طنز تلخ , قهوه اسپرسو!
قالب وبلاگ
آخرين مطالب
لینک دوستان

یادش بخیر عید آن سال ها..

یادش بخیر تقابل انبان آجیل ها و شیرینی های محبوبمان و معده های کوچکی که به زور به یک مشت میرسید..

یادش بخیر خیره سری های کودکانه امان و جنگ نا برابر میان قلب و عقل..

همیشه هم در این جنگ قلب برنده بود و ما بازنده اصلی..

دل دردهای سیری ناپذیر و  مزرعه های نعنایی که حلق ما روانه می شدند و افاقه ای نمی کردند..

اما خرسند بودیم که تمام تلاش خود را در قلع و قمع نمودن حریف انجام داده ایم..

یادش بخیر رجز خوانی های ما برای ظرف های خالی شیرینی و آجیل و شکلات..

 پیروز میدان باید هم رجز بخواند حتی شده با یک زبان درازی!!!

 

یاد آوری: عید همه دوستان مبارک پیش پیش!!!!!

همین عنوان را در کوچه های بغلی بخوانید:

چه صبری دارد خدا (سجاد رامشت) - وقتی دلم تنگ می شود (مژده شاه نعمت الهی) -یادداشت های اتفاقیه (یوسف شیروانیان) - بوی باران عطر خاک (باران سادات) - پرسه خیال (رضوان پری) - میثاق ( زینب حیدری)-انتهای بیراهه (ف@طمه)-حرف های نزدیک ( mEmol )-ترخون (مهدی زرین قلم)- آنسوی مغاک بیگذر (هارپوکرات) - پنجره ( محمد رضا) - منتظر پرواز-جنوبی ترین نقطه (ساحل نشین) - من او (عطیه مسعودی)  - بی تو با تو بودن (سحر،طه) - هجوم سایه ها (یکی از بستگان خدا)-مینی تاک (هانیه) - روزهای یک من (فاطمه) - کوچه بغلی (رضا عارفانه) - آرامش سفید (مریم) - جامدادی (امید ، محمد مهدی) - cache(محمد اژدری) - سین عین طا  - جشن بارون (نسرین ) - روزهای من ( یک بنده ی خدا ).

[ ۱۳۸٩/۱٢/٢٧ ] [ ٩:٥٤ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]

 برادر گرامی ما دست به قلمشان عالی است .یعنی ما در مقابلشان سوسکی محسوب می شویم رسما... این نوشته را چند روز بعد از عید پارسال که برایش اتفاق افتاده نوشته بود .. حیفمان آمد در وبلاگ متروکه قبلی خاک بخورد لذا گفتیم فضایش هماهنگ این

 روز هاست برایتان بگذاریم تا مستفیض شوید...

 

چند روزی نبودم.سفر بودم. ماهی های قرمز سفره هفت سین تنها مانده بودند و با هم بازی می کردند.به خانه که برگشتم به سراغشان رفتم و دیدم چنان ابی پاک را به لجنزاری باب میل خودشان تبدیل کرده اند که بیا و ببین.به خودم گفتم اینطور باشد که  نه من نه هیچ کس دیگری زیبایی و سرخی و رقصشان را نمی بیند.نمی تواند که ببیند.اب کدر  و بد رنگی است که حال ادم را بد می کند.مخصوصا وقتی می بینی ماهی ها در هر دقیقه چندین باراین اب را می خورند و بیرون میریزند حات بدتر هم میشود. طبیعتا تصمیم به تعویض این اب پوسیده گرفتم تا ... . فروشنده ماهی ها گفته بود از اب شیر استفاده نکن.کلر دارد و اینها را میکشد.گفته بود یا ابی که مدتی در یخچال مانده را استفاده کن یا ابی که مدتی جوشیده باشد و حسابی خنک شده باشد.من هم گفته بودم چشم و حالا بنا بر گفته تخصصی ان مرد ماهی فروش باید در یخچال را باز میکردم و اب بدون کلر پیدا می کردم.خب خدا را شکر شیشه ای اب در یخچال بود.از این شیشه های نوشابه خانواده که میگویند به مدت زیاد چیزی در ان نگاه ندارید که خطر دارد و... که گوش خانواده ما ابدا به این یکی بدهکار نیست.جمع کردن انواع و اقسام ظروف پلاستیکی کاریست قبیله ای در خاندان ما.که جمع میکنیم و جمع میکنیم و جمع میکنی و در انتهای سال به بهانه خانه تکانی همه ان ها را دور میریزیم و از نو... .خلاصه اب را از یخچال  در تنگ کوچکی ریختم و با کلی ناز و نوازش یکی یکی ماهی ها را به داخل ان انداختم. یک بوی عجیبی می امد و زیاد اهمیتی ندادم و از اینکه ماهی ها سرحال بودند و حالا زیبایی رنگ و حرکتشان نمایان شده بود لذت میبردم.رفتم تا کمی به خودم برسم .تازه از سفر امده و خسته بودم.چند دقیقه گذشت و برگشتم تا نگاهی دوباره بیاندازم به ماهی قرمزها.اذان میگفت و نمیدانم کدامیک از پیر و ریش سفیدی نظریه داده بود که ماهی ها زمان اذان رو به قبله میشوند.رفته بودم ببینم میشووند یا نه.... وای خدای من.چه شده؟اینها چرا حرکت نمیکنند؟چرا دیگر اب نمی خورند و باله هایشان تکان نمی خورد؟ نکند اب خیلی سرد بوده و بندگان خدا سنگ کوب کرده اند؟چرا معلق شده اند و ... . کم مانده بود گریه ام بگیرد.فکرش را نمی کردم روزی برای دو ماهی ریزه قرمز و خوشگل گریه کنم. همچنان بویی می امد که موقع تعویض ابشان به مشام میرسید. شدید تر شده بود.بوی نعنا بود انگار یا نه بوی عرق نعنا.وای چه کردم.سریع شیشه ای ابی که در یخچال بود را برداشتم و بو کردم.وای برمن . چه کردم.احمق این که اب نبود.ماهی های بیچاره را بیخود و بی جهت کشتی.اینکه اب نبود همان بوی اشنای عرق نعنا بود که مادرم خریده بود و گذاشته بود در یخچال.اخر تقصیر من چیست.کجای دنیا عرق نعنا را در ظرف نوشابه نگه میدارند ان هم در جای همیشگی اب خوردن.عرق سردی بر بدنم نشسته.دست و پایم را گم کرده ام و حیرانم.سریع ماهی ها را با عرق نعنای داخل تنگ به داخل سینک ظرف شویی میریزم و شیر اب را باز میکنم.ظرفی از اب پر میکنم و ماهی های بیجان و مرده را با دست میگیرم و داخلش می اندازم.خودم هم نمیدانم چرا.اینها که مرده اند پس این همه تقلا چیست.دستم میلرزد.سعی در راضی کردن و تبرئه خودم دارم.«تقصیر من که نیست.من امدم ثواب کنم.من میخواستم...».جلوی بغضم را گرفته ام.بعد از مدت هاست که چیزی را از ته قلبم درخواست میکنم.خدایا اینها زنده بمانند.یکی از ماهی ها را در دست میگیرم و داخل اب ارام ارام فشار میدهم. وای نگاه کن آنیکی تکان خورد .وای زنده است انگار.خدایا زنده است انگار.سریع تنگ را میشویم و از شیر اب پر میکنم.همان بهترکه کلر دار است. سریع ماهی جاندار را داخلش می اندازم .حالا باله هایش را هم تکان میدهد.ولی دیگری چه.چرا حرکت نمیکند.ولی تا همینجا هم خدا را شکر.اخرین بار که اینقدر خوشحال شده بودم خاطرم نیست. یک بار دیگر ماهی بی جان را در دست میگیرم و به بهانه شوک دادن چند بار ارام فشارش میدهم.خنده دار است ولی باز فشارش می دهم.نه انگار امیدی نیست.مرده است.ماهی داخل تنگ جان گرفته و تقریبا به طور کامل حرکت میکند.مثل اینکه زیر چشمی اتفاقات را زیر نظر دارد و نگران دوست بی جانش است.خیالم از بابت او را حت می شود ولی از ان یکی نا امید میشوم و میخواهم ماهی مرده را دور بیاندازم ولی این کار را نمیکنم.چرایش را نمیدانم.میروم و دوباره ناراحتم.یکی زنده مانده ولی چه فایده؟هر دو زنده بودند و داشتند زندگیشان را می کردند ولی با کار احمقانه من یکی تا دم مرگ رفت و آن یکی هم که... خب مرد.

