طنز تلخ , قهوه اسپرسو!
قالب وبلاگ
آخرين مطالب
لینک دوستان

1.در تاکسی نشسته ایم کودکی با چشمان ورقلمبیده و به قرمزی خون نشسته روی پای پدرش. اختلاط راننده و پدر ناخودآگاه به گوشمان می رسد نه این که فکر کنید خدای نکرده استراق سمع نموده ایم . خیر. فقط به گوشمان خورد. راننده: کجا می رید؟ (این جا فهمیدیم که با هم آشنا هستند چون مطمئنا راننده هر چقدر هم فضول باشد تا این حد به مسائل خصوصی تجاوز نمی کند که... شاید هم می کند و ما خبر نداریم...)به هر حال..

پدر : می برمش دکتر سرما خورده.

راننده: چرا سرما خوردی عمو..

پسرک مات و مبهوت تنها عکس العملش بالا کشیدن آب دماغی است که تا روی لبش پایین آمده. پدر جواب می دهد: استخر اجباری رفته اند. همینجوری لخت بدون این که لباس گرم بپوشن اومدن بیرن تو این زمهریر...

2.در مدرسه نشسته ایم مدیر با تلفن با اداره صحبت می کند و صدای داد و التماس دعایش تا این جا به گوش می رسد.مدیر درخواست یک مجوزی کوفتی زهر ماری است که بتواند با یک استخر درب و داغان مجانی قرار داد ببندد تا از دست این بخش نامه اجباری نجات یابد. و اداره با بی تفاوتی جواب داده خانم به ما ربطی ندارد هر چه سریعتر با یک استخر قرار داد ببندید وگرنه توبیخ می شوید. حواستان هم باشد که مجانی باشد وگرنه چوب است که به آستینتان روانه می داریم.(این را بعدا مدیر بهمان گفت ما که علم غیب نداریم خوب)

4. مدیر درد و دل می کند که استخر ها همه پولی هستند برایشان توفیری ندارد که مدرسه باشد یا آزاد . کمترین قیمت نفری 30000 تومان است. ما که سر در نیاورده ایم هنوز از قضیه فقط به آه و ناله های مدیر گوش می دهیم و سری از روی ادب تکان می دهیم. البته بین خودمان بماند که آن سر را فقط از روی این تکان دادیم که فکر نکند ما خنگیم و فکر کند که همه چیز را می دانیم.

 

3. در خانه نشسته ایم و چای با کشمش می خوریم. جناب وزیر می فرماید بلی استخر اجباری برای دانش اموزان سوم از امسال وجود دارد و دانش آموزانی که سال سوم شنای نمی دانم چی چی و چی چی را یاد نگرفته باشند نمی توانند در کلاس چهارم شرکت کنند.

4. مجری می پرسد این که مدرسه ها به دانش آوزان ابلاغ کرده اند نفری 30000 تومان بیاورند چه منبع قانونی دارد. وزیر پاسخ می دهد: هیچ منبع قانونی نیست. مدارس اجازه ندارند هیچ وجهی پرداخت نمایند. این واحد درسی مجانی است و باید مدارس از جیب خودشان برای استخر ها هزینه کنند. مجری می پرسد یعنی شما هیچ تسهیلاتی در اختیار آنها قرار نداده اید یعنی با هیچ استخری قرارداد نبسته اید. این جا یاد حرف های مدیر می افتیم...

5. صحبت دو معلم. معلم اول می گوید: این استخر را به خاطر آن هفت دانش آموزی که غرق شده اند گذاشته اند تا دوباره این اتفاق نیافتد. معلم دوم هم مانند من مات و مبهوت او را می نگرد.

6. کلاس پیش دبستانی  هستیم و مدیرمی آید و می گوید خانم فلانی ببخشید شاید مجبور شوم حقوقتان را کم کنم. آخر هیچ بودجه ای مدرسه ندارد و مجبورم از پول پیش دبستان برای استخر سوم ها هزینه کنم.

و من همچنان مات و مبهوت می نگرم مدیر را بی آن که سرم را تکان دهم آخر این یکی را واقعا نفهمیدم.

