طنز تلخ , قهوه اسپرسو!
قالب وبلاگ
آخرين مطالب
لینک دوستان

روی صندلی های ایستگاه مترو نشسته ایم . خسته و کوفته و نزار در حال جان دادن هستیم با 4خروار بار و لوازم خریداری شده .  هی هم ساعت را نگاه می کنیم دیرمان هم شده بود. بعد از چند دقیقه مترو می رسد. خدارا شکر در صنعت مترو پیشرفته گشته ایم. حداقل لازم نیست یک ربع ساعت ایستگاه را بالا و پایبین نمایی و به خواهر و مادر مترو چی افاضات نثار نمایی. خلاصه مترو آمد و ما با دیدن آن نقاشی امپرسیون زیبایی که از پنجره ها زده بود بیرون لذت می بردیم. با هر زحمتی بود خود را داخل آن چپاندیم در حالی که یک دستمان به کیفمان بود که مبادا دزد محترم چیزی از آن نصیبش شود. و یک دستمان هم خروار خرت و پرت هایمان را نگه داشته بودیم و مواظب هم بودیم که یک مویی از سرشان کم نشود. و با پاهایمان هم  برای ملت جفتک می انداختیم تا کنار بروند و بتوانیم خودمان را بچپانیم. این بین دماغ یکیشان هم به چشم مبارکمان فرو رفت.خلاصه در این وضعیت اسفبار خدا خدا می نمودیم که هر چه سریعتر به مقصد برسیم و از این بار جانکاه خلاصی یابیم که ناگاه یک دسته ,گلاب به رویتان, از آن بی تربیتی ها (منظور لباس زیر بانوان است) وارد حلقمان شد. در حال خفه شدن بودیم و سعی داشتیم بدون این که دستمان را از وسایل رها نماییم طی یک عملیات جانگولر از دستشان خلاصی یابیم که صاحبش زحمتش را کشید و آن ها را با هر جان کندنی بود از حلقمان بیرون کشید. خوشبختانه محکم آن ها را چسبیده بود وگرنه احتمال داشت یکیشان آن درون جا بماند. مانده بودیم که این چه صیغه ایست و حکمتش چیست که خانم محترم با صدای نکره ای در گوش بنده فریاد کشید انواع لباس زیر و ... مفت و ارزان نصف قیمت بازار. تار های صوتی مان را که داشتیم از دست می دادیم هیچ . پرده صماخ گوشمان نیز در حال از دست رفتن بود. بعد از کند و کاوی متوجه شدیم خانم, فروشنده تشریف دارند و این ها اجناسشان هست. گویا قرار بود حلق ما نیز ویترینشان باشد که قسمت نشد. در دل احسنت گفتیم به جنم بانو که در آن شلوغی هم توانسته بود بازار یابی نماید و برای خود کار و کاسبی راه بیاندازد.  چندی گذشت . دوباره یکی از این ور داد زد انواع سفره های فانتزی. در حینی که این داد می زد یک صدای خفه ای از چند قدم دورتر می رسید که انواع بدلیجات را به معرض نمایش گذاشته بود. یکی هم داد می زد ویفر(همان بیسکوییت ها که مینو اولین بار تولیدش کرده بود ما هم در عالم بچگی مان جزو تنقلات محبوبمان حسابش می کردیم به خیال خودمان کلی کلاس گذاشته ایم و برای خوراکی مدرسه ویفر خریده ایم.)

خلاصه بازار شام که می گفتند به چشم خود دیدیم. فقط مشکل این جاست که اگر این جا بازار بود پس مترو کجا بود؟

