طنز تلخ , قهوه اسپرسو!
قالب وبلاگ
آخرين مطالب
لینک دوستان

١. از جلال آل احمد بیرون آمده ایم زدیم تو کار رمان های قزل قورتکی. کتاب روی ماه خداوند را ببوس را از نمی دانم کدام نویسنده خود درگیری خواندیم. بیچاره امان کرد آنقدر مارا به مرز کفر برد و دوباره به بلاد ایمان پرتمان کرد. هی می گفت: آیا خداوندی هست؟ هی ما می گفتیم خوب هست دیگر شما غیر از این فکر می کنید. هی استدلال می آورد که نیست. هی ما می خواستیم این را به او ثابت کنیم که بابا به خدا خداوندی هست. می دیدم به هو خودش دارد وسط های قصه به خودش ثابت می کند که هست. فقط این ما بودیم که فحش را نثار جانش می کردیم که فلان فلان شده ما را گیر آورده ای می زنی مخمان را پایین می آوری... جالبش این جاست که جایزه برتر جشنواره نمی دانم چی چی را هم برده است . این کتاب هم از دستپخت های آقا داداش گرام است. اما از شوخی گذشته برای آنان که کمی تا قسمتی زیاد به وجود خدا شک دارند بد نیست تفالی به این کتاب بزنند بلکه بختشان باز شود و بیرون بیایند از این شک شبهات.

٢. این بازی در پیت که مال خود ویندوز است. اسمش هم minesweeper است. هر وقت هم ویندوز عوض میکنیم این رکورد هایش نابود می شود و ما دندان می سابیم که همه زحمتهامان به باد رفته.

خلاصه این بار هم افتاده ایم به جانش و هی مرض گرفته ایم که رکورد خودمان را بشکنیم. تا حالا حالت ابتدایی را 8 ثانیه رفته ایم و حالت متوسط را 55 ثانیه. تا خدا بخواهد آن حالت آخرش هم طلسمش بشکند و ما از این ویر رکورد شکنی خلاص شویم.

3. عجیب از صبح تا به حال بوی گلاب به رویتان فاضلاب ,خانه ما را پر کرده است کلافه شدیم به جان شما. می خواهیم سرمان را بزنیم به دیوار. انگار داریم توی دستشویی زندگی میکینم. کم مانده دو شاخک منحوس هم روی سرمان سبز شود و عین سوسک این ور و آن ور رویم. نمی دانم کدام پدر نیامرزیده ای در دست شویی اش را باز گذاشته یا چاه فاضلابش را کشیده و ... بالاخره یک کاری کرده که ما باید تاوانش را پس بدهیم.

4. دیشب کتاب مدیر مدرسه را دادم داداش جان بخواند . یک جمله می خواند دو ساعت می خندید. دوباره یک کلمه دیگر می خواند و منفجر می شد از خنده. ما هم که اصلا این جوری نخندیده بودیم متعجب از این که کجای کتاب خنده این جوری داشته که ما نخوانده ایم. بعد از کلی فکر کرددن به این نتیجه رسیدیم که احتمالا مخ ما کشش طنز مطلب را نداشته وگرنه آقا داداش که سابقه خل وضعی و این چیزا رو نداره.

5.این غروب جمعه هم خفه کرد مارا آنقدر که دلگیر بود. زودتر برود ما یک نفس تازه کنیم. مردیم آنقدر بغض آمد ته حلقمان و ما هی قورتش دادیم مبادا گریه امان دراید و ملت فکر کنند عاشق شده ایم.