دوستان ما خنگیم یا این موضوع کمی پیچیده است؟ ها؟

[ ۱۳۸٩/۸/۳٠ ] [ ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]

درصددیم یک برنامه وبلاگی تنظیم کنیم .نه مسابقه است نه مصاحبه است نه بازی وبلاگی است. راستش نمی دانیم به چه چیز تشبیهش کنیم. حتی شبیه صندلی داغ هم نیست.

 روال برنامه این گونه است که یک سری حالات و موقعیت ها که البته کمی اضطراب آور است را به سه تا از دوستان به صورت خصوصی اعلام میدارم. البته این سه دوست عزیز هم نامشان تا جواب دادن مستتر است پس لطفا سرچ نکنید همدیگر را بیابید.

این سه دوست عزیز اگر این موقعیت برایشان اتفاق افتاده آن عکس العملی که انجام داده اند را بیان کنند . و اگر نیافتاده خود را در ان حالت فرض کرده و بگویند که در آن لحظه چکار میکردند. و اگر کمی چاشنی طنز هم همراهش باشد که خوب بدک نیست. البته برای تلطیف فضای برنامه این سوالات کمی طنز آمیز مطرح شده. شاید هم کمی بی ادبی. دوستان جوابشان را به صورت خصوصی برای من بگذارند و من آخر هفته سوالات را به همراه جواب آن سه دوست عزیز مطرح می کنم.

هدف این برنامه :کشف و خودشناسی در موقعیت های اضطراب انگیز و گاهی شرم آور. آمادگی برای این موقعیت ها. و کمی هم البته روانشناسی شخصیت دوستان هم میباشد. دوستان طنز بکار می برید خوب است اما لطفا در راستای همان عکس العملی باشد که به ذهنتان می رسد. یعنی جان خودتان راستش را بگویید. و همه هم لطفا با جنبه باشید و دعوتتان نمودیم نه نیارید. با تشکر.

[ ۱۳۸٩/۸/٢۸ ] [ ٤:٤٥ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]

یادش بخیر... شاید اگر آن زمان ها که یک فنچ آب دماغو بودیم دست خط مان هم مانند همه هم کلاسی هایمان جلوی آفتاب میگذاشتی در میرفت و نمی ایستاد مانند بز معلم را نگاه کند. شاید اگر ذات درونی امان این همه حمال صفت نبود. شاید اگر ما هم مانند همه دوستانمان از زیر کار در رو بودیم. شاید اگر معلممان این همه احساس پسر خالگی با ما نمی کرد و هی چپ و راست به ما تحقیق نمی داد و هی هم هندوانه زیر بغلمان نمی گذاشت که تو خط بهتری از بقیه داری پس تو باید بنویسی.(لازم به ذکر است که خدا پدرتان را بیامرزد آن موقع نمی دانستیم کامپیوتر چی هست اصلا. فکر می کردیم یک چیزی در مایه های پیتزا است. اگر یادتان باشد این دو تقریبا همزمان در ایران باب شد. در این راستا هم خوب معلوم است که میگفتیم ای دست پرتوان برس به داد این ناتوان.همین جا هم بگوییم که ما اصلا خط خوبی نداریم ولی آن زمان ها کمی به صورت خودپرداز خطاطی تمرین می کردیم لذا از بین آن همه خرچنگ و قورباغه اوضاع بهتری داشتیم. همین.)

خلاصه اگر همه این اتفاق ها نمی افتاد و بر حسب تصادف هم در بین تحقیق هنرمندان چارلی چاپلین به تور ما نمی خورد. ممکن بود ما این قدر عاشق و شیفته این بشر نباشیم.