خوب, البته خوب نیست آدم به این چیز ها بدبین باشد و به چشم بی فرهنگی نگاه کند وگرنه می گیرنش می برنش و چوب در یه جاهاییش می کنن. می توانیم به عنوان تکنولوژی بهش نگاه کنیم و  بگیم در عصر امروز مردم ما همواره در تلاش برای پیشرفت کشور هستند و وقت خرید ندارند. لذا از کوتاه ترین اوقات فراغتشان استفاده نمودند و این گونه یک بازار متحرک ساخته اند تا هم خریدشان را نمایند هم به مقصدشان برسند و تلاش برای سازندگی را دو چندان می نمایند . فقط مسئله ای که می ماند این است که از ببین این همه سر و دستی که تو چش و چال همدیگر رفته و جا برای سوزن انداختن نیست چطور باید اقلام مورد احتیاج را خریداری نماییم بدون این که به زمین بیافتد . یا این که فروشنده محترم برای عرضه آن به دیگران نزند یکی را کور کند . دوستان خوش بین باشید . به این مسائل به عنوان مسئله غامض و اینا نگاه نکنید . می دانید اگر یک خارجی وارد متروی ما شود و این وضع را ببیند چقدر ذوق می کند و فکر می کند که چه ذهن خلاق و پویایی داریم. و مطمئن باشید یک روزی در سطح جهانی مطرح می شویم. پس کمی این چلانده شدن و آن داد و هوار های فروشندگان را تحمل کنید تا شما هم در تحقق این امر مهم دست داشته باشید. اندکی صبر بالاخره ما جهان اول می شیم. ما قول می دهیم بهتان . این هم یک نمونه اش است.

 

[ ۱۳۸٩/٦/۳٠ ] [ ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]

مدتی است در فکریم که این اعتیاد خانمان سوز را چگونه از خودمان دور کنیم. البته میدانیم که الان فکتان به زمین چسبیده که ما و اعتیاد و این حرف ها... دور از جانمان ... خدا نکند ... منظور اینترنت است و لا غیر.

بدجوری دامنگیرمان شده بد مذهب. نمی توانیم با دل خوش به مسافرت برویم. نمی توانیم با آرامش خیال به مهمانی برویم و با خیال راحت عیش و نوش کنیم. نمی توانیم حتی به عروسی برویم و دلی از عزا در آوریم . سرمان را می زنند دممان را می زنند آخرش به پای پی سی و اینترنت و این خزعبلات ختم می شود. و البته از آنجایی که ما طرفدار پر و پا قرص حزب بیل و کلنگ می باشیم. یعنی عصر مکانیک و چراغ نفتی و .. ایضا سیستم دایال آپ , لذا صد ساعت طول می کشد که یک وب بالا بیاید و همزمان با آن جان ما بالا می آید. گفتیم چه چاره کنیم و چه چاره نکنیم. به فکر ایرانسل افتادیم که اگر تقی به توقی خورد و عروسی و مهمانی و دالامب دولومب دعوت گشتیم بی نت نمانیم . (الان ذهن خلاق ما یک نفرین هم پیدا نمود. هرگاه از دست کسی عصبانی شدید بلافصل بگویید ای بی نت بمانی الاهییییی. دو تا هم بزنید تخت سینه اتان مطمئن باشید رد خور ندارد. همان طور که الان یکی برای ما این نفرین را نموده و ما در خانه بی نت گشته ایم و ناچار دست به دامان همسایه ها گشته ایم. آخ اگر دستمان به آن یک نفر برسد...!!!!!!!) خلاصه با هزار شوق و ذوق آمدیم خانه و ایرانسل امان را امتحان نمودیم که با آن به اینترنت برویم. فرمایش نمودند که امکان اتصال موجود نمی باشد. بعد از کلی با سر خوردن به دیوار و آه و نفرین ایرانسل بدبخت متوجه گشتیم کرم از خود درخت است. یعنی خانه مارا فرض کنید یک فسقول در میان یک عالمه آدم بزرگ. ما آن پایین ها در میان یک عالمه آسمان خراش نخراشیده. خوب معلوم است هرچقدر هم جان بکند نمیتواند کورسویی از نت را بیابد. مخابرات محترم هم که آنقدر خسیس گشته . این یک ماه قبض تلفن ما گم شد و به دست ما نرسید. مانند این ندید بدید های عقده ای در عرض ٧٢ ساعت قطع نمود خط مبارکمان را. این است مصداق نفرین ای بی نت بمانی ایشالا...

الان دقیقا ما مانده ایم و حوضمان و اعتیادمان. عین این معتادین که حاضرند همه چیزشان را بفروشند تا به آن کوفتی برسند . ما هم حاضریم هر کاری کنیم زودتر به نت مان برسیم. جالب این جاست که تنبلی و ...دی هم درمان بیداد می کند. زورمان می آید دو قدم به مخابران نزول اجلال نموده و قبض جدید اختیار نماییم و در پس حل مشکل برآییم. منتظریم قبض جدید را ماه بعد خودشان با سلام و صلوات برایمان بفرستند. در پس خلاقیت و این ها هم سعی کردیم از ایرانسل امان استفاده بهینه نماییم . لذا  علی الحساب به جای گوشکوب ازش استفاده می کنیم تا بعد ببینیم چه می شود. شاید هم حوصله امان سر رفت و مزاحم نوامیس مردم شدیم. خدا را چه دیدی.

