طنز تلخ , قهوه اسپرسو!
قالب وبلاگ
آخرين مطالب
لینک دوستان

می گفتند اما باور نمی کردیم. هی می گفتیم نه بابا این جوریا هم که شما می گویید نیست. این یک بازی است که محض سرگرمی ساخته اند. و هیچ ارزش قانونی دیگر هم ندارد.

اما اکنون که می نگریم می بینیم که نه بابا واقعا این ماییم که در کوچه علی چپ به سر می بریم و این ماییم که از مرحله پرت شدیم .

فوتبال را می گوییم. عجایب صنعتی دیدم در این دشت, همین فوتبال خودمان است ها. همین زمین مستطیل سبز که آدم را یاد زمان افلاطون می اندازد که معتقد بودند زمین گرد نیست مستطیل است. و چندین آدم و یک توپ. همین بازی زپرتی که شایعه شده اولین بار یونانی ها اختراعش کردند و از نداری هم لاک لاک پشت را جای توپ میگذاشتند. چنان عالم گیر شد که با هر بازی جام جهانی اش انگار انفجاری رخ داده و امواجش ما را هم در بر می گیرد.

هی نشستیم حسرت خوردیم که ای بابا نرفتیم جام جهانی و از کفمان رفت آفریقای جنوبی با آن دختر های سیاه سوخته دماغ گنده اش و آن رقص های آنگولایی اش و از این ها...

مگر می خواست چی نصیبمان بشود که اکنون نشده؟ آن موقع هم می خواستند صنایع دستی امان را ببرند و بفروشند و عایدی نصیب کنند که الان صد برابر بهترش را برده اند. تازه بودجه تیم ملی را هم رویش گذاشته اند تا بیشتر سود کنند.

 آن موقع هم قرار بود همه تبلیغاتمان توپ و دروازه شود تا ملت تبلیغات چی مدتی دغدغه بی سوژگی را نداشته باشد که الان هم هست دیگر. تازه بهترش و رنگارنگ ترش هم هست. آن موقع می خواست فقط رنگ پیراهن چی توز و مایع ظرف شویی که گلر ایستاده تا لباس های چرک را مانند توپی بگیرد فقط سفید باشد. الان هزار رنگ شده.

خوش به حالمان. الان به مدد فوتبال دیگر پفک و چیپس و مداد و شلوار و زیر شلواری و شر... تمان هم برای خودشان کلی هافبک و گلر و مهجم هستند. گل می زنند از بکام کات دار تر و هیجانی تر.

حالا این وسط ایران فقط می خواست برود آن وسط مضحکه خاص و عام شود و بازیکنانش از شوق دیدن بازیکن ها بزرگ به خود تراوشات بی ادبی نمایند. فقط می خواستند بروند در هتل آبرو ریزی نمایند تا همه شبکه های آفریقا اعلام نماید تنها تیمی که از متصدی هتل تقاضای پلی استیشن ٣ با تلویزیون سه بعدی نموده تیم ایران بوده. یا می خواستند بروند هی سر هم داد بزنند و خواهر و مادر همدیگر را جلوی اجنبی ها لخت کنند که چرا این پاس را به من ندادی مثلا دادی به آن یکی.

ولش کنید همان بهتر که نرفتیم. بگذارید این جام را تیم های با آبرو دار تری ببرند خانه اشان . ما اگر می آوردیم احتمالا از ندید بدیدی یک جاییش یک طوریش می شد.

ما عطایش را به لقایش فروختیم.

اندر عجایب دیگر فوتبال عرض کنیم که والده این جانب هم که هیچ میلی به این اقسام قبیحه نداشت اکنون برای خودش کارشناس فوتبال شده از اقای پیروانی وارد تر. خدا نکند سر فوتبال شبکه تلویزیون جای دیگری باشدچنان قشقرقی به پا می شود که بیا و ببین. کلا در عجبیم که چگونه یک انسان می تواند به این سرعت مراحل دگر دیسی را طی کند و این چنین متفاوت باشد.

خلاصه دیدم وبلاگی نیست که حرفی از فوتبال درش نزنند گفتیم بی نصیب نمانیم.

[ ۱۳۸٩/۳/٢٩ ] [ ۱:۱٤ ‎ق.ظ ] [ ریحانه ]

نمی دانیم چرا آدم نمی شویم. نمی دانیم چرا با این که از عصر حجر تا کنون مانند آب بابای زندگی در گوشمان چپانده اند که فرزندم عاقل از یک سوراخ دو بار گزیده نمی شود. باز هم آدم نشده ایم و باز هم گزیده شدیم. شاید هم اشکال از ما نیست. شاید اشکال از تربیت بزرگانمان است که به جای آن فرزندم باید یک پس گردنی می کوباندند تا برق از چشمانمان فوران کند آن موقع دیگر حتما چیز فهم می شدیم.

آخریکی نیست به ما بگوید بنده ناحسابی خدا . تو که می دانی از این سریال های آبکی تلویزیون داخلی چیزی در نمی آید چرا باز هم مانند حمار سرت را کج می کنی و میشینی می بینی که آخرش مجبور باشی سرت را به دیوار بکوبانی . و آنقدر هم این موضوع تکرار می شود که آخر سر هم روانی شوی . آن موقع است که بیایند بیاندازندت گوشه تیمارستان. ببینیم این متصدیان سریال ها میاید برایت یک کمپوت یا حواقل یک نان جو خشک بیاورد سق بزنی؟

وحشت نکنید راجع به آشپز باشی صحبت می نماییم.

 

اما خداییش این دفعه دیگر گول ظاهر آب و نان دارش را خوردیم. پرویز پرستویی و معتمد آریا را که دیدم گفتیم محال است در جایی که این دو تا باشند آبی زیر سریال برود. حتما شکوفا خواهد بود و اگر نبینیم از دستمان در می رود و یک عمر حسرتش را باید بخوریم.

از همان دفعه اول که نشستیم هی منتظر بودیم انقلابی بر پا شود و پیامدش ما را هم بگیرد. اما انگار نه انگار . هر دفعه خوش حال ,نیش تا بنا گوش باز شده پای سریال به امید فرجی نشستیم و در آخر با این که ته دلمان چیزی قلقلک می داد با گوش های دراز و لب های آویزان به خودمان امید می دادیم که نه پرویز داره ,آریا داره مگه می شه؟

خلاصه تا قسمت آخر همین طور ما چشم انتظار ماندیم تا این که آخر سریال شد. چشمتان روز بد نبیند. تمام آن چیز هایی که ته دلمان در این چند قسمت جمع شده بودند انبار شده و یک سره متحد گشتند و توفانی به پا کردند که چشممان را کور نمود. خوب شد دم دستمان نبودید وگرنه حتما دستی پایی چشی چالی خلاصه یه جایی را از دست می دادید.

 بندگان خدا بلد نیستید بنشینید شما هم مثل ما سماق بمکید. بیکارید برای به ذوق آوردن ملت اسطوره هایشان را عروسک خیمه شب بازیتان می کنید. بیچاره پرستویی و آریا که معلوم نبود چرا کفگیرشان به ته دیگ خورده بود که حاضر شده بودند این طور گربه رقصان این عوامل خدا نترس شوند.

 

 

[ ۱۳۸٩/۳/٢٦ ] [ ٢:٤٥ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]

به توصیه دوستان ناباب چند روزی محض هوا خوری به خارج از تهران تشریف برده بودیم. ما هم که آنقدر دیگران در سرمان کوبیده بودند که تهران سم دارد و سرب دارد و در معرض نابودی است دیگر یقین پیدا کرده بودیم که اگر به مکان خوش آب و هوایی نرویم و ریه های مسموم خود راترمیم نکنیم عنقریب است که ریق رحمت را سر بکشیم لذا باغی خوش آب و هوا از بستگان را نشانه رفته و حمله ور شدیم. در بدو ورورد درختان آلبالو با آن آلبالو های خوش تراش و خوش هیکلشان چنان چشمان هیز ما را پر نمودند که یک دل نه صد دل عاشق و شیفته گشتیم. و در یک فرصت مناسب دور از چشم صاحبخانه اندر غارت آنها شتافتیم. چشمتان روز بد نبیند. با چنان ولعی به آلبالو های تازه و رسیده و آبدار چنگ می زدیم و مشت مشت به تلافی آلبالو های کرم خورده و پلاسیده کیلویی شش هزار تومن تهران می خوردیم که هر که از دور مارا می دید فکر می کرد آفت درخت آلبالوییم.

خلاصه بعد از نیم ساعت که دیگر چشممان آلبالو گیلاس می چید و از دماغ و دهن و گوش و مغزمان آب آلبالو تراوش می کرد رضایت داده و از درخت نحیف و بیچاره دل کندیم.

این وسط حالیمان نبود چند آلبالو را هم با هسته قورت داده بودیم و از بابت آن دل درد و حالت تهوعی بهمان دست داده بود. تا چند ساعت هر که از جلومان رد می شد آن را آلبالو می دیدم. و هر که می گفت آلبالو. دلمان می خواست در گوشش بکوبانیم. یا خودمان را به دیوار بکوبانیم.

بعد از مهمانی درخت ها نوبت اظهار فضل و ادب و نوازش حشرات دو ست داشتنی آنجا بود. گویا چندین سال بود کسی به آن منطقه قدم نگذاشته و ما که قدم رنجه کرده بودیم چنان این بندگان خدا را مشعوف نمودیم که از هول هلیم به دیگ می افتادند . حال عرض می کنم چگونه.

پشه محترمی که نمی دانست از زور محبت چگونه  ما را ببوسد هول شد و به دماغ مبارکمان فرو رفت و در دم جان به جان آفرین تسلیم نمود و را در غم خود شریک کرد.

مگسی چنان شعف از خود نشان داد که وقتی می خواست به روی کیکی که توی دستمان بود بنشیند و دلی از عزا در آورد انگار هر هزار تا چشمش لوچ بود و یک راست وارد موهایمان گشت و انقدر او ویز ویز کرد و ما جیغ و ویغ کردیم که هر دو داشتیم به هلاکت می رسیدیم که خدا به دادمان رسید و مگس را مجال فرار داد تا ما هم نفسی تازه کنیم.

زنبور های محترم که گلی خوش الحان تر از ما پیدا  نکرده بودند پیوسته هر جا می رفتیم ما را اسکورت نموده و دل از دین ما بر نمی داشتند و ما هم پیوسته گریزان از ابراز لطف این عناصر.

خلاصه چه بگویم از این همه لطف بی دریغ که سفید و ساده رفتیم قرمز و خال خالی برگشتیم. همین جا از همه دوستان پشه و سوسک و مگس و پروانه و مار و لاک پشت و جوجه تیغی و ... تشکر لازم را ابراز می داریم . پاینده باشید دوستان من.

اما از حق نگذریم هوای لطیفی داشت آنجا. هرچه این جا کولر روشن می کردیم و خنک نمی شدیم آنجا روی خودمان پتو می انداختیم تا دندان هایمان نلرزد.

آنجا فهمیدیم بر خلاف تصور ما که فکر می کردیم بلبل ها شب می خوابند دیدم نه آن ها شب ها هم زحمت خواندن سوت بلبلی را تحمل می کنند و یک دم ساکت نمی شوند.

اواخر هفته دیگر دلمان برای تهران آلوده و بو گندو و پر ترافیک و لانه موش خودمان پر می کشید. ریه هایمان مانند معتاد ها دلش دود تهران می خواست و مدام بازی در می آورد. گنجشک دلمان در قفس سینه امان برای کپک های کنار جاده های تهران خودش را به در و دیوار می زد. این بود که دو پا داشتیم دو پای دیگر هم قرض کردیم و الفرار به سمت تهران. در راه هم به سبک "اندی" می خواندیم :دارم میرم به تهرون , دارم می رم به تهرون.

القصه الان پیش شماییم و ریه هایمان را از هوای پر از سرب پر می کنیم و خالی می کنیم و چایی با مربای آلبالو میخوریم و ککمان هم نمیگزد اگر از این سرب بخواهیم بمیریم. تهران خودمان را عشق است.

بفرمایید چای با مربای آلبالو!

[ ۱۳۸٩/۳/٢٢ ] [ ٤:٤٦ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]

این روز ها زیاد حوصله نوشتن و به روز نمودن و این ها را نداریم. لذا جهت رفاه حال خودمان چندین مطلب رابه صورت فشرده یا همانmp3 تقدیم حضورتان می نماییم. برای شما هم بد نمی شود که. به جای چند پست یک پست می خوانید و بهره معنویتان از اینترنت بالا می رود.

مطلب اول:

در همین جا به همه تهرانی نشینان محترم مژده می دهیم که بعد از کلی جان کندن و دود اتوبوس خوردن و به مقصد نرسیدن ,بعد از این که از ترس ترافیک از خیر ماشین های نازنینمان دل کنده و آن ها را داخل پارکینگ چپاندیم و هر روز مانند گلی رفتیم بهش آب دادیم و در حسرت یک سرعت بالای 50 اشک ریختیم و ناله ها سر دادیم که این چه وضعی است ما نمی توانیم مانند اتوبان های آلمان هشدار کبری یازده راه بیاندازم و باید مانند مورچه پشت سر هم قدم بزنیم تا بعد از نود و بوقی به منزل مقصود برسیم.

بعد از این که آپارتمان های 300 متری به 200 و بعد به 100 و بعدترش به 50 و ایضا بعد از بعد ترش به 30 متری تنزل یافت و قیمت آن بالعکس به عرش شتافت. و بعد از خیلی از این بعد های دیگر. مثل این که بالا دست ها متوجه عمق فاجعه گردیده اند . لذا دست همت به همدیگر داده اند و عمو زنجیر بافی بازی کرده اند و در این بازی تصمیم هایی برای این کلان شهر بیچاره شهر گرفته اند. لذا می خواهند با پاداش و رتبه های بیشتر کار مندی و زمین و خانه ارزان و خوب و دلگشا و وام های آنچنانی ملت را مانند دور از جان شما گوسفندی به سمت بیرون شهر هدایت کنند. امیدوار است قول هایشان عملی شود تا دیگر ملت مجبور نشوند سر خر را کج کرده و دوباره خود را به هزار زحمت بچپانند در این شهر.

مطلب دوم: بله برون که یادتان است در منزل این جانبان صورت گرفت . به حمد الله تمام شد . و خانه ای لخت و عور تحویل ما گردید. اشتباه نشود وسایل بودند ولی سر جایشان نبودند. همه را در اتاق آخر چپاندند و مجلس گرم کردند و رفتند. لذا هنگام برگشت خودمان مجبور شدیم همه چیز را برگردانیم سر جایش . ولی از حق نگذریم خانم همسایه آخرش آمد کمک. و الحق هم که جانی داشت. فرش شش متری را تنها بلند می کرد و میبرد. در حالی که ما سه نفری هم زورمان نمیرسید. همین جا لازم است بگوییم دست مریضاد پهلوان!!

مطلب سوم: اگر حمله های موشکی و شیمیایی و فرهنگی به ما نکنید . انگ و تهمت بی فرهنگ بودن و الفاظ رکیک چیپ بودن و لمپن بودن به ما نمی زنید و اداعا نمی کنید که ما یکی از آن افرادی هستیم که به فرهنگ سینمای کشور لطمه زده ایم باید خدمتتان عرض نماییم فیلم چارچنگولی را برای بار دوم مشاهده نموده ایم. اگر یک لحظه آن لنگه کفش های مبارک را به سویمان پرتاب نکنید باید عرض شود که (البته ما همیشه می فرماییم عرض نمی کنیم.) دلیل داشتیم. این فیلم اگرچه انتهای بی ادبی فرهنگی باشد. اگر چه انتهای هجو و بی مزه گی باشد و اگر چه یک فیلم صرفا تجاری باشد. اما به نظر ما یک نکته مهم درش نهفته است و آن معظلی است که مدتی فکر ما را به خود مشغول داشته. اختلاف فرهنگی میان جامعه ما که هر روز هم بدتر و بدتر می شود.

دو طبقه مذهبی و روشن فکر ما که هیچ کدام هم حاضر ینستند به حرف آن یکی گوش  دهند. و هر کدام انگار می کنند که زمین فقط جای آنهاست و بس. به نظر ما فیلم چالش را خوب نشان داده. دو نفر که این طور با هم چسبیده به هم زندگی می کنند و هر روز هم هم را می بینند ولی حاظر نیستند به هم احترام بگذارند. مدام در پی ضایع نمودن هم و شصت نشان دادن به هم هستند. در فکریم که جامعه ای که دو همسایه ممکن است مانند دوقلو های این فیلم تضاد فرهنگی داشته باشند چگونه در یک اقلیم گنجانده شده اند. خود ما چندین بار شاهد تقابل این دو مورد بوده ایم گه واقعا هم به خون و خونریزی کشیده شده. ای کاش راهی بود تا بدون زور نمایی به همدیگر و بدون جنگ و خونریزی و بدون خط و نشان کشیدن این که فلانت می کنم و بهمانت میکنند بتوانیم اختلافات هم را بپذیریم و این قدر به جان هم غز نزنیم . بدانیم که بابا هر کسی عقیده ای دارد که برای خود محترم است. یکی دلش می خواهد جیگول باشد. یک هم دلش می خواهد یقه پیرهنش گلویش را بجود. هیچ کدام جای آن یکی را تنگ نکرده. ولی انگار می خواهیم همه را به کیش خود در آوریم تا مبادا ذهنیتمان آشفته شود.

خلاصه این مطلب در ذهن ما بدجور رژه می رود و اعصابمان را خط خطی کرده. چی می شد ملت سرشان تو اخور خودشان بود و به کاه و یونجه دیگری کاری نداشتند. گل و بلبلی بود به خدا. ( البته ببخشید کمی بی ادبی نمودیم )

[ ۱۳۸٩/۳/۱٠ ] [ ٥:٤٢ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]

این پست هیچ ربطی به حال و هوای وبلاگ نداره. امروز سالگرد عزیز ترین فرد زندگیم بود. کسی که الگوی زندگی من بود. قهرمان تمام عمر من. کسی که با او خندیدم و بزرگ شدم. کسی که با او بازی کردم و بزرگ شدم. کسی که با او گریه کردم و بزرگ شدم. و او ناگهان مرا تنها گذاشت و رفت. و من ماندم و یک دنیا خاطره . خاطره هایی که هر روز محو تر و محو تر می شود و با آن دنیای غم من بزرگ و بزرگ تر. اما چیزی که برای من به یادگار گذاشته بالاتر از این حرف هاست. و هرروز و هر ساعت و هر ثانیه در کنارم است. او مرا برای خودم به یادگار گذاشته.

پدر عزیزم همیشه دوستت خواهم داشت و همیشه گوشه ای از خانه قلبم صندقچه خاطراتت الماس نشان می درخشد. امیدوارم روزی من هم به تو بپیوندم و با تو دوباره بدوم و بخندم و بازی کنم تو هم مرا در آغوش بگیری و ببوسی و من دوباره در آغوشت احساس امنیت را مزه مزه کنم.

برای شادی روحش صلوات.

[ ۱۳۸٩/۳/۸ ] [ ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ ] [ ریحانه ]

داریم خانه تکانی می کنیم در حد تیم ملی. یعنی برای خودمان کت وکولی نگذاشته ایم.

کلا خانه کن فیکون است الان. خانه همسایه بله بران است. جشن نامزدی و این حرف ها. حالا دخلش با ما چیست عرض می کنیم. یک شب که نشسته بودیم پای تلویزیون و از این فیلم های قزل قورتکی خاله زنکی نگاه می کردیم و اشکی می ریختیم در باب مظلومیت واقع شدن دختر فیلم و از این حرف ها. ناگاه صدای در ما را به خود آورد . اول فکر کردیم والده مکرمه است لذا همین جور بی مقدمه چینی جانبی(منظور بی شال و کلاه می باشد) پریدیم جلوی در. شانس آوردیم که خانم همسایه بود. اگر آقای همسایه بود که هیچ.. کلا اسلاممان به خطر می افتاد.

سلامی و عرض ادبی و این حرف ها. ( قابل ذکر است که ما سر جمع دوبار در طول یک سالی که این جا آمدیم این بنده خدا را زیارت نکرده بودیم.)

فرمودند. راستش ما آخر هفته برنامه نامزدی دخترم رو داریم اگر میشه لطفا خانه اتان را به ما بدهید جهت امر شستن و رفتن و آشپزی و ایضا قسمت مردانه مجلس. و چنان بنده خدا با ترس و التماس می گفت که فکر کردیم از ما ترسیده. ما هم که مرده این کار هاییم با رویی گشاده پذیرفتیم . فقط حیف که قسمت مذکرش به ما رسیده. قسمت مونثش حال دیگری دارد!!! بگذریم که احتمالا ما هم باید از خانه به در شویم چون هرچه باشد ما هم مونثیم و قباحت دارد این همه مرد ما وسطش هی برویم و بیاییم دیگر..وقتی آن بنده خدا رفت. نگاهی به آینه انداختیم و بلا فصل متوجه شدیم ترس او از چه بوده. موها سیخ شده بنده. چشم های ور قلمبیده. و لباس های زاری که بر تن داشتیم. آخر کلا عقیده ما این است که خانه محل امن و آسایش است. لذا گل و گشاد ترین لباس ها را در کمد لباس های بنده می توانید بیابید.

خلاصه کلی خجالت کشیدیم از این همه چیپ بودن خودمان. اما آنچه که مهم است نیت افراد است ما که نیتمان درست بوده حالا چه به هیکل گودزیلا وارد شویم چه به هیکل مامان زیلا( یا همان حوری!)

اما آخرش نفهمیدیم این کلمه بله بران درست است یا بله برون؟ یعنی بله را می برند مانند پارچه ای که قیچی میبردش. یا می برند. مثل یک وسیله ای که میبرند. (بابا نوشتنش سخت است خودتان متوجه شوید دیگر)

[ ۱۳۸٩/۳/٤ ] [ ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
امکانات وب