کاری ندارید ما برویم بمیریم؟؟؟؟؟؟؟

[ ۱۳۸٩/٢/۳۱ ] [ ٧:٥٢ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]

چند روزی است بلا فاصله و بدون هیچ اتلاف وقتی یک ریز ور می زنیم و کتاب ها فخیم جلال را داخل مغز محترممان میچپانیم. چشمانمان عجیب قلمبه گشته و عنقریب است که خون از آن فوران کند. کلا مشکل عمده ای که ما با کتاب داریم این است که یا نمی خوانیم یا اگر هم بخوانیم باید یک روزه تهش را در بیاوریم. حالا چه ٢٠ صفحه باشد چه ١٢٠٠ صفحه. کلا از سریال بازی و سوسول بازیه چند صفحه قبل از خواب خواندن بدمان می آید. این اواخر دیگر احساس کردیم مغزمان به پت پت افتاده و مثل ژیان های دهه ٧٠ میلادی به روغن سوزی افتاده. لذا از ترس این که مبادا سر از تیمارستان در بیاوریم ناچار اندکی استراحت به خود دادیم. ولی کلا جلال هم خوب می نویسد ها. البته به پای ما نمی رسد ولی خوشمان آمد. مخصوصا مدیر مدرسه اش کلی ما را خنداند.

[ ۱۳۸٩/٢/٢۳ ] [ ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ ] [ ریحانه ]

چند روزی بود یقه آقا دادش را چسبیده بودیم و رها نمی کردیم که الا و باالله باید برویم نمایشگاه. ما نمایشگاه می خوایم یالله...

آخر چند سالی بود به دلایل متفرقه از جمله بی حوصلگی و مهمترین آنها تنبلی...(اگر دوست داشتید می توانید کلمه بی فرهنگ ترش را جایگزین کنید) نمی توانستیم برویم و این خود معظل عظیمی در زندگی ما به حساب می آمد و احساس مینمودیم که در حق فرهنگ مملکت اجحاف نموده ایم. و در کل عقده ای شده بود برای ما که فقط به دست آقا داداش باز می شد.

طفلک هی می گفت میرویم به موقعش. ولی مگر ما ول کن بودیم . کم کم این چسبیدن یقه به چسبیدن پاچه تبدیل شده بود و دیگر داداش بدبخت هر جا می رفت یک عدد ما به دنبالش پاچه چسبیده روان بود که باید الساعه بریم نمایشگاه . حالا ساعت دو تا صفر نیمه شب بود ها...

یک روز آقا داداش گفت شال و کلاه کن برویم نمایشگاه... ما هم ذوق زده به صرافت افتادیم. چون می دانستیم نمایشگاه جای سوسول بازی نیست و مکان فرهنگی است و از طرف دیگر هنگام برگشت کلی باید بارکشی نماییم رفتیم از پستوی خانه یک کفش در پیت کهنه و بدون پاشنه پیدا نموده و با ذوق آن را همراه راهمان کردیم.

مانتوی گل و گشادی که ۶ نفر دیگر درش می توانستند منچ بازی کنند هم پوشیدیم و یک عدد شلوار کردی وار پاچه گشاد که مثلا کلی راحت باشیم. روسری را هم چفت نموده تا در حق الناس خللی وارد نشود!!!!!! 

داداش گرام وضعش از من آبرو مندانه تر بود.

به نمایشگاه که رسیدیم انگار یک قحطی زده را در یک رستوران رها کرده باشند. با چشمانمان داشتیم نمایشگاه را یک راست به خندق بلای روحی می فرستادیم. عین پشت کوهی های فرار کرده. ذوق زده می جهیدیم یک کتاب را نگاه میکردیم و داد میزدیم آقا داداش نیگا کن این مال فلانیه ها... اونم بدتر از من...

غرفه دارها دلشان به حال ما میسوخت. خوب حق هم داشتند با این وضع لباس و کفش عهد قلقل میرزا فکر میکردند از کور دهات هفت کوه آنورتر  تازه به شهر آمدیم و اولین بار است که کتاب میبینیم!!!! مردم جوری ما را نگاه می کردند که انگار چیز ایششش ی دیدند با آن ریخ و قیافه. خانمان بی حجاب که انگار آمده بودند پارتی و کلی بزک کرده بودند و دنبال شوهر ایده آل خود در غرفه ها روان بودند به آقا داداش ما خیره خیره نگاه می کردند ولی همی که چشمشان به من با آن وضع و ریخت می افتاد که دارم بهششان چشم غره ای در حد تیم ملی میروم  حساب کار دستاشان می آمد و چشمشان را می دزدیدند و ما دل خنک می کردیم که دماغشان افتاد . فکر کردند داداش ما از این جنس های دست فروشی است که به همین راحتی به دست بیاید!!!!(خلاصه آخر خواهر شوهر بازی دیگر...خودتان می دانید این بلای عظما را)

خلاصه کلی از این که خواستیم راحت باشیم و راحت خرید کنیم پشمان شدیم.