راستی شما هم نمی توانید نظر بگذارید یا فقط ما نمی توانیم؟ ها؟

[ ۱۳۸٩/٦/٢۳ ] [ ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ ] [ ریحانه ]

خوب با میمنت و مبارکی . با افتخار و شیفتگی . با همه احساسات مثبت باید بگوییم دیروز بعد از ۴ سال فارغ التحصیلی و و خانه نشینی بعد از آن بالاخره تصمیم گرفتیم برویم سراغ مدارک تحصیل و ضبط و رفت آن از دانشگاه محترمه مکرمه.

نه این که خدای نکرده فکر کنید ما تنبل بودیم و مشکل از کاهلی و سستی امان بوده .. نه .. به خاطر مشکلات بسیار مهمی مانند بی حوصلگی و تنفر شدید از دانشگاه مربوطه حاضر نبودیم ریخت نحسش را دوباره رویت کنیم. نیازی هم به کوزه نداشتیم که مدرکمان را بگیریم و بگذاریم رویش تا آبش را بخوریم. اما از آنجایی که زورمان می آمد مدرکمان که بعد از ١۶ سال (١٢ سال دبستان و راهنمایی و دبیرستان و ۴ سال هم عالیه دیگر .. چیه فکر کردید ١۶ سال دانشگاه ما طول کشیده یعنی این قدر خنگیم نعوذ با..) در دست اجنبی های دانشگاه پرست گرو باشد قدم رنجه نمودیم و دست به اقدام خطیر و جان گداز مدرک گرفتن زدیم. حالا افتاده ایم در کوی و برزن دنبال امضا گرفتن از فلانک و بهمانک .. خدا به داد برسد و بتوانیم این همه فیس و افاده را تحمل کنیم . ناز و ادا هایشان که واقعا از توانایی خرید ما به دور است. فعلا اول راهیم احتمالا سال آینده این موقع بتوانیم مدرک را از دستشان بیرون بکشیم. اصلا از شما چه پنهان این سیر عذاب آور امضا گرفتن از ین و آن ما را مستاصل کرده بود به سمت دانشگاهمان روانه نمی شدیم . آخر نمی فهمیم ما.. چه معنی دارد این همه کاغذ بازی. برای حال و احوال پرسی هم نامه باز ی می کنند . حالا خوب است عصر ما عصر تکنولوژی است و باز هم باید برای یک نامه ٣۴ تا پله را بالا پایین کنیم . تازه جالبش این جاست که کلاسشان هم فوران نموده و انواع و اقسام آخرین مدل های لپ تاب و کامپیوتر های ورژن خدا روی میزشان است و چشم دانشجو ها را هی باهاشان کور می کنند. بعد از خانومه یا آقاهه می پرسی نمیشه این نامه هه رو با ایمیل به اونور بفرستید . یک نگاه چپ از نوع عاقل اندر سفیه به تو دانشجوی کامپیوتر می اندازد که یعنی برو بچه تو بلد نیستی نمی خواد افه کامپیوتر واسه من بیایی. منو سیاه نکن . یعنی تو نمی دونی کیف این نامه نگاری به عذاب دادن و عجز و لابه ارباب رجوع است . به آن گردن کج و نگاه مظلومانه ای است . اصلا خودت کیف نمی کنی بعد از این همه دوندگی امضا را می گیری . میدانی چند تا جعبه شیرینی از سر شوق برایمان آورده اند که بعد از یک سال دوندگی توانسته اند بالاخره امضا بگیرند.اگر ایمیل بزنیم که دیگر توی دانشجوی بسی خوش به حالت شده و باید سماق بمکی در دانشگاه. به تو که چیزی یاد ندادیم اقلا این بدو بدو را برایت فراهم می کنیم که نانی که می خوریم حلال باشد حداقل. البته همه این جمله ها را از همان یک نگاه فهمیدیم و سرمان را زیر نمودیم مثل بچه آدم به همان بالا و پایین رفتن بسنده نمودیم. خلاصه خواستیم بگوییم خیالتان راحت . اصلا همه لذتش به همین قجر بازی هایش است . نانو تکنولوژی خر کیست . کامپیوتر اکنون فقط مدلی است برای چشم در آوردن این دانشگاه از آن دانشگاه. تازه خبر ندارید امروز کشفیدیدم دانشگاهی که نامه نگاریش بیشتر باشد سصح علمی اش بالا تر است برای همین است که دانشگاه ما اسمش در کل ایران به عنوان بالاترین سطح علمی در نوع خودش یاد می شود. (الان دارم بهتان پز می دهم حواستان باشد . ما بیشتر از شما سطح علمی داریم چون نامه نگاری و بدو بدو ی ما از شما بیشتر است دلتان خیلی بسوزد)