یادمان می آید آن زمان ها از بس که بهمان حمالی می دادند مدام می خواستیم طوطی وار یک چیزی سیاه نمایی کنیم و تحویل معلم دهیم و معلم هم هی به به و چه چه راه بیاندازد و یک 20 آبدار هم برایمان بگذارد. اما سر این تحقیق چاپلین یک کتاب زندگی از نمی دانم کدام سوراخ پیدا کرده بودیم که بد جوری جذبمان کرده بود. همین را بگویم که کتاب را دو سه روزه فیصله دادیم و از همان موقع با همه احساسات نوجوانی و عاشق پیشگی امان شدیم یک پا مجنون برای چاپلین. اگر اسلاممان به خطر نمی افتاد حاضر بودیم آن کت دامن مسخره و آن کلاه مسخره تر را سرمان کنیم و در حکم نامزد چاپلین از آن گوشه فیلمش رد شویم...

یادش بخیر ایامی بود برای خودش.

بعد تر بزرگ تر شدیم و در یک لحظه ناگهانی که از کنار تلویزیون رد می شدیم شنیدیم که محمد اصفهانی بر خلاف همه آهنگ هایش یک قر و قمبیلی خوانده است بیا و ببین. اولین بار بود تلویزیون از این ناپرهیزی ها میکرد. همان جا بود که به واسطه عشق دیرینمان از اصفهانی خوشمان آمد و ترغیب شدیم آهنگ های دیگرش را نیز به خورد مغزمان دهیم. اما خدایی این آهنگ برای هر که جلف و بی محتوا باشد( که یادمان هم می آید خیلی روش نقد و ایراد شد. و مدام اصفهانی سر این آهنگ نکیر و منکر می شد. )برای ما واقعا محتوای آهنگ چیزی جز گریه و آه و فغان ندارد.

بعد تر از همه این بعد ها. یعنی چند روز پیش به نوید خان که دعوت عمومی داده بود گفتیم هوس دوباره شنیدن این آهنگ را نمودیم. او نیز چشم گفت و این دانلودش را برایمان گذاشت. بعد از 5 سال دوباره شنیدن این آهنگ فقط اشکی نمکی و ریزه میزه گوشه چشممان نشاند و دلمان برای معشوق دیرینمان یک نخود شد. از اصفهانی به خاطر خواندن این آهنگ نمیشود تشکر کرد خوب راهمان نمیدهند مای یک لا عبا را...

اما نوید خان که دم دستمان است. همین جا از یادآوری خاطراتمان از او تشکرات لازمه را به جا می آوریم.

یاد آوری :دانلود آهنگ دلقک را همان وب نوید خان پیدا کنید . حوصله نداریم این جا برایتان بگذاریم.

یاد آوری : این آقای دکتر و اقای مارکو و آقای فرزاد برای پست قبل دست به کار شده اند. دوست دارید بروید بخوانید.

یاداوری3: عیدتان مبارک.

[ ۱۳۸٩/۸/٢٥ ] [ ۸:٤٠ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]

چقدر سخت است که یک داف با صد من آرایش و با پاشنه ده سانتی از آن سوی خیابان در فاصله 30 متری رد شود و تو تا منتهای دیدت او را نگاه نکنی.

چقدر سخت است یک دخترمعمولی با یک آرایش معمولی و لباس معمولیتر از ده متری ات رد شود و تو بهش خیره نشوی.

چقدر سخت است یک دختر چادری بدون آرایش و بدون کفش تق تقی از کنارت رد شود و تو به او نگاه نکنی.

چقدر سخت است کلا نگاه نکنی ...

چقدر سخت است در تاکسی کنارت یک دختر نشسته باشد و تو به او طعنه ای هر چند کوچک نزنی.

چقدر سخت است یک ماشین با راننده دخترجلوی ماشینت باشد و مدام از رانندگی او ایراد نگیری و مدام با طعنه هایت جلوی سر نشینان کوچکش نکنی.

چقدر سخت است در مغازه ای بروی و ببینی یک خانم جلویت ایستاده و نروی و حقش را ضایع نکنی و اجازه بدهی کارش تمام شود بعد تو درخواستت را به مغازه دار بگویی.

چقدر سخت است در دانشگاه دانشجو های دختر جواب سوال استاد را بدهند و تو مسخره اشان نکنی.

چقدر سخت است بدانی تنها جزوه کامل دست شاگرد اول دانشگاه است که از قضا باز هم دختر است و تو بروی و با خضوع کامل از او درخواست جزوه نمایی بدون هیچ طعنه و متلک و قس...