خودم را سرگرم می کنم و سعی میکنم فراموش کنم.میشود ؟ ... ساعتی گذشته و برای خوردن و سیر کردن این معده سوزناک باید به اشپزخانه بروم.باید دوباره با جنازه ان ماهی و با دسته گلی که بر اب دادم روبرو شوم. چراغ را را روشن میکنم و ... معجزه را میبینم...زنده شده.زنده شده و سر حالتر از همیشه است. اینبار مثل احمق ها زار زار گریه میکنم و فریاد میکشم زنده شده.زنده شده... .

مشغول خوردن هستم و در فکر اینکه حالا جواب مادرم را چه بدهم که خواهد پرسید یک شیشه عرق نعنای من کو؟

                                                                 نویسنده: محسن شرف الدین

یاد آوری: لطفا این را بی اجازه جایی کپی نکنید خودمان هم یک نیمچه اجازه ای ازشان گرفتیم بعد گذاشتیم این جا.

[ ۱۳۸٩/۱٢/٢٤ ] [ ۸:٥٤ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]

قبل از هر چیز  خطاب به آنهایی که می خواهند بیایند بگویند چقدر طولانی است و این ها.. بنده به شخصه و به عنوان دایر کننده این مجلس اعلام می دارم که ارزش خواندن را دارد .. پس بی زحمت صفحه که باز شد آن نت را قطع کنید و با فراغ بال بخوانید.. مطمئنم پشیمان نمیشوید...

به برادر گرام فرمودیم در صدد راه اندازی یک بازی زرد هستیم( بر وزن مجله های زرد).. برادر گرام نه برداشت و نه گذاشت و گفت: این بازی های تو زرد نیست قهوه ای است!!!!

خورد تو ذوقمان اساسی!!! لیکن امید است که بر چشمان تابناک شما خوانندگان عزیز و تمیز خوش آید این پرسش و پاسخ تا تسلای دل پر دردمان شود.. و اما پرسش و پاسخ ۴.. (دقت کرده اید روی دست مهران غفوریان و مسعود ده نمکی زده ایم.. سمبه آن ها تا ٣ بیشتر قد نداده .. ما آنقدر دور برداشته ایم که ۴ را نیز دایر نموده ایم.. علی الحساب با شرک هم رکورد هستیم باشد که تنها و غدر قدرت در صحنه یکه تازی کنیم و تا ١٠ پیش رویم..)به هر حال از آن جایی که این پرسش و پاسخ فراخوانی بود و دوستان هم زحمت کشیدند و زنبیل گذاشتند از دل رحمین ما بر نمی تابید که از بین آن ها ۴ نفر را برگزینیم.(بماند که ناگهان به ذهنمان خطور کرد رقیب هرچه بیشتر باشد میدان رقابت آتشین تر خواهد شد).. لذا این بار ٧ نفر را به جولانگاه فرا خواندیم و به دست هر کدام گرزی گران دادیم و گفتیم بچرخید و بتازید و بنازید و طنازی هایتان را در چشمان دشمنان و صد البته خوانندگان فرو کنید..

و اما این هفت نفر بدون هیچ ترتیب خاصی(نیایید حسودی بازی در بیاورید ها.. ترتیب ندارد) :

فاطمه بانو(شمیم یار)

ملکه  بانو‌(ملکله نیمه شرقی)

ممول بانو (حرف های نزدیک)

سحر بانو( به قلم آن ها که به بهشت نمی روند)

فری بانو (فر نویس)

مریم بانو (دلتنگم از این دلتنگی)

زینب بانو(وبلاگ ندارند و دوست جدید التاسیس ما هستند)

(خودمان برای خودمان حرمسرایی هستم!!!!!!!)

و اما سوال ها:

سوال اول:

عروسی خواهرتان یا بردرتان است .بهترین و گران ترین لباس در وسعتان را خریده اید و بهترین آرایش و غیره.. مطمئنید دیگر از این زیباتر نمیشدید.. همچین با غرور وارد سالن آرایشگاه میشوید و منتظر به به و چه چه حضار.. اما اولین نفر که میبیند شما را لبخندش روی صورتش خشک میشود و از کل هیکلتان ایراد میگیرد اعم از این چه لباسیه این چه موییه و این چه آرایشیه.. چند نفر دیگر هم به همین منوال..(اینجا اشتباه مکانی رخ داده ما می خواستیم بگوییم سالن عروسی اشتباهی برای دوستان سالن ارایشگاه ارسال نمودیم لذا کمی گیج کننده شد برای دوستان.. از همین جا مراتب عذر خواهی را اعلام می داریم)

و جواب ها:

فاطمه:مژهگاوچرانبا خونسردی کامل و حفظ موقعیت مکانی چهره و تریپ می گوییم وااااااااااا عزیزم فکر کنم اصلا تو باغ نیستی هاااااالان این مدل آرایش و لباس جدیدترین متد روزه..خودم پریشب دیدم نیکول رو فرش قرمزیکی جفت این پوشیده بود..تازشم  مگه ندیدی ناتالی پورتمن وقت گرفتن اسکار۲۰۱۱ رنگ لباسش همینجوری بود هاااا فقط  رنگش یواشتر بود..بعدشم در گوش یکی شبیه خودم می گفتم اه اه می بینی اینا چه بد سلیقه اند لباسا شون رو!! ..فکر کنم مال زمان های ایران باستان باشه با یه لبخند ملیح..