یادآوری: چند سال پیش (خیلی زیاد نیستا) ما را به دنیا آوردند . خودمان هم نمی دانیم چرا تولد ها آدم ها شاد می شوند . برای ما که مدت هاست غم انگیز است . حسرت عمر از دست رفته و آرزو های بر باد رفته و به دست نیامده و برنامه هایی که ازشان عقبیم و اشکال هم البته از خودمان است انداخته ایم گردن دنیا و هی یقه این بدبخت را فشار می دهیم می گوییم ارث خورده پدرمان را بده یالا...

خلاصه اینکه امروز تولد ماست. والسلام.

[ ۱۳۸٩/٦/۱٧ ] [ ۱:٢٥ ‎ق.ظ ] [ ریحانه ]

داشتیم همچین نرم نرمک و خوش خوشانک از یک خیابان گردی غروبانه بر می گشتیم و یک کیسه پر از تنقلات و بستنی و بیسکوییت و پفک و .. دستمان بود و به امید دل از عزا در آوردن بعد از افطار با یک نیشخند به سان همین نیشخند آدمک پرشین بلاگ از زیر ساختمان نخراشیده ای رد می شدیم که به ناگه صدای سوتی توجهمان را جلب نمود. آن هم نه هر سوتی!!! از آن سوت هایی که اجناس مذکر بی نزاکت و بی ادب (دور از جمع دوستان مذکر این وبلاگ .. البته امیدوارم!!!!) در پی اجناس مونث بی آزار و مودب روانه می کنند . از آن هایی که می خواهند طرف خود را اذیت کنند . از آن هایی که یک مدت هم روی گوشی ها جهت اطلاع رسانی رسیدن پیغام و پسغام می گذاشتند... از آن هایی که.. نمی دانم دیگر چطور توضیح دهم تا متوجه شوید. بالاخره از همان نوعش بود. در وهله اول به روی مبارکمان نیاوردیم و خودمان را زدیم به خل و چلی و به راهمان ادامه دادیم. دوباره لامذهب از همان سوت ها کشید. این بار یک اخم چین و واچین روی صورتمان جا خوش کرد ولی گفتیم این بار نیز از سر تقصیراتش می گذریم و به هیچ حسابش نکردیم. تا این که دفعه سوم شد. چشمتان روز بد نبیند شنیدید میگویند تا 3 نشه بازی نشه.. گفتیم باید حالش را جا بیاوریم . باید حسابش را کف دستش بگذاریم باید بهش بفهمانیم ما از آنهایی نیستیم که او خیال می کند. باید بهش بفهمانیم یک من ماست چقدر کره دارد و خلاصه از این خط و نشان ها ته دلمان میکشیدیم و از آن طرف تر هم هی با خودمان کلنجار می رفتیم که الان درست است خشممان را نشانش بدهیم تا خودش را خیس کند یا نه باز هم مشمول لطف و رحمتمان گردد. خلاصه تصمیم گرفتیم با عوامل استکبار جهانی بجنگیم و حق داشته و نداشته امان را از حلقوم طرف در بیاوریم و کاری کنیم که تا جان در بدن دارد به هیچ دختری نگاه چپ نکند. البته قابل ذکر است که این قابلیت به طور بالقوه در ما وجود دارد که اگر از کسی خوشمان نیاید تا پدر و مادرش را به عزایش نشانیم ول کن نیستیم . ولی به ندرت اتفاق افتاده ما به این حد خشمگین شویم. شاید یک بار یا دوبار در طول یک قرن باشد لذا خیالتان راحت!!!!!!!!