چقدر سخت است وقتی با جنس مخالفت چه خواهرت باشد چه مادرت باشد چه همسرت باشد چه نامزدت باشد یا حتی دوست دخترت باشد برای ورود به جایی مثل رستوران مغازه کافی شاپ یا هر قبرستان دیگری اجازه بدهی اول بانوی همراهت وارد شود بدون این که احساس خواری کنی.

چقدر سخت است وقتی همسرت یا نامزدت یا دوست دخترت از تو هدیه می خواهد یا پولی میخواهد برای خرید, بدون غرولند و بدون تحقیر و با رغبت تمام و بدون سین جیم به او تقدیم کنی و احساس هم نکنی که یک عضو بدنت(حالا هر عضو. چقدر منحرفید شما...) را دارند به غارت می برند.

چقدر سخت است همسرت از تو بخواهد برای خانه خرید کنی و تو یادت بماند جنس واجب خرید را.

چقدر سخت است از سر کار که وارد میشوی جوراب هایت را بشویی تا بوی آن خانه را عطر آگین نکند.

چقدر سخت است که در چیدن میز شام یا برچیدن میزشام به افراد خانه کمک کنی آن هم بدون غرولند که نشاندهنده سرور بودنت در خانه است.

چقدر سخت است هنگام فیلم دیدن پایت روی میز و هنگام فوتبال دیدن دورت به شعاع 10 متر پوست تخمه نباشد.

چقدر سخت است جمعه را با خانواده سر کردن.

چقدر سخت است کلا مرد بودن.

دوستان از موارد بی ادبی فاکتور گرفتیم. و متعاقبا هم از دوستان مذکر عذر خواهی می کنیم دلمان پر بود. قصد توهین نداریم.

دوستان مذکر دوست داشتید یک پست هم شما بزنید به عنوان" چقدر زن بودن سخت است "و مواردی که خانم ها شما را آزار می دهند ذکر کنید. و صد البته باید از موارد بی ادبی فاکتور گرفته شود. فقط به ما هم ندا دهید که بیاییم بخوانیمتان. خانم ها هم موارد دیگر به ذهنشان رسید می توانند این هم اندیشی را در وبلاگ خودشان ادامه دهند.فقط بی ادبی نباشد جان خودتان.

بعدا نوشت: در یک لحظه ناب و ناگهانی تصمیم گرفتیم کامنت ها را جواب دهیم اما به سبک وبلاگی خودمان . دوستانی که احساس می کنند ناراحت می شوند بیایند بگویند که ملاحظه اشان را بکنیم و کمتر اذیتشان بکنیم. خدای نا کرده از دستمان ناراحت نشوید این جا ما زانوی غم بغل می کنیم شاید هم یک هو دیدی خود کشی نمودیم آدمیزاد است دیگر دست خودش که نیست یک هو غم میزند بالا و ...کار دستتان می دهیم ناگه...

[ ۱۳۸٩/۸/٢۱ ] [ ٢:٢۱ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]

عارضیم حظورتان مدتی است محله امان توجه امان را بدجوری معطوف به خودش کرده. البته این عطف توجه ما هم همچین بی دلیل نیست ها. گویا چند وقتی است شهردار محله یا نماینده محله یا نمی دانم بالاخره یک مسئولی وزیری چیزی این طرف ها عوض شده . محله رنگ و بوی دیگری به خود گرفته. برای شهرک مان دارند سر در دانشگاه میزنند. از دور که می بینی انگاری می خواهی وارد یکی از دانشگاه های معتبر ایران شوی بس که خوشگل است. آسفالت هایش را نو نوار و براق کرده اند دلت می خواهد لیس بزنی ...

این جدول های کنار جاده ها را رنگ کرده اند رنگ و وارنگ ... موش های مرده کنار جاده را که کم کم داشتند تبدیل به نفت می شدند جمع آوری نموده اند. گل های پلاسیده و نزار را سر سیاه زمستان عوض کرده اند... فقط نمی دانیم تو این سرما که سگ از لانه بیرون نمی آید این بد بخت های بی خانمان تو این سرما دوام می آورند که بهار سال بعد را ببینند یا نه.