ملکه:شیطان ما که خواهر نداریم و یحتمل عروسی برادرمان است، در خانواده ی خودمان هم که اگر گونی هم پوشیده باشیم همه به به و چه چه میکنند چه رسد به این لباسهای فاخر پس کسانی که مرتکب خبطی چنین عظیم شده اند قطعا از فامیل عروس اند و اصلا شما فکر کنید که فامیل عروس انقدر عتیقه باشند که شب عروسی به تنها خواهرشوهر عروس که بزرگتر هم هست همچین جسارتی کنند؟! حتما از جانشان سیر شده اند!. قانونی هست نانوشته که همه ی خوب رویان نصیبشان بس داغان است! برادر ما هم از این قاعده مستثنی نبوده و یحتمل دختری گیرش آمده که طرف خوده نیمه شب است نامش را سحر نهاده اند!! یا خیلی شانس آورده باشد زهرمار هم نیست نامش را گذاشته اند عسل!! پس در چنین موقعیتی به تلافی ابرو بالا می اندازیم، ژستی میگیریم که حساب کار دستشان بیاید و با لحنی به غایت تمسخرآمیز میگوییم هرچه باشیم از آن ظلمات شبتان بهتریم که مشاطه ها خود را کشته اند تازه متمایل به غروب شده! و کافیست یک کلمه ی دیگر افاضات کنند تا دست برادرمان را بگیریم و از دست این قوم زیرخاکی و خنگ نجات دهیم! والله قومی که شب عروسی به تنها خواهر بزرگتر داماد جسارت کنند، لیاقت وصلت ندارند!

ممول: گریهبر فرض محــــــــال اگه اینجوری شه (ک نمیشه و من همیشه تهه همه خوشگل باکلاس خودشیفته هام) میشینم مث کولی ها گریه میکنم!! بعد ب مامانم میگم من ک عروسی نمیام!! ترجمه این حرفم ینی اینکه یکی پیدا بشه سریعا آرایش منو عوض کنه!! لباسم چون از پیش تعیین شده ست مشکلی نداره!! کسی ام جرات نمیکنه ب لباسه من ایراد بگیره! از قضا هیکل من لباسو میپوشه ، نه لباس هیکله منو!! ;)) بهله...

فری:مغروردر نهایت اعتماد بنفس اصلا و ابدا کم نمی آوریم.. حتی اگر از درون اینجورینگران باشیم در ظاهر خیلی ملکه وارانه به حرکت خود ادامه میدهیم.. آنکسی که لبخند در دهانش خشک شده از حسادت بوده بقیه هم نمیتوانند ببینند ما اینقده وجیه المنظر شده باشیم..تایید

سحر:کلافهشماها از بس منو بی آرایش خوشگل دیدین عادتتون شده ! تقصیر منه از شما نظر خواستم ! طاووس رو چه به نظر خواهی از بوقلمون !

مریم:متفکر من وقتی آماده شده  باشم چرا دوباره باید به سالن آرایشگاه برگردم ؟؟؟ ها .. احتمالا قبلش در سالن عروسی تمام نکاتی که مربوط به ضایع کردن بنده و خدشه دار کردن روحیه لطیفم بوده گفته شده و انجام شده  حالا برگشتم درستش کنم ناراحت

زینب:عینکبدون هیچ اهمیتی می رم میشنم سر یه میز و game گوشیمو بازی می کنم تا یه ذره بگذره و ملت یادشون بره یا حد اقل براشون عادی بشه

سوال دوم:مجلس خواستگاری است.. همه ساکتند و طرفین به توافق رسیده اند و دارند شیرینی را پخش میکنند شما و آقای داماد هم کنار هم نشسته اید و در سکوت نگاه های عاشقانه رد و بدل میکنید و داماد هم فرت و فرت پرتغال است که پر پر می کند و با دستان مبارکش در حلقوم شما میریزد.. پدر داماد آدرس دستشویی را می پرسد و به سمت دستشویی روان میشود دیری نمیگذرد که اصوات ناهنجار و طویل مدتی در سکوت حاکم بر فضا غلبه میکند.. طوری که نگاه همه به ناگاه به سمت دستشویی لیز میخورد.  (دیگر ادب حکم نمیکند شرح جزئیات دهیم خودتان پیش فرض کنید برای اصوات ناهنجار)

فاطمه:استرسمنتظرقبل از هرچی به کل باعث و بانیان ساختن از کل تا جز خانه های این چنینی که کلهم همه چی دم دهن آدمه ..سلام و صلوات نثار می فرماییم و وقتی کمی خود را باز یافتیم سعی در جمع و جور کردن قضبه داریم و می گوییم ..خونه هم خونه های قدیم چه صفایی داشت هااااااابعد هی می گوییم پرتقال میل کنید بخورین بخورین...بعد هم سعی می کنیم در صحبت هایمان اصلا اشاره نکنیم که چقدر خانه های قدیمی خوب بود که فاصله پذیرایی با دستشویی ۱ کیلومتر بود..

ملکه:نیشخند همه ی کارهای ایشان در حیطه ی قوانین دستشویی ست و مرتکب اشتباهی نشده اند و همچنان که ما سخت در فکر فرو رفته ایم که نکند طفلکی چسبندگی یا انسداد روده دارد  که بعد از خوردن یک چای، یک پرتقال و یک شیرینی اینگونه به زحمت افتاده و نکند داماد هم چنین مشکلی داشته باشد؟! برادر کوچکمان که یدی طولانی در تیکه پرانی دارد برای از بین رفتن این جو سنگین میگوید: حاج خانوم نگفته بودید حاج آقا نوازنده ی ترومپت هستند! و صدای شلیک خنده از هر سوی خانه شنیده میشود، حاج خانوم هم که دست کمی از برادرمان ندارند و میدانند برادرمان نیت سو نداشته میگویند: حاج آقا مدتها بود دست به ساز نبرده بودند تقصیر من است که امروز خوراک لوبیا به خوردشان دادم! (چنین مادرشوهری را باید طلا گرفت ها! البته اگر جز این بودند که ما قبول نمیکردیم عروسشان شویم) و خنده ی جمع شدت بیشتری میگیرد و دیگر اصوات نابهنجار به گوش نمیرسد،در این بین وقتی همه مشغول خنده اند و کسی حواسش به ما نیست از فرصت استفاده میکنم و سقلمه ای به داماد میزنم که آی تو زیاد خوشحال نشو ها! خوب شد که این اتفاق افتاد حالا باید علاوه بر آزمایش اعتیاد و ایدز چکاب هم بشوی که مبادا بیماری های روده ای داشته باشی! او هم نگاهی مظلوم وار تحویلمان میدهد و میگوید هرچه شما بگویید و خودش را برایمان لوس میکند و دل ما غنج میرود از این همه خوشی ای که نصیبمان شده، حاج آقا تشریف فرما میشوند و با اینکه هنوز خنده ی خیلی ها بند نیامده اما به احترامشان سکوت میکنند و بحث جدی را از سر میگیرند که باید برای این دو نوگل شکفته چه کنند و ....

ممول: {آیکونه بغض] آخرین پر پرتقالو با بغض قورت میدم!! یحتمل مادرِ آقای داماد شورو میکنه بلند بلند صحبت کردن و سعی براین داره حواسه حضارو ب سمت خودش بکشونه!! داماد نیز از خجالت تا پس کله سرخ شده!! دلم براش میسوزه و با بغض ب رووی خودم نمیارم!! ولی قطعا بعد از مراسم ساعتها تو بالشتم ب خاطر نگون بختیه خودم اشک میریزم!! :(( آیکونه غصه و گریه زاری) 

(این دقیقا طرز نوشتاری ممول جان است نخواستیم تحریفش کنیم نیایید ایراد بگیرید که چرا به را ب نوشتیم و غیره و ذلک ها!!!)

