زمین لرزه وحشتناکی شکل می گیرد و سقف خانه هم تکه تکه فرو میریزد . اعضای خانه هم بی درنگ از خانه بیرون می زنند. شما مانده اید و حوضتان..

 

جواب ها:

آناهیتا جان: تعجب 

اگه وسط حمام هم باشم می زنم بیرون.جونم مهمتره.اینقدر ملت استرس دارن که حال نگا کردن، تحلیل کردن و خندیدن ندارن.بالاخره از زیر آوار یه تیکه پارچه پیدا می کنم به خودم بکشم!

 

رها جان: کلافه

در اینجا بین دو مقوله ی حفظ جان و پوشش مناسب یکی را باید انتخاب کنم ! خب فرصتی هم برای فکر کردن نیست ... بنابراین همانگونه که هستم از زیر سقف در حال ریزش خانه ، خودم را به زیر سقف امن آسمان می رسانم ! جانم را نجات دادم ، همین کافیست ... آخ جون ! خوب شد یادم نرفت پفکم را هم با خودم بیاورم ! چه خوشمزه ست !!! نیشخند

 

ققنوس خان: استرس
منم به دنبالشون می دوم بیرون. جون مهم تر ه تا آبرو؟ تازه اگر هم کسی بیرون نگاه کرد می گم : چیه؟ هیکل ورزشکاری ندیدی؟ یا میگم: چشاتو درویش کن!!

 

هادی خان: .زودباش

خب منم که بز اخوش نیستم که! فرتی لپ تاپ و گوشیم (ناموسم) که همونجا دم دستم هستن رو ور میدارم و فرتی میژرم بیرون! بعد اونجا بهشون توضیح میدم (البته اگه خیلی خیلی لختی باشه) که الان مهم اینه که من زندم و همه درو همیم و تونستم خودمو نجات بدم حالا با هر لباس و هر روشی!!!

 

سوال چهارم(حالت چهارم): به کنفرانسی دعوت شده اید . مجری برنامه با کلی تعریف و تمجید و هندوانه زیر بغل شما گذاشتن از شما دعوت می کند که به پشت تریبون بروید . ملت هم ذوق زده برایتان کف و سوت می زنند و تا شما بالا نروید ول کن نیستند. همین که می خواهید بروید بالا می بینید پایتان خواب رفته و به هیچ صراطی هم مستقیم نیست.

 

جواب ها:

آناهیتا جان:  کلافه

همون جا که ایستادم با دست و سر جواب ابراز احساسات حضار رو میدم تا پا هوشیار بشه.در آغاز سخنرانی به ملت می گم: ببخشید دیر اومدم پام خواب رفته بود! ملت هم می خندن جلسه از خشکی در میاد!

 

رها جان: نگران

ای بابا ... حالا چه کنم ... گوشی ام را از جیبم در می آورم و می گذارم روی گوشم و در همین حال از همراهم می خواهم که برود به مجری بگوید که یک تماس تلفنی مهم از خارج از کشور دارم و دارند از من برای شرکت در یک کنفرانس مهم در یک کشور خارجی دعوت به عمل می آورند !!! برنامه های بعدیشان را اجرا کنند ، مکالمه ام که تمام شد برای سخنرانی حاضر خواهم شد !!! از خود راضی

 

ققنوس خان: اولمتفکر بعدش :شیطان
به دور و بر نگاه می کنم. اولین آدم مسنی که پیدا کنم می رم سمتش. کلی استاد اجازه می دید؟ استاد رخصت و از این تعارفا میبندم به خیکش !!پام که بهتر شد می رم بالا !!نیشخند

 

هادی خان: عینک

 اولش یه خرده کولی بازی در میارم یعنی خودم رو یه خرده بیشتر معصوم میکنم تا هم ملت بفهمن که این هندونه ها همش به جا بوده و هم تریپم مثه آدمای موفق باشهّ نه چند شخصیته! بعدش که میرم پشت تریبون به ملت میفهمونم که خوب شد زود صدام کردن اگه یه خرده دیرتر صدام میکردن هم خودم میخوابیدم هم پام میخوابید!!!نیشخند

 

با تشکر از دوستانی که همکاری نمودند و جانگولر بازی های ما تحمل کردند.

[ ۱۳۸٩/٩/٢ ] [ ٤:٤٩ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
امکانات وب