درخت های کچل و بی قواره را سر و سامان داده اند.دیگر بودجه اشان هم اضافی کرده بود این کوچه پس کوچه های ده سانتی متری که گربه هم ازش رد نمی شود (به علت وسعت وپهنا) چه برسد به ادم را هم آسفالت می نمایند. کم مانده روی هر آدمی هم که رد می شود گلی گلابی چیزی بپاشند... خلاصه گلستانی درست کرده اند تماشایی. دلت نمی خواهد بروی سر کار. ملت دیگر اروپا می خواهند چکار . این شهرک ما از صد تای آنجا های دیگر هم بهتر است. دو تا نیمکت هم گوشه کنار بگذارند اصلا به پارک هم نیاز نیست این جوان های عاشق پیشه به همان دو تا نیمکت هم راضی اند و کارشان انجام می شود.

فقط یکی بیاید به این مسئول خوش سلیقه ای که عوض شده بگوید جان مادرت ,جان خواهرت ,جانه عمه ات ,جان همه فک و فامیلت بیا و این رادیاتور های درب و داغان را ببر درست کن که هر روز یک جایش در می رود و آب همه ساختمان را به بوی خوش فاضلاب معطر می کند. بیا و مردی کن و این لوله های آب را درمان کن که هر روز از یک ور ساختمان منفجر می شود و هر روز هم ساختمان سازی داریم.یکی به این مسئول عدالت محور و عدالت پرور که تازه هم عوض شده بیاید بگوید این قد به خاطر گل و بلبل بیرون هی روی شارژ ماهیانه ساختمان نیاور. یکی بیاید بگوید در و دیوار های خانه بدجور دارند ثنای خدا را می گویند هم اکنون است که سر سجده فرود آروند و ما را به لقای الله نایل دارند. توروخدا کمیت رو ولش کن بیا و مردی کن و یک کم به کیفیت برس.

[ ۱۳۸٩/۸/۱۸ ] [ ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]

قُلی و گُلی (حالا شما هر اسمی دوست دارید بگذارید این جا با هر قومیت و ملیت ما که نمی توانیم هی به شما مشی فکری بدهیم کمی هم از خودتان خلاقیت بروز دهید)

 داشتیم می گفتیم قلی و گلی هر کدام در خانه خودشان دارند درد فراق و داغ هجران خود از دیگری را سر گوشی های بدبختشان خالی میکنند . و صد البته چه چیزی لذت بخش تر از اس ام اس یا همان پیامک به قول وزارت کلمات صاف کنی ایران (حالا هر چی . همان جا دیگر.)

قلی: عزیزم دارم از دست می رم از دوریت.

گلی: چی بگم عزیزم من که دارم آتیش می گیرم. کجایی با اون لبای خنکت خاموشم کنی.

قلی: بیا با هم فرار کنیم. دست همو بگیریم بریم سانفرا...(خودتان بقیه اش را می دانید)

گلی: قلی جونم قربون سبیل چاله میدونیت برم می خوامت اندازه همه دنیا ولی از فرار حرف نزن باید با هم در مقابل مشکلات وایسیم مبارزه کنیم.

قلی در دل(ای بمیری با این مبارزه ات): باشه گلم. هرچی تو بگی حداقل فردا دانشگاهو بپیچون بیا سر مغازه قصابیمون با هم دو کلوم حرف حساب بزنیم.

گلی در دل(قصابی؟ اوغ!!!): نمیشه عمرم. نمی شه نفسم. اگه این دفعه هم نرم سر کلاس حذف واحد می شم.

قلی باز هم در دل (حالا هر کی ندونه فک میکنه مهندسه. ایششش) : بااااشه . پس دیگه دوستم نداری؟ منم می رم معتاد می شم . می رم کراکی میشم. اصلا می رم خودم رو از همون قلاب های قصابیمون حلق آویز می کنم.