فری:ما مرده ایم از خنده قهقهه اما خودمان را نگه میداریمکلافه هر چه باشد ما داریم با آقای داماد نگاه عاشقانه رد و بدل میکنیمقلب 4 تا صدا را که همه در میآورند.. والا.. اما خودمانیم بعد از رفتنشان خیلی خواهیم خندیدنیشخند اما در جمع کماکان خودمان را حفظ میکنیمنیشخند 

سحر:خجالتوای خاک وچوک ..! من که ترجیح میدم در همچین صحنه (!) ای بگریزم ! آخه حیفه جوون مردم خجالت میکشه ....!

مریم:سبز شرمندهخنثی زیر لب زمزمه میکنم جوری که داماد هم بشنود... به روح اعتقاد داری عزیزم؟؟؟‌ حالا من این با این گروه کری که بابات راه انداخته چیکار کنم ؟؟؟ منتظرکلافه

زینب:خندهپرتقال بعدی رو که از دستش گرفتم خیلی جدی می ذارمش رو میز چون ممکنه از خنده بترکم و به اون صدای دل انگیز گوش می سپارم و reaction بقیه رو نگاه می کنم

سوال سوم:در تاکسی نشسته اید و منتظر که تاکسی ها به سبک ایرانی جماعت پر شود تا خرخره و بعد راه بیافتد.. همین که می خواهید شیشه را پایین بکشید که بگویید آقا بیا برو من حساب میکنم روی دستگیره دستتان به چیز لزجی میخورد که بعدا ملتفت میگردید سوغات سبز رنگ  بینی شخص محترم قبلی است که روی دستگیره در جا مانده است و اکنون به انگشت سبابه شما ارث رسیده

فاطمه:عصبانیگریهیعنی آدم اینقده بدشانس..نه جان من آدم اینقده بد شانس... دیدین روزگار با ما چه کرد!!!..چهره مبارکمان به زیباترین وجه ممکن کش و قوس پیدا می کند همراه با کشدارترین و طولانی ترین( اه) گفتنی که در تمام عمرمان تجربه کردیم و با  سرعتی در حد شوماخر به دنبال دستمال توی کبفمان می گردیم و اگر دستمال نداشتیم....وای خواهش می کنم دیگه تحمل ندارم ادامه اش رو بگویم..درضمن گفته باشیم با مودب ترین لحن ممکنه به اموات ودودمان فرد خاطی درود می فرستیم 

ملکه:سبزدر این بحبوهه از زمان آنقدر چندشمان شده و خشمگینیم که اگر کارد بزنید خونمان در نمی آید بر میگردیم سمت راننده و غضب آلوده نگاهش میکنیم و میگوییم، میگوییم که نه تقریبا داد میکشیم که واستا! می ایستد و میپرسد که چه شده؟ میگوییم که دیگر چه میخواستی بشود؟؟  دستمان را نشانش میدهیم و میگوییم این مال ماشین شماست، دستمالی از جلوی ماشین برمیداریم و دستمان را پاک میکنیم و ادامه میدهیم درشکه سوار میشدم بهتر از این بود، طرف الاغ دارد هر روز پالانش را میتکاند و میگذارد شما نمیکنید سال به سال دستی به سر و روی این فرغونتان بکشید شکل ماشینهای زمان جنگ شده! و همینطور که راننده مستاصل نگاهمان میکند پیاده میشویم و در را به هم میکوبیم و راهمان را میکشیم و میرویم (قابل ذکر است که سخن نگفتن راننده من باب ادب یا بی زبانی نیست چیزی نتوانست بگوید چون خشممان بسیار وحشتناک است و راننده مجالی برای این کار نیافته است!) 

ممول:گریه من همینجوری دستمو بالا نگه میدارم و با جیغ و آه و ناله و فغان اشک میریزم!! میدونی،، من در این لحظات بیسیار خودمو تو جمع ضایع میکنم!! :|
بهد بغل دستیم شورو میکنه قاه قاه میخنده بهم!! منم دستمو میمالونم بهش!! قیافش اینجوری ( :| ) میشه!! بعد من بهش میخندم!!  ییح ییح ییح (گریه خوشحالی) آخیش 

فری: سبزسبز در اولین فرصت از تاکسی پیاده می شویم و در حالی که  به پدر و مادر و همه تیر و طایفه شخص معلوم الحال یک حالی میدهیم و اجدادش را در گور میلرزانیم..می رویم از دکه یا جایی آب گیر می آوریم تا دستمان را تمیز کنیم.. بعد هم به احتمال قوی چون از هر چی تاکسی و تاکسی ران و تاکسی سوار شو بدمان آمده است با اتوبوس بقیه مسیر را میرویم.. تا چند وقت هم سوار تاکسی نمیشویم.. یعنی با خر شده این ور و آن ور برویم با تاکسی نمیرویمسبز

سحر:ابرواول اینکه من طبق عادت همیشه جلو میشینم که راننده نتونه تا روی سرم مسافر بنشونه .اما فرض میگیریم توی اون روزکذایی من عجله داشتم و جلو کسی بوده و خلاصه همونی بوده که شما میخوای ! اول که گلاب به روتون دچار یه حالت تهوع شدید خواهم شد و چیزی که خواهم گفت : نکبت ...! مرده شور ببرت ....! و قطعا یه چیزآبدار هم توی دلم نثار راننده و زمین و زمان کائنات ! و خواجه شیرازی خواهم کرد ..

مریم:سبزکلافه چنان جیغ بنفشی میزنم که کل رانندگان و مسافرانی که در آن حوالی و چند حوالی آنطرف تر هم بودن به دورم حلقه میزنن عصبانی و من با صدایی که گویی سالها خواننده اپرا بودم فریاد میزنم بی فرهنگ /بی خانواده/ بی اصل و نسب/ بی تربیت / بی ...
شما میتوانید جای این سه نقطه را با هر کلمه ای پر کنید.

زینب:سبز با تشکر از ریحانه ی عزیز..........میشه یه بار دیگه سوالتو بپرسی.............اهان الان می گم الان میگم الان الان..........اخه چرا منو تو این شرایط قرار می دین..........الان می گم الان الانسبز(فکر کنم جدا بالا بیارم)

سوال چهارم:جدیدا کار نان و آب داری پیدا کرده اید . خوشحال از کار جدید و این که سر ماه حقوق هنگفتی نصیبتان میشود کلی شیرنی میخرید و میبرید خانه.. مادرتان همین که شیرینی را میبیند و جریان را می فهمد ذوق زده به همه خواهر ها و برادرها و فک و فامیل جهت امر چشم در آوری آنها تلفنی جریان را اطلاع میدهد.. صبح که می خواهید بروید سر کار و کلی به خودتان رسیده اید زنگ میزنند و می گویند خانم شرمنده نیروی متخصص تری را جایگزین شما نموده ایم فعلا به شما احتیاج نداریم...

فاطمه:نگراناوحشتناکاز خدا وند می خواهم صاحب کار نون و آبدار را خواب نمایی چیزی بنماید تا بلکه گمان برد از ما متخصص تر در دنبا نخواهد یافت و در تصمیمش تجدبد نظر کند یا به حول و قوه الهی نیروی متخصص تربرود به ...دیار به دیار ..دیگری نقل مکان نمابد..(چی فکر کردین فکر کردین ما انقدر بی مرامیم که آرزوی دور از جون زبونم لال مرگ نیروی متخصص تر را بنماییم ما انقدر هاهم قاتل و بی رحم نیستیم که) و یا کلا دعا می فرماییم کل فامیل به آلزایمر کوتاه مدت و موقت دچار گردند انشا الله باری تعالی...