ما از همان نوجوانی دوست داشتیم کتاب های جلال را بخوانیم لذا فقط این دوره به دنبال جلال آل احمد می گشتیم. اما چشمتان روز بد نبیند. داداش محترم لیست بلند و بالایی از کتاب های رنگ و وارنگ تهیه دیده بود که هر کدام هم برای یک انتشارات محترم دیگر بود.

خلاصه سرتان درد نبیند... ازین سر نمایشگاه به آن سر نمایشگاه...

نکرده بود این ها را دسته بندی الفبایی کند از آن سر همه را تهیه کند تا این آخر. هی می گفت خوب بریم حرف "ن" کتاب را می خرید و می گفت " حالا ب "

یعنی ما این آخراش داشتیم زار می زدیم ها.... به غلط کردن افتادیم. حجم کتاب های حمالی هم زیاد میشد... این دفعه دیگر باید به پاچه گرامشان می افتادیم که دل از دین این کتاب ها ببرد و رضا شود به همین چند صد قلم جنسی که خریده... ولی مگر حرف به کله می رفت. می گفت نه چند تاش رو پیدا نکردم بریم از اطلاعات بپرسیم....

دیگه رسما گریه افتاده بودیم... در دل به خودمان فحش می دادیم که این چه اصراری بود مبنی بر آمدن با داداش ... و به نمایشگاه هم فحشی نثار نودیم محض دل خنکی...

موقع برگشتن احساس حماری را داشتم که به پالان هایش یک خرمن کتاب وصل کردند. شانس آوردیم ماشین را یک ایستگاه آنورتر مترو گذاشته بودیم. وگرنه زنده من به خانه نمی رسید...

یاد آوری: ما محض خالی نبودن عریضه چند دست کتاب جلال را خریدیم و چند کتاب روانشناسی... تا روی روانمان کار نماییم و آن را پاک نماییم. چند کتاب دیگر دیدیم می خواستیم بخریم ولی پشت دستمان زدیم که حرص و طمع آدم را بیچاره می کند و اینا ایشالا سال بعد....

[ ۱۳۸٩/٢/٢٠ ] [ ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]

احساس می کنیم وبلاگمان آبکی شده. خیلی پاستوریزه از آب در آمده. می خواستیم کوبنده و چسبنده و ویران کننده و ضایع کننده تر از این باشیم.

راستش اولش که این وب نبود . (ما بودیم ابن جا نبودیم) گفتیم زبان رمانتیک و ادبی و خاله زنکی حس ما را برای نوشتن ارضا نمی کند. خواستیم طلبکارانه بنویسیم و فحش نثار ارواح آنان که رو ح ما را آزردند بدهیم گفتیم خوب ملت فکر می کنند چقدر ما آدم خشن و بی روح و بی نوا و تنهایی هستیم این موضوع هم منتفی شد. گفتیم بهترین راه همان زبان طنز است. درش هم می توانی انتقاد کنی و هم می توانی فحش دهی و هم می توانی ضایع کنی و آخرش هم حرف دلت را بزنی .

بالاخره شروع به نوشتن نمودیم. یکی یکی سوژه ها را انتخاب می کردیم و در باره آن چه که می خواستیم بنویسیم اول کمی خودمان می خندیدم و بعد شروع می کردیم به نوشتن.

اما هر موضوعی را می خواستیم به خورد ملت بدهیم یک جایش گیر داشت. یکی در باب امور مملکتی فضولی می نمود . یکی دیگر به اقشار محترم جامعه بر میگشت و خدایی ایرانی ها هم که کم از دماغ فیل نیافتاده اند. انگار ارث پدرشان را هپلی نموده ای . تا می گفتی فلان ,میزدند زیر گوشت که:‌" خودتی".