گلی: وا غضنفر اینا چیه می نویسی کی گفته من دوستت ندارم من برات میمرم فقط یک کم دیگه صبر کن خوب؟

قلی: غضنفر دیگه کیه ؟

گلی: آخ آخ ببخشید اسمت چی بود. آها تو بودی قلی؟ اشتباهی واست فرستادم.

قلی: فک کردم گفتی به غیر من دوست دیگه ای نداری. من با دختر هرزه هیچ کاری ندارم خداحافظ ما به درد هم نمی خوریم.

گلی هراسناک می شود و زنگ می زند به قلی.

قلی گوش را بر می دارد و غضبناک: من با تو کاری ندارم. تو آدم وفا داری نیستی. من یه دختر چشم پاک و نجیب می خوام.

گلی: ببخشید به خدا قلی من دوستت دارم اینو جدی میگم... حرف گلی تمام نشده یک جنس لطیفی با هزار ناز و عشوه از دور می گوید: قلی جووونم بیا عزیز دلم آب توت فرنگی واسه تو آب هندونه واسه من. بعد هم صدای یک ماچ آب دار و....

فقط یک سوال ذهن ما را بد جور قلقلک می دهد. اون وزارت کلمات صاف کنی که یادتان هست؟ جدیدا معنی وفاداری را هم عوض کرده که ما خبر نداریم؟ یا ما کلا در باغ تشریف نداریم و به قول فضلا درصدی از امل بودن رنج می بریم؟ ها؟

[ ۱۳۸٩/۸/۱٥ ] [ ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]

به جان خودمان نباشد به جان شما اگر می دانستیم قرار است جناب ققنوس این جور چوب کاریمان نمایند ,کراواتی , پاپیونی ,مانتوی مجلسی, یا حداقل چادر گل گلی می پوشیدیم که هنگام معارفه مجبور نباشیم با پیژامه راه راه و لباس زهوار دررفته ای که یک ورش هم از شلوار بیرون زده و دست در دماغ و تخمه ژاپنی شکنان راهی جلسه معارفه شویم!!!

بلی از آنجایی که می گویند با یک دست نمی توان دو هندوانه برداشت. و از آنجا تر هم که آقای ققنوس یه شونصد تایی هندوانه راهی زیر بغل ما نموده است پس طبق یک نتیجه معقولانه و در یک فرایند استقرایی به اینجا میرسیم که بگوییم آدم را برق بگیرد جو نگیرد...

ما از ماست و کره و پنیر چه کم داریم؟ مگر ما از سیب زمینی هم کمتریم نعوذ باا... ؟!!!

از سیب زمینی هم که تعریف می کنی فردا که بروی سر زمین می بینی آفت زده... از ماست و کره که تعریف می کنی فردا می بینی قیمتش شده اندازه خون بابایمان. وقتی هم که می بری خانه با هزار امید و آرزو بازش می کنی که کوفت نمایی به جز مزه آب چیز دیگری عایدت نمیشود.

خوب وقتی موجودات زبان نفهم و بی جانی مثل اینها بتوانند با یک تعریف این جور جو زده شوند دیگر وای به حال ما که کلی هم فهم و کمالات داریم.

خلاصه آمدیم بگوییم که از این به بعد با منشی من هماهنگ نمایید و وارد شوید تازه اگر وقت داشتیم و حوصله داشتیم می آییم و کامنت هایتان را می خوانیم وگرنه که تا آخر سال باید در بایگانی ما بماند و خاک بخورد.

از این به بعد دیگر باید چسان فسان های بی حد و حصرمان را تحمل کنید و مدام در مدح و ثنای ما کوشش بورزید... مبادا روح مبارکمان خدشه وارد شود.

از این به بعد برای یک بار آپ کردن باید صد تایی کامنت التماس و تمنا و عز و چز و قربان صدقه همراهمان کنید شاید آنوقت دل همایونی امان باز شد و خواستیم برایتان پست بگذاریم. تازه قول هم نمی دهیم که آب بندی نشده باشد.

از این به بعد ریحانه جان نداریم... سرکار معظمه مکرمه از دهانتان نیافتد ...

فکر کردید خانه خاله است این  جا کشمش هم دم دارد.. اگر پست درخواستی می خواهید باید زیر میزی تان دندان گیر باشد...

اگر درخواست ملاقات حضوری داشتید باید با مدیر برنامه ریزی امان هماهنگ نمایید شاید سال دیگر همین موقع بهتان اجازه شرف یابی دادیم البته باید مدارک زیر همراهتان باشد.

1.    کپی از شناسنامه . (آخه صفحه اولش به چه درد ما می خورد همان صفحه دوم که مربوط به ازدواج و طلاق است را می خواهیم دیگر)

2.    کپی از کارت ملی(آنهم صفحه اولش به درد ما نمی خورد همان صفحه پشتی که کد پستی خانه اتان را نوشته است)

3.    کپی کارت ماشین.(ماشین ندارید بروید بخرید بعدا)

4.    کپی شماره حساب بانکی(هرچه تعداد صفر بیشتر باشد نوبت ملاقات زودتر خواهد بود)

5.    کپی از سند خانه و باغ و املاک

6.    کپی از .... دیگر مغزمان قد نمی دهد حالا همین ها را تهیه کنید تا بعدا دوباره سر کارتان بگذاریم...

بله این جوریاست. ما که کاره ای نیستیم ما ماموریم و معذور.

[ ۱۳۸٩/۸/۱٢ ] [ ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]

ویرووس ها ...

 این موجودات جالب و بعضا تک سلولی عجیب فکر ما را به خود مشغول داشته اند.

مثلا یک نوع هست که خیلی نرم و لطیف در عرض چند روز نرم نرمک شمارا آماده مصیبت می کند و در واقع خرتان میکند که خوب این هم بیماری است دیگر باید باهاش یک جوری تا کرد. و آنقدر هم در کار خود دقت عمل دارد که شما اصلا متوجه نمی شوید کی مریض شدید. اصلا نمی فهمید که این مریضی است یا یک نوع حساسیت به یک نوع غذا.معمولا هم در صدد دفع آفت مربوطه بر نمیآیید. می گذارید خودش کارش را بکند و برود پی کارش.می توان گفت این نوع ویرووس ها با پنبه سر می برند.و شما هم قانع می شوید که با او همزیستی مسالمت آمیزی داشته باشید.

نوع دیگرش بساز و بندازی دارد. یعنی چه؟ یعنی این که مستقیم برجکتان را هدف می گیرد و در عرض دو سه ساعت چنان از پا درتان می آورد که آرزوی مرگ می کنید. با هیچ کس شوخی ندارد و با همه سر ناسازگاری دارد.به قول معروف شمشیر را از رو بسته. در این مواقع شما هم مقابله به مثل می کنید و با تمام قوا به سمتش یورش می برید.حمله در حمله و نبردی تنگاتنگ.دست در کمر همدگیر تا این که یکی آین یکی را از پا در بیاورد...

نوع دیگر آن که مارمولکی  است برای خودش. اصلا خودش را نشان نمی دهد.یک سرفه خفیف  یک درد ضعیف و شب که خوابیدید صبح دیگر نمی توانید از جای خود بلند شوید.

نامرد بدجوری فیتیله پیچتان کرد. از آن آب زیر کاه های زیراب زن است که باید از بیشتر از همه از این نوعش ترسید. چون خنجر از پشت می زند .

خلاصه از سر و سینه دماغ و گوشتان میزند بیرون و شما هم تا چند روز کلا غافلگیرید.معمولا هم از همه بیشتر طول می کشد این درد بیدرمان.

به هر حال همه این موجودات دشمن ما هستند ولی یکی شما را خر می کند یک با شما روراست است یکی هم زیراب زنی را پیشه خود ساخته.

حالا سوال اساس این جاست .. میگویند کمال همنشید درمان اثر دارد... این وسط ما از ویرووس ها اثر گرفته ایم یا آنها از ما؟

خلاصه این که ما از اول و آخرش با همان دومی بیشتر حال می کردیم.هرچه باشد می دانی با کی طرف هستی.

[ ۱۳۸٩/۸/٩ ] [ ۸:٥٠ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]

صحنه داخل بیمارستان زنان و زایمان

مرد نگران و دلواپس به سان اسفند روی آتش... عرق ریزان و پریشان... طوری که همه گمان می کنند نگران وضع خانمش است..

پرستاران یک به یک به سمت اتاق عمل... کمی هم نگران. مدام هم  دکتر فلان و دکتر بهمان را پیج می کنند.

مرد باز هم نگران تر میشود... غبطه می خوریم به حال این زن... عجب شوی با مرامو عاشق پیشه ای دارد.

بعد از یک ساعت دلهره آور دکتر عرق ریزان به سان رستمی که به جنگ دیو هفت سر رفته باشد مو هایش به هم ریخته و از زیرمقنعه بیرون جهیده. و رنگ از رخسار پریده...

مرد : چی شد خانوم دکتر...؟

دکتر لبخندی ملایم و خسته میزند: به خیر گذشت آقا. خانومتون رو ازچنگال عزارییل کشیدیم بیرون(گویا خانوم دکترهم مانند ما مشنگ میزدند)

مرد: بچه چیه؟

دکتر که از این همه بی تفاوتی مرد به زنش حیران مانده...(ما هم نزدیک است فکمان بخورد زمین... چی فکر می کردیم چی شد...) کمی عصبانی می شود: میگم خانومتون در حال مرگ بود تو میگی بچه چیه؟.. دختره

و با بی تفاوتی انگار خستگی به تنش مانده به اتاق مراجعت می کند..

قیافه مرد واقعا دیدنی است. دو دست بر سر کوبیده و مانند گل باران خورده روی زمین ولو می شود... برایمان سوالی بر می انگیزد... جلو رفته و قدم نورسیده با اعمال شاقه را تبریک می گوییم. مرد هوار می زند ... از خدا مرگ می خوام تبریک چیه... زنیکه عوضی هرچی بهش گفتم برو سونوگرافی اگه دختر بود بندازش گوش نکرد.. حالا من چیکار کنم... و می زند زیر گریه... عصبانی میشویم. دلمان می خواهد با لگد بزنیم به...!!! (حالا هر جایش )

خودمان را خیلی کنترل کردیم هیچی نگوییم ملایم می پرسیم: چرا .. مگه دختر چه عیبی داره... کاکل زری ... کمک مادر ... امید پدر..

مرد زار می زند: خانوم هفت تا دیگه از این امید ها و کمک ها دارم. من پسر می خواستم...

کم مانده ما هم ولو شویم... هفت تا دختر ...

پرسیدیم: هفت تا؟ آخه چرا اینقد زیاد...

مرد: من که این همه دختر نمی خواستم... من اصلا دختر نمی خواستم... اولی که پسر نشد گفتم دومی رو میارم .. دومی هم پسر نشد . گفتم سومی می شه... سومی هم نشد... لج کردم گفتم این قد بچه میارم که یکی پسر بشه... الان این هشتمیه و پسر نشده...

وبعد غر غر کنان زیر لب چیز هایی گفت که فقط همین نکته را فهمیدیم... طلاقش میدم .. وایسا زنیکه دختر زا رو...

صبر نکردیم تا کار دست خودمان بدهیم وگرنه همان جا یا خون آن مردک را می ریختیم زمین یا خون خودمان را...

زدیم بیرون و در راه به این فکر بودیم که نان از کجا می آورند بخورند تو این هاگیر واگیر یارانه و گرانی برق و تلفن و این ها...

بعد یک هو یک سوال در ذهنمان شروع کرد به وول خوردن...

راستی چند تای آنها فروخته می شوند یا به خاطر بدهی پدر نفهمشان به ف... می روند...

این داستان تمثیلی بود.. نیایید بگویید تو آن وقت شب تو بیمارستان زنان زایمان چه غلطی  میکردی ها... خوب معلوم است دیگر فکرمان داشت این داستان را می زایید...

[ ۱۳۸٩/۸/۳ ] [ ۸:٤٢ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
امکانات وب