ملکه:اوهفردی که به ما زنگ زده بود تلفن را قطع کرده ولی ما وانمود میکنیم که همچنان داریم حرف میزنیم و یکهو صدایمان میرود بالا و مادرمان هم می آید ببیند چه شده که ما انقدر داغ کرده ایم و شروع میکنیم به گفتن که: مگر توافق نکرده بودیم؟ مگر شما نگفتید همان مبلغ را میپردازید؟ چه خوب شد که قبل از اینکه حتی یک لحظه از وقتم را برایتان تلف کرده باشم مطلعم کردید! نه جناب من هزارتا پیشنهاد بهتر از شما دارم دنبال فرد دیگری بگردید اصرار هم فایده ای ندارد، خدانگهدار و در حالی که با قیافه ای حق به جانب مادرمان را نگاه میکنیم و خودمان را عصبانی نشان میدهیم میگوییم ما هنوز راجع به حقوق به توافق نهایی نرسیده بودیم ولی مبلغ پیشنهادی من را قبول کرده بودند! مرتیکه ی ... فکر کرده میتواند هرطور که میخواهد مرا بازی دهد! و لحن صحبت و حرکاتمان مادرمان را تحت تاثیر قرار میدهد و در تایید حرفهایمان سر تکان میدهد و میگوید حق داری مادرجان، خوب کردی، بیا بشین برایت یک چیزی بیاورم بخوری، رنگت پریده، خدا خیرشان ندهد که جوانهای مردم را اینطور اذیت میکنند و بعد از آوردن آب پرتقال میرود تلفن را برمیدارد و با حق به جانبی تمام و در حالی که دائما مسئولین شرکت مربوطه را مورد عنایت قرار میدهد، خبر را آپدیت میکند و ما هم فکر میکنیم یعنی دوباره باید کفشمان را وربکشیم و بیافتیم دنبال کار؟! و از این فکر بیشتر از قبل وا می رویم! 

ممول:خنثی سکته میکنم!! :| (خدا اموات شماام قرین رحمت واسعه کنه!!) فاتحه و صلواتی نثار روحم بنمایید!! :| 

فری:تعجب حتما اول باورمان نمیشود.. گریهدر مرحله بعد به یاس فلسفی می رسیم و چند روز با کسی کاری نداریم و در مرحله آخر میرویم دم اداره مزخرفشان و ماشین همه کارکنان را پنچر میکنیم.. اگر زورمان هم برسد شاید گیسهای گیس بریده را هم کشیدیم.. بالاخره یک کرمی میریزیم دلمان خنک شود.. در مورد فامیل هم چو میاندازیم گفته اند که اداره خوبی نیست و درآن بلا سر دختران مردم می آورند.. اینجوری حسابی حال همه کارکنان زن اداره هم جا می آیدشیطان 

سحر:[اوغ] ای بابا ما اگه شانس داشتیم الان اینجا نبودیم ! استرالیا بودیم ..! قطعا اول توی دلم حسابی اون مدیر لعنتی رو مورد عنایت قرارمیدم : الهی که یارانه ات رو قطع کنن ..الهی که تو صف گاز تلف بشی ! الهی زنت هدفمند بشه ! وخلاصه همینطور ....چون کار دیگه ای ازم برنمیاد !

مریم:عصبانی نیروی متخصص تر ؟؟؟ چنان گوشی تلفن را به دیوار میکوبم که مادر با نگرانی وارد اتاق میشود و از آنجایی که هیچوقت... پشت اتاق من نیست و نمیداند که من با چه کسی صحبت میکردم میگوید اشکالی نداره عزیزم.. لیاقتشون همون دخترای قرتی پرتیه... و من در این لحظه کلافه 

زینب:(ببخشید اینجا ادمکی که صورتش با دیوار صاف شده باشه نداره؟)بر می گردم به مامانم می گم حالا بیا درستش کن و دوباره میرم تو اتاقم و می خوابم چون صبح زود بیدار شدن زیاد با روحیم سازگار نیست 

با تشکر از همه دوستان.. واقعا طنازی های همه تان محشر بود جوان  مردم را تلف کردید تمام شد رفت پی کارش!!!! خودمان حظ وافر بردیم.. خودتان نیز حظ وافر ببرید از این همه ذوق و شوق و ادا و اطوار!!!!

 

[ ۱۳۸٩/۱٢/٢٢ ] [ ٤:٠٩ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]

انسان از بدو تولد ناخودآگاه به جمع و حرکات جمعی علاقه نشان می دهد و دست خودش هم نیست طفلک در ضمیر ناخودآگاهش نهادینه گشته است. لذا می توان گفت چاره ای از گریز این حرکات جمعی نیست و اگر احیانا فردی از جمع واهمه داشت بدون هیچ عذاب وجدانی می توان انگ روانی بودن را به او چسباند و موضوع های نان و آب داری را در خصوص پایان نامه های روانشناسی در آورد..در این راستا و راستا های دیگر, عرض شود که برای اثبات عادی بودن انسانیت درونی خودمان گروهی تشکیل دادیم و دست به حرکت های جمعی زدیم که قبلا شاهد آن بودید.. رفته رفته این حرکات جمعی بهمان چسبید و خوشمان آمد و برای تخلیه این احساس جمعی ذاتی آستین بالا زدیم و حرکتمان را توسعه دادیم و بالا رفتیم تا این که به خودمان جرات دادیم و یک نشریه مجازی دایر نمودیم.. بماند که بنده به شخصه هیچ کاره بودم این وسط ولی خوب دورادور دست به دعای دوستان بودم..باری به هر جهت هر چه بود ونبود بالاخره کلنگ این نشریه کوبیده شد و خنجری شد بر چشمان دشمنان.. تا کور و کر شود هر آنکه نتواند دید..بخش سرگرمی عموما بخشی نا متعارف است که  می توان به عنوان یک وصله ناجور در نشریه ها از آن یاد کرد آن هم نشریه وزین فرهنگی و هنری.. ولی خوب سعیمان برآن است که تا میتوانیم خاری باشیم در چشم دوستان و ککی باشیم در تنبان مسئولین.. آن مسئولین نه این مسئولین.. اگر هم انتقاد و پیشنهادی دارید مطمئن باشید به هیچ کدام هیچ وقعی نهاده نخواهد شد چون زورمان می رسد... به هر حال اگر تعریف و تمجیدی از ما می خواهید داشته باشید و هندوانه ای زیر بغلمان بگذارید می توانید به خودم رجوع کنید

با تشکردبیر سرویس سرگرمی نشریه الکترونیک کوچه پس کوچه های کاغذی

                                                                                    اسپرسو..

و امااز هرچه بگذریم سخن دوست خوش تر است آن هم دوستان مجازی در نشریه الکترونیکی: در سه قسمت متوالی گروه وزین و محترم نشریه وزین تر و محترم تر کوچه پس کوچه ها را خدمتتان معرفی مینماییم با مخلفات و چاشنی. باشد که مقبول درگاه همگان افتد.