خلاصه سرمان را بالا کردیم تا یک من اخمی که روی صورتمان بود را ببیند و حساب کار دستش بیاید.

هرچه این پنجره را نگاه کردیم .. آن پنجره.. این بالکن ... آن بالکن. هیچ بنی بشری پر نمی زد .. گفتیم شاید بسم ا.. جنی چیزی بوده.. که در یک گوشه یک بالکن قفسی رویت شد با یک عدد مرغ مینا..

بله خودتان می توانید حدس بزنید دیگر ..

یعنی ما از دست مرغ مینا ها هم امان نداریم. دیگر مرغ مینا ها هم برایمان شاخ و شانه می کشند از خود اجناس ذکور وارد تر و با مهارت تر ..

یعنی برویم بمیریم که مرغ مینا ها هم به خودشان جرات می دهند ما را مضحکه کنند.

 یعنی برویم سرمان را بکوبیم به دیوار که از همه عالم و آدم می کشیم از دست این مرغ ها هم باید بکشیم.

من فقط نمی دانم کدام شیر پاک نخورده ای به این مرغک چنین بی ناموسی ها را یاد داده است؟ کم مانده بود از این الفاظ رکیک مانند جیگرتو.. یا هی خانم کجا کجا.. یا هلو , گلابی و این اقسام بی تربیتی ها هم روانه امان کند بی پدر..

طبق تحقیقات چند روزه اخیر و جمع بندی یک باره و این موضوع  واین که چند روز پیش هم یک گربه دنبالمان راه افتاده بود و هر چه پیشته می کردیم از رو نمی رفت و کم مانده بود بی غیرت بیاید و خودش را بهمان بچسباند  به این نتیجه رسیدیم که آخر الزمان که می گویند الان است. دیگر حیوانات هم دست از سر ما بر نمی دارند . تا کنون از دست عوامل مذکور مزاحم در می رفتیم از حالا به بعد باید از دست مزاحمین نوامیس از نوع حیوانش در برویم. نتیجه دیگر هم این که باید اطلاع رسانی کنیم یک گشت ارشاد هم برای حیوانات بزنند . تا حیواناتی که مزاحم نوامیس مردم می شوند را دستگیر و از 3 تا  6 ماه در این قفس های جوجه زندانی نمایند تا آنها باشند که هرزگی و چشم چرانی نکنند .  مخصوصا این مرغ همسایه را . ما دیگر از دستش امان نداریم . می ترسیم این بار با یکی بیرون برویم و او از این بی ناموسی ها در بیاورد و ما را خجلت زده کند جلوی طرف. و فکر کنند خدای نکرده سر و سری باهاش داشتیم استغفروا...  

[ ۱۳۸٩/٦/۱۱ ] [ ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]

شب قدر که می شود دل آدم یک جوری می شود. دلش می خواهد داد بزند و از زیر بار همه دنیا خلاصی یابد. دلش می خواهد بگوید که منم هستم فقط زیر بار این همه گناه خاک شده ام و دیده نمی شوم. دلش می خواهد بگوید خداااااااااااااا منم دریاب. می خواهد بگوید خدااااااااااااااا این همه گناه دارد پدر صاحب بچه را در می آورد. دلش میخواهد بگوید خداااااااااااا این راه فراری که گفتی کجاست قربونت بشم به ما هم نشون بده ما هم در ریم.

دلش می خواهد تا صبح بنشیند و چوب کبریت لای چشمانش بگذارد و تا صبح پلک نزند شاید فرشته انتظارش از جلویش رد شود و یک کیسه از آمال ها و ارزو های بر آرده شده اش را پرت کند در آغوشش. شب قدر که می شود دلش می خواهد داد بزند خدااااااااااامنو ببخش.

[ ۱۳۸٩/٦/۱٠ ] [ ۱:٠٥ ‎ق.ظ ] [ ریحانه ]

ماه رمضان است و سریال های آبکی تر از آش های مغازه های این ماه که یک قاشقش را 3000 تومان می فروشند. اصلا ماه رمضان بدون این سریال ها قابل تصور نیست . مثل این می ماند که سر سفره افطار زولبیا بامیه نباشد. یا نان نباشد و مجبور باشی کلوچه سق بزنی . یا این که حلیم را بدون شکر و نمک زهر مار کنی. خلاصه این که اسم ماه رمضان که می آید نمی توانی سریال هایش را ندیده بگیری و خودت را به کوچه علی چپ نفهمی بزنی.

خدارو شکر جماعت کارگردان چی مملکتمان هرسال نبوغشان هم شکوفا تر می شود و با نو آوری هایی که در این سریال ها می دهند یک ملتی را به شعف وادار می کنند. امسال که دیگر نور علی نور است. گل و بلبل است. همین جور ابداع و اختراع است که از دماغ و گوشمان می زند بیرون.

صدای الله اکبر اذان که بلند می شود مردم بخور بخور حالا کی نخور در عرض 5 دقیقه همه مخلفاتی که با زحمت جمع آوری کرده اند را به خندق بلا روانه می کنند و به هیچ جای مبارکشان هم نمی آورند که ناسلامتی برای همین یک لقمه نان است که داریم از صبح جان می کنیم حال چه با زبان روزه چی بی زبان روزه. که زبان روزه دارش وامصیبتایی است تو این ظل آفتاب بدون آب و غذا. آنوقت برای یک سریال ِ در قابلمه نمی فهمد چه خورده چه نخورده. مثلا 12 شب که می شود یک هو یادش می افتد که سر راه حلیم خریده بود می گوید: خانوم این حلیمو چرا نیاوردی سر سفره؟ خانوم: وااا. غضنفر خان شما که تهش رو هم در آوردی اصلا حواست نیستااا.

مرده می گه: چرا یادم نمیاد پس؟ خانوم: چرا. اون موقعی که امیر حافظ زد پس گوش اکرما . دماغش یه من خون اومد . تو پقی زدی زیر خنده نصف حلیمی که تو دهنت بود پخش شد تو صورت منو و بچه ها . یادته؟

مردک: آها یادم اومد . دیدی خانوم چه بامزه زد زیر گوشش حظ کردم. و این جاست که مشاجره بی پایان زن و شوهری شروع می شه مزه حلیم و پول حلیم که از یاد میره هیچ. این مشاجره هم به رخت خواب کشیده می شه و نتیجه اخلاقی اش هم خوابیدن غضنفر خان تو حال و رو کاناپه است.

خلاصه از مبحث فاصله نگیریم. داشتیم از نبوغ بی حد و حصر تلویزیون می گفتیم. امسال این شبکه یک کولاک کرده با این همه طراوت و نو آوری. گفته چه کنیم چه نکنیم چه جوری مردمو به خودمون جذب کنیم؟ هااا فهمیدیم از بازیکنای تیم ملی استفاده می کنیم این جوری به خاطر اوناهم شده ملت میشینن تا آخرشو می بینن. خلاصه سرتان را درد نیاوریم. از وحید شمسایی و بازیکنان مشهور و نا مشهور و اصفهانی و غیر اصفهانی و لیگ اولی و دسته دومی و ... همین جور بگیر تا آخر جمع کردن تا ملت خوش خوشانشان بشود. دیشب هم که اخر ترکوندنشون بود. کریم باقری بدبخت رو دست انداخته بودند واسه جیب خودشون. کریمم که بی پولی زده زیر یه جاییش. انگار کفگیرش ته دیگ خورده که راضی شده است عروسک خیمه شب بازی این جماعت باشد. معلوم نبود سکانس این بیچاره را چند صد بار گرفتند تا بتواند دو کلمه بدون تپق و با لهجه خوشگل ترکی بیان کند. بعد اون فیگورای سینمایی که اون وسط می آمد مارا به هلاکت رساند رسما. کم  مانده بود ضربه مغزی شویم این قدر خودمان و کله امان را به در و دیوار کوباندیم و از این همه نو آوری ذوق کردیم و خودمان را کشتیم. خدا پدر کار گردانش را بیامرزد بالاخره به ما فهماند که سریال هایی مانند فاصله ها را باید روی سرمان حلوا حلوا کنیم . تا ما باشیم این قدر فیس و افاده نیاییم و ایش و ویش راه نیاندازیم .

[ ۱۳۸٩/٦/٦ ] [ ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
امکانات وب