خلاصه هر موضوعی یک گیری پیدا کرد تا این که الان افتاده ایم به جان قشر کم توان و بی زور بازوی ملت. به قول دوستمان رعایا...

حالا دیگر به خال پشت باسنشان هم رحم نمی کنیم و ازش موضوع میسازیم و سعی می کنیم دق دلی دیگران را سرش خالی نماییم.

الغرض از نوشتن این رنج نامه...!!!!!

به بزرگواری خودمان و مهربانی خودمان و همه چیز های خوب خودمان شما ما را ببخشید اگر وبلاگ آن چیزی نیست که انتظارش را دارید. از این به بعد سعی می نماییم بهتر بنویسیم و موضوع های بهترتری از خال و این حرف ها پیدا کنیم.

 

[ ۱۳۸٩/٢/۱٢ ] [ ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]

تلویزیون روشن بود و ما هم همین طور غرق در افکار متفکرانه خویش بودیم که ناگهان صدایی ما را به خود جلب کرد . اول فکر کردیم گوشمان آلبالو گیلاس می چیند . اما بعد که چشممان هم به چهره مبارکشان افتاد دیدم نخیر این خودش است همان مجید دوست داشتنی دوران کودکی.

یک هو و در یک عمل ناگهانی پرت شدیم در خاطرات گذشته. آن روز هایی که بچه بودیم و دماغمان آویزان بود . آن روز ها که شیطنت و شرارت از چشمان معصوم گونه امان می بارید . خدایی اگر آن چشم های معصوم را خدا به بچه ها هدیه نکند خون آشام هایی هستند برای خودشان ها!!!

خلاصه یاد آن روز هایی افتادیم که آب از دماغ و دهانمان سرازیر بود و در حالیکه آبنبات رنگ و رو رفته ای در دست داشتیم و بالا پایین میپریدیم و قصه های مجید را در حین زیر و رو کردن خانه و آوار نمودن آن بر سر خانواده تماشا می کردیم. تلویزیون های آن موقع که مثل الان ١٠٠٠ اینچ نبود. یه فکسنی درب داغون ... بعد هم سعی میکردیم برویم برای خودمان یه مجید دیگر شویم . شعر میگفتیم که هر که میشنید اوغش می گرفت ولی برای این که به ذوق ما خدشه وارد نکنند به به و چه چهشان گوش فلک را می ترکاند.

لا مصب این لهجه اصفهانی اش تکان نخورده ها!!!!!!!!(یکی نیست بگوید آخر لهجه هم مگر تکان می خورد؟؟؟!!!)

خلاصه او را با همان لهجه اصفهانی اش شناختیم وگرنه ریختش که از تک و تا افتاده بود. هیکلش همان طور زار می زد و بدتر هم شده بود که بهتر نشده بود طفلک.

انگار غذا نمی دهند این بشر بخورد. دراز تر هم شده بود. دست هایش از فرط درازی به زمین کشیده میشد. امان از این سن جوانی پسر ها. دست هایشان به زمین میکشد. سوراخ دماغشان به اندازه دو تا توپ تنیس باد می کند و میتوان از آنها به عنوان دروازه فوتبال بهره جست . بعصی پاهایشان به دو برابر بدنشان می رسد و از دور فقط دو جفت پا میبینی. بعضی هم برعکس دستها به این صورت است و موقع راه رفتن شلنگ تخته می اندازد. این مجید ما که هر دو تای این معضل ها گریبان گیرش شده. خدا به دادش برسد و زودتر از این بحران جوانی عبور کند.

ولی گذشته از این ها عجب روزگاری داشتیم با این مجید.

[ ۱۳۸٩/٢/۱۱ ] [ ۱:٤٤ ‎ق.ظ ] [ ریحانه ]

داشتیم برای آب و هوا خوری قدم زنان و مست و خرامان به سمت پارک سر کوچه امان میرفتیم که صحنه ای ما را بسی شگفت زده نمود و مدت ها ما را به فکر فرو برد.
این صحنه مشکوک دخترکی بود به غایت جیزغاله. یعنی چی؟ یعنی که آنقدر برنزه نموده بود که دیگر از پوستش چیزی جز خاکستر نمانده بود. طفلک فکر کنم در دستگاه خوابش برده و باقی ماجرا...
حالا بماند که ای کاش همه اش همین بود. ابرو که خدا به دور... کلا این قسم پشم و مو ها برای دختر ها ایش و پیف و اخ می باشد. کلا حذف شده بود و به جای آن محض خالی نبودن عریضه در منتها الیه آورد گاه مو به قطر یک موی گربه ایشان تتو فرموده بودند بابت ابرو.
پشت چشم صاف صاف. آنقدر روی این چشم بدبخت عمل شده بود که وقتی از نیم رخ مشاهده می کردید حدقه چشم دو متر از خود صورت جلو تر بود.
بینی که استغفروالله... این گونه زوائد روی صورت ما خانم ها کلا حرام است. به غیر از دو سوراخ محض نفس کشیدن چیزی نمانده بود. که به گمان ما به آن دو سوراخ هم بر حسب احتیاج رحم نموده بود وگرنه همان را نیز کور می نمود و جایش گل و بلبل تتو می نمود. حالا ایشان هرچه از بابت تعارف چشم و دماغ کم کرده بودند به مبلغ لب های گرام اضافه نموده بودند. لب های ایشان که انگار با لوله باز کن به مدت سه روز باد کشی کرده اند به حدی ورم نموده و قلمبه شده بود که به راحتی نمیتوانست حرف بزند و ساندیسش را بنوشد.
در پس خنده هایمان ناگهان به این فکر افتادیم که الان که اردیبهشت است پس آن چکمه ای که ایشان تا حلق گرام پوشیده بودند از باب چه بود؟؟؟
خدایی این همه عمل کردن و صافکاری و قلمبه کاری و ... خودت زیباتر بودی یا نمونه عملی ات؟؟؟
ما خودمان خانومیم و می دانیم این گونه عمل ها بسیار لذت بخش است اما بانوان گرامی کمی هم تعادل بدک نیست. آخر یک چیزی به اسم صورت برایتان باید بماند یا نه؟؟؟

[ ۱۳۸٩/٢/۸ ] [ ۳:۳٧ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]

حوصله امان بس بسیار بسیار بسیار سر رفته است بوی سوخته های سر رفتگی اش دیگر در آمده . یکی آن گاز را پاک کند مردیم بابا.

داشتیم از زور بی حوصلگی کلانتر را میدیدیم. واقعا پولداری هم عالمی دارد ها. بشینی در ماشین آخرین مدلت شاید هم یکی مانده به آخرین مدل! و هی در خیابان ها بگازی و به این ماشین های صد مدل پایین تر از خودت دهن کجی کنی و اصلا آدم حسابشان نکنی و انگار کنی که جناب مستدام ازدماغ فیل افتاده اید و هنوز رنگ سبزتان تازه تازه است و هیچ کس حق ندارد بالا تر از ابرویتان را بنگرد.!!!!!!!

این شهابه تو این فیلم که بعد از مجری گری جزرو مد و سوتی های فراوانش دیگر بنده خدا آب شد و فرو رفت در لاک خود سازی خویش انگار افسردگی اش از ناکامی قبل درمان گشته و هی فرت وفرت در این سریال ها و فیلم های در پیت ظاهر می شود. جوری سوار ماشین می شود و پشت فرمان گم میشود که آدم ناخوداگاه خنده اش می گیرد. آخر یکی نیست به کارگردان بگوید یک ماشین جمع و جور تر انتخاب می کردی که حداقل بازیگرت در صحنه حضور داشته باشد نه پشت صحنه.

خلاصه از بی حوصلگی هی چپ و راست به ملت گیر می دهیم و ضایعشان می کنیم به امید این که حوصله امان را بیابیم... کاری ندارید ما برویم بمیریم؟؟؟

راستی یاد مهران مدیری و پاورچینش بخیر دلمان برای این خندان تنگ شده . کجاست پیدایش نیست نکند این هم به رحمت ایزدی پیوسته بنگش را در نمی آورند؟؟؟

[ ۱۳۸٩/٢/٤ ] [ ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
امکانات وب