جناب آقای سجاد رامشت :
میگویم از آن شیر غران.. سلطان کوچستان.. آن فتاده به پایش پاچه خواران.. آن شکم قلمبه ی پر افاده بلاگستان..
 در کم گویی و گزیده گویی شهره خاص و عام.. بعضا دستی هم بر طنز می برند .. البته باید کلی تلاش کنی و به در و دیوار بزنی خودت را تا بفهمی منظور مطلب را.. طنزشان هم ای مانند خودشان رییس تشریف دارند از بالا به زیر دست نگاه میکنند کمی که سرت را بالا بگیری می توانی بفهمی چه بود و چه شد و چه خواهد شد.. شرمنده جرات شوخی بیش از این با ایشان را ندارم یک هو دیدی کن فیکونمان نمود...

جناب آقای یوسف شیروانیان :
میگویم از آن سرو نخراشیده.. سر دبیر نتراشیده..آن کم گوی بلا دیده.. مرموز و کمی دنیا دیده..
اوایل که به اقتضای نوشته های نیش دارش و البته کمی بو دارش فیلی شده بودند و مهمان سر زده وبلاگ این و آن بودند.. در این جا بر خود لازم و کافی میدانم که بهتان هشدار بدهم ایشان در حکم عزیز تر از برادر مسئول نشریه هستند.. یعنی یک چیزی در مایه های جیک تو جیک همدیگر.. سر بر دوش هم دیگر.. سر و اسراری بین آن ها احتمالا وجود نخواهد داشت.. پس هر چه بگویید مستقیم میرود بالا ..خلاصه حواستان باشد از ما گفتن بود.. البته سیاست یکی به نعل و یکی به میخ ایشان ما را هم گیج نموده است . مانده ایم این وسط مچل...

سرکار خانم مژده شاه نعمت اللهی:
می گویم از آن عشق عینک دودی, آن فنا داده ی کامنت ها به حکم سوتی, آن که ماهی ها اسیر کرده, مادری را در حق دخترش تمام کرده.

در آموزش مردم آزاری استاد بلا منازعه مخصوصا در مادر نوشته ها..  البته الان کمی بی حوصله شده اند من باب چه چیز نمی دانیم (شاید عاشقی ,شاید نامزدی, شایدم نمیدانیم!!!) اما قبلا ها این حافظیه رفتن هایش پی آ پی در چشم خوانندگان فرو میرفت و حسرتش در قلب آنها که دستشان از نخیل کوتاه است داغ میزد...جدیدا هم که حب ریاست گرفته است ایشان را یا وقت ندارند یا منشی ندارند خلاصه این که دیگر حوصله کامنت جواب دادن زیاد ندارند.. لذا کامنت گذاشتید خواهشا بروید پی کارتان که ایستادن بی جا مانع کسب است

سر کار خانم باران سادات:

میگویم از آن نسل امامت , لبریز محبت, آن که مفتون و شیدا  گشته, بس که قلبش سوی یار رفته.

 والا در تمام این چند ماهی که ما مهمان این گروه بودیم هر وقت و بی وقت سری به وبلاگ ایشان میزدیم و مطالب عاشقانه ایشان را می خواندیم هوس عاشق شدن به سرمان میزد و از این همه شیدایی آب از لب و لوچه امان آویزان میگشت .. پیشنهاد می کنم هرجوانی که عاشق شد دیگر نرود به درخت تکیه زند و گریه سر دهد بیاید یکی دو ساعتی خصوصی با باران سادات ما کلاس بگیرد حل است...


جناب آقای ترخون:
میگویم از آن متعهد وبلاگ نویس.. آن منتقد خزعبل نویس.. آن متاهل پر درد و ستیز.. آن ریش سفید اسرار آمیز..
استعداد نهفته طنزی دارند که اگر بیم آن نمی رفت که هووی ما شود در نشریه از ایشان دعوت به همکاری در قسمت خودمان مینمودیم.. اما بحث اصلی.. یادم می آید یک نقدی نوشته بودند از گروه که من به من بودنم خوردم به دیوار...اخیرا ملتفت گشته ام ایشان متاهل هم هستند.. خدا صبر بدهد همسر مکرمه اشان را.. البته بابت شخصیت شخیص ایشان نفرمودیم که اصلا جای بحث ندارد.. بیشتر منظور این انتقادات سوزنده ایشان را فرمودیم. در همین جا اعلام آتش بست خود را اعلام کنیم که یک هو به سرشان نزند نقدمان کنند...

سر کار خانم زینب حیدری:
میگویم از آن شاه خرامان .. دختر باران.. آن که کنکورش بود بلا.. لبیک گفته به قالو بلی

بلی از همان بالا متوجه می گردید که ایشان تا همین چند وقت پیش مدام عذر کنکور می آوردند.. البته الان که کنکور تمام شده عذر گرفتاری ها و درگیری های ذهنی می آورند..در پیچاندن هم دست ما و ابا و اجدادمان را از پشت بسته اند.. بعضی پست هایش را به در و دیوار هم خودت را بزنی فایده ندارد باز هم سر نخ اصلی را نمی یابی..
 
خوب این شش نفر هسته مرکزی را تشکیل میدهند همان طور که هلویی هسته مرکزی نداشته باشد هلو نیست آن وقت می شود کیوی با هسته های غیر متمرکز.. لذا هسته مرکزی ما هم اگر نبود به جرات می توان اذعان نمود که یک موجود له و و شل و وارفته بودیم(بماند که هلو هم همچین سفت و محکم نیست و درجه ای از شل و وارفتگی برخوردار است)... در قسمت های بعدی به ترتیب سر وقت سرویس های محترم میرویم و حالی از ایشان میپرسیم چنانک!!! دیگر امری نداریم خیر پیش...

 

این مطلب نشریه الکترونیکی کوچه پس کوچه های کاغذی است که قسمت شد و اولین پست آن نصیب ما گشت. میتوانید از این به بعد هر دوهفته یک بار ۵ شنبه ها بخش سرگرمی را از این نشریه دنبال کنید البته نشریه بخش های دیگری هم دارد از جمله فرهنگی هنری, اجتماعی, مناسبت های ویژه و خبری..

تا اطلاع ثانوی مطالب نشریه در وبلاگ ها هم به روز میشود: در لینک های زیر دنبال کنید تا بفهمید سردمداران بخش سرگرمی چه کسانی هستند:

نشریه مجازی کوچه پس کوچه های کاغذی

حرف های نزدیک

انتهای بیراهه

البته با کمال تاسف باید عرض کنیم وبلاگ دوست عزیز تر از جانمان ف@طمه را فیل..تر نموده اند .. امیدوارم این مشکل هرچه زودتر حل شود دلمان برای نوشته هایش تنگ شده است..

[ ۱۳۸٩/۱٢/۱٩ ] [ ٢:۳۳ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]

به اطراف خود که بنگریم و کمی دقت عمل به خرج دهیم می بینیم که خدا جانمان معرفت به خرج داده و چپ و راست نعمت ها بیشمارش را در چشممان فرو نموده است.. حال این جا نقل نعمت های خدا نیست.. مقصود یک نعمت خاص است که هر چه می کنیم از شکر نعمتش بر نمی آییم و مدام دست به آسمان هستیم, و آن نعمت همراه است.. همراه نه از آن همراه های از جنس گوشت و پوست و خون و یک چیز های دیگر که بعضا مخل آسایش هم می شود!! نه از آن همراه هایی که مدام باید نازش را بخری و عشوه خرکی هایش را به نیش بکشی و فرت و فرت هم کادو بخری و باز هم در احوالات یارت توفیری ایجاد نشود..

همراه منظور این تلفن همراه است.. همراهی که نه نان میخواهد و نه آب و نه کادو..درست است که گاهی او نیز دچار بیماری کمبود محبت می گردد و عشوه خرکی می آید..اما این عشوه از آن عشوه های حال به هم زن استفراغ آور نیست .. با تمام جان و دلت  نازش را می خری و نوازش می کنی.. بوسه های عاشقانه ات از ته دل است و به قول دوستان افلاطونی.. نه از روی هوس..

نعمتی است که شکرش و کفرش با هم نعمتت را افزون می کند.. حال به صورت اهدای جوایز یا به صورت افزایش تصاعدی قبض تلفن.

در راستای همین فقره ناز خریدن به کار های محیر العقولی متوسل شده ایم.. گاه سر سفره شام .. گاه هنگام ظرف شستن.. گاه در ظلمات شب و در گوشه ای تاریک!!!!.. گاه در حمام و با مو های کفی و چشم سوزان و اشک روان.. اخیرا هم که مجبور شدیم ناز این موجود خواستنی را در مستراح هنگام قضای حاجت بکشیم ... بلی روزگاری ننگ خود می دانستیم و عهد کرده بودیم اگر روزی به این حد از حقارت دست یافتیم که در مستراح مجبور شویم جواب اس ام اس یا زنگ همراهان را بدهیم در دم تلفن را در چاله انداخته و سیفون را رویش بکشیم.. اما از آن جایی که بشر قابل تغییر است.. ما نیز دست تغییر را از پشت بسته ایم و به درجه رفیع دگر زیستی نایل شده ایم.. به سان قورباغه ای آب زی به ناگه خشک زی شده ایم و ککمان هم نگزید از انجام این عمل شنیع(مستراح را عرض میکنیم).. باری این ناز خریدن را ترجیح می دهیم به ناز خریدن های بی حاصل .. حداقل جوابمان را میدهد این همراه بی شیله پیله...

 

یادآوری: به ۴ بانو با سر نترس و دلی شجاع و طنزی وافر احتیاج داریم جهت امر پرسش و پاسخ ۴.. آن هایی که فکر می کنند تاب سوال های فیل کش ما را دارند دست بالا کنند البته به صورت خصوصی... اگر خودتان نیایید جلو خودمان به زور می آوریمتان جلو ها.. پس کمی شجاعت به خرج دهید..

[ ۱۳۸٩/۱٢/۱٦ ] [ ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]

 

 پشت سر هر مرد بزرگی یک زن فدا کار ایستاده است


چنان که اگر زنی نبود که  مدیریت خانه و فرزندان را به عهده بگیرد هیچ مردی موفق به طی کردن مدارج عالی نمیشد.


 اگر زنی نبود که پی در پی وسایل خانه و لباس و طلا و جواهر را به ضرب و زور ناز و عشوه خرکی تعویض نماید هیچ مردی انگیزه کار کردن و به بالطبع آن پول در آوردن نداشت.


اگر هیچ زنی نبود که بر اساس ذات لطیفش در پی حسودی دهان به غیبت دوستان و همکاران شوهر خود باز نمی نمود هیچ محدوده رقابت سالمی برای مردان به وجود نمی آمد.

اگر هیچ زنی زیاده خواهی نمی نمود هیچ جهان گشایی و در پی آن گفتگوی تمدن ها هم به وجود نمی آمد.


اگر هیچ زنی از خرید اجناس لذت نمی برد بازار تولید راکد میماند و چرخه اقتصاد کشور نمی چرخید.


بلی .. در راستای اثبات صحت جمله فوق با افتخار و صلابت اعلام داریم که همیشه و در همه اعصار و میادین پای یک زن در میان است.

همین عنوان را در کوچه های بغلی بخوانید:

چه صبری دارد خدا (سجاد رامشت) - وقتی دلم تنگ می شود (مژده شاه نعمت الهی) - یادداشت های اتفاقیه (یوسف شیروانیان) - بوی باران عطر خاک (باران سادات) - پرسه خیال (رضوان پری) - میثاق ( زینب حیدری)انتهای بیراهه (ف@طمه)-حرف های نزدیک ( mEmol )-ترخون (مهدی زرین قلم)- آنسوی مغاک بیگذر (هارپوکرات) - پنجره ( محمد رضا) - منتظر پرواز-جنوبی ترین نقطه (ساحل نشین) - من او (عطیه مسعودی)  - بی تو با تو بودن (سحر،طه) - هجوم سایه ها (یکی از بستگان خدا)-مینی تاک (هانیه) - روزهای یک من (فاطمه) - کوچه بغلی (رضا عارفانه) - آرامش سفید (مریم) - جامدادی (امید ، محمد مهدی) - cache(محمد اژدری) - سین عین طا

[ ۱۳۸٩/۱٢/۱۳ ] [ ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]

روز های آخر اسفند که می شود و این حرص و ولع ملت در امر خریدن  آجیل و میوه و لباس عید و گل و شیرینی و این ها هر آدم بیگانه تازه وارد شده به مملکتمان را به شک می اندازد که مگر این بندگان خدا چقدر قحطی زده اند که با گرفتن سیصد تومن عیدی این جور افتاده اند به جان بازار؟؟!!!

البته بماند که در بعضی موارد خاص خود ایرانی ها هم که یک عمر در این دور تسلسل غوطه میخورند وعادت دارند سوال برایشان ایجاد میشود!!!

اما خوب مطمئنا همه صورت مساله همان سیصد تومن عیدی نیست چه بسا دیده ایم که بیش از یک میلیون تومن به اقتصاد خانواده ضرر می زند این شب عیدی.. بیشتر نکته ای که باید ملتفتش باشیم این است که روز های نوروز عجیب نوستالژی آور هستند(بر وزن خواب آور).

یعنی بزرگ و کوچک و پیر وجوان ندارد همه بلا استثنا به یاد روز های خوشی که داشتند دلشان می خواهد امسال را به از پارسال بگیرند و خاطرات بهتری درست کنند. شاید برای این عید در نظرمان خوب است که در این روز ها نرخ دوستی ها افزایش می یابد و در عوض از ارزش افزوده دروغ و ریا و غیبت و از پشت خنجر زدن و رو کم کنی و این موارد قبیحه کاسته میشود.

 خوب انسان هم که گربه نیست که هر جور پرتش کنی 4 دست و پا بیاید روی زمین. انسان انسان است(به جز موارد استثنا).. دلش چیز های خوب می خواهد دلش خوشی و روز های بی دردسر و کم تنش می خواهد. دلش دوستی و خاله خان باجی بازی میخواهد...آها یک نکته مهم فراموش نشود در باب خجسته بودن ایام نوروز و آن این که در این ایام بدون این که تلاشی کنی و رنجی بکشی گنجی مفت نصیبت می شود. از قدیم هم که گفته اند "مفت باشه کوفت باشه".. عیدی را عرض می کنیم. میروی میخوری و میچاپی و به مقدار اعظم هم در چنته ات مخفی می کنی تازه باز هم بهت عیدی می دهند. خوب این کیف ندارد؟ کدام آدم خلی یه همچین موقیت اکازیونی را ول می کند؟ ها؟

[ ۱۳۸٩/۱٢/۱٢ ] [ ٥:۳٧ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]

قبل از همه اعلام می داریم که این یک پست آزمایشی است.. راستش زیاد موافق شکلک گذاشتن برای نوشته ها نیستیم چون حس خودمان را به خواننده دیکته می کنیم و خواننده برداشتی به غیر از برداشت ما نخواهد داشت لذا تا کنون از گذاشتن این گونه شکل ها خود داری می کردیم.  اما این قسمت را تصمیم گرفتیم کم حرف تر باشد و تصویری تر شود . مانند کاریکاتور های بدون شرح.. اما برای ما نیمه شرح.. حالا این پست امتحانی است اگر به نظرتان خیلی خز و خیل در آمد و بی مزه شد و از زیبایی کلام کاست در مراحل بعدی همان روال عادی ادامه می یابد و اگر نه که خوشتان آمد و بر لذت خواندن اضافه نمود این قسمت خاطرات را به همین منوال ادامه می دهیم.. حالا سعی کنید زیاد هم خوش خوشانتان نشود بیایید بگویید کل پست ها را این طور کنیم ها.. چون عملی نیست .. چرا هم ندارد چون جوابش بر می گردد به همان حس دیکتاتور منشی آبا و اجدادی ما!!!!

امروز واحد کاری آب و  فواید و مضرات آب را در برنامه درسی گنجانده بودیم.. طبق روال که همیشه اول با بحث و گفتمان شروع میکردیم شروع به بحث نمودیم با مطرح کردن یک سوال.

ما: خوب بچه ها جون کی میتونه بگه آب چه فایده ای برای بدن ما انسان ها دارد؟

بچه ها :خمیازه

بعد از کمی سکوت متوجه شدیم هیچ کس نفهمیده اصلا چه گفتیم ما..

ما: خوب بزارید این جوری بهتون بگم. واسه چی ما آب میخوریم؟

زهرا ذوق زده و خندان از این که جواب را می داند در اوج غرور بلند شد و داد زد : واسه این که تشنه امون میشه!!یول

ما:چشم

دوباره بچه ها انگار معمای حل شدهب رایشان آسان شده باشد همه بلند بلند و همهمه انگیز داد می زدند و هر کسی هم سعی میکرد گوی رقابت را از آن یکی بدزدد و همه هم بلا استثنا می گفتند واسه این که تشنه امون میشه

بعد از کلی تلاش در جهت سکوت بچه ها: خوب واسه چی تشنه امون میشه؟

همه ساکت شدند.. مهرو با تردید گفت: واسه این که باید آب بخوریم!!!!

بچه ها:خیال باطل

ما:خنثی

: نه بچه ها درسته که تشنه امون میشه آب میخوریم.. حالا واسه چی تشنه امون میشه خوب فکر کنید؟

حدیث: خوب اگه آب نخوریم میمیریم..

ما: هورا

آفرین حدیث ..

حدیث:یول

ما: خوب حالا چرا می میریم؟

بچه ها به بن بست فکری رسیده بودند. آنقدر به مغزشان فشار آورده بودند که در حال ترکیدن بودند و عنقریب بود که همه جا را تراشات زرد رنگ مغزشان رنگ افشانی کند.

ما: خوب بزارید توضیح بهتری بدم: بچه ها کی میدونه بدن ما از چی تشکیل شده؟

باز هم زهرا خیلی غرور آمیز و خوشحال: خانوم اجازه نوسابه؟

ما : چی؟ ابرو

زهرا: نوسابه..

ما: زهرا نمیفهمم چی میگی..(لازم به ذکر است که این س در واقع یک واج صامت است در کلام زهرا.. کلمه کاملا مقطع و افتضاح بیان میشود)هیپنوتیزم

بچه های دور و اطراف: خانوم میگه نوشابه!!!!

ما:منتظر

نه عزیزم نوشابه چیه.. نوشابه مال خوردن. یه چیزی تو بدن ماست که قرمزه اون چیه؟

یاسمین نیش نیش میخندد: خانوم آب اناره؟نیشخند

ما:خنثی

نه عزیزم فکر کن بهش چی میگن؟

یاسمین: خانوم پس آب زرشکه!!!!نیشخند

ما:کلافه

نه بابا اونا خوردنیه ربطی به ما نداره!فکر کن بچه ببین اسمش چیه؟

نازنین: آب قرمزه؟!!!

ما: آب قرمز دیگه چیه؟نگران

نازنین: یعنی همون گواش قرمز رو توش آب ریختن..

ما:آخ

نه .. بچه ها اون اسمش خوووون ه..

بچه ها:خیال باطل

ما: خیلی خوب بچه ها ولش کنید خوراکی هاتونو در بیارین بخورین. زنگ تفریحه..

واقعا بعد از این همه فسفری که سوزانده بودند وواقعا به خوراکی احتیاج داشتند.

یعنی ما هم ۶ ساله بودیم نمی دانستیم اسم این مایع قرمز رنگ بدنمان خون است؟

[ ۱۳۸٩/۱٢/۱٠ ] [ ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]

از وقتی یارانه ها سر و سامان گرفته است و نوبت اول قبض های بعد از یارانه سازی و یارانه سوزی به دست ملت رسیده است , ملت دست و پای خود را جمع کرده اند .

در راستای ارتقای سطح فرهنگی , اجتماعی , اقتصادی , معنوی, و قس علی هذا... مدیر ساختمان ما نیز نیت کرده تا آن جا که می تواند صرفه جویی کند و به پیشرفت مملکتش کمک رسانی دهد. لذا بر این اساس لامپ های قدیمی ساختمان که 24 ساعته روشن بود (دقت کنید که میگوییم 24 ساعته یعنی به معنای تمام 24 ساعته ها.. فقط در عجب مانده ایم این لامپ ها بعد از این همه سال روشنایی محض چرا نترکیده اند)..

بله عرض مینمودیم بعد از این همه ریخت و پاش فرهنگی و اقتصادی تصمیم گرفته شد برای مهتابی های ساختمان چشم الکترونیک گذاشته شود.ما هم مشکلی با کمیت این الکترونیک شدن همه چیز نداریم که.. با کیفیت این بهینه سازی داریم دست و پنجه نرم می کنیم.

گویا چشم الکترونیکشان عینکی است و این بندگان خدا خبر ندارند.آخر بدجور آلبالو گیلاس می چیند. از بیرون که وارد می شوی باید نصف راهرو را کور مال کور مال دست به دیوار خودت را برسانی به چشم الکترونیک. تا این جا قطعی است و هیچ تفاوتی برای هیچ کسی ندارد. از این جا به بعد دو حالت می شود یا چشمک تو را در این تاریکی تشخیص می دهد و فضا را برایت نورانی می کند یا او هم در تاریکی چیزی را تمیز نمی دهد و به خودت که می آیی میبینی ده دقیقه است جلوی چشم الکترونیک ایستاده ای و هیچ خبری نیست.

 در حالت اول که باید به سرعت نور خودت را برسانی به لامپ دوم چون به 5 ثانیه نمیکشد لامپ دوباره خاموش می شود و روز از نو روزی از نو. اما حالت دوم.. خدا نصیب گرگ بیابان نکند آنقدر باید بالا و پایین بپری و دست تکان دهی و یه سرو دوگوش بازی کنی تا سنسور فرتوت چشم الکترونیک به کار بیافتد در این صورت هم باز اگر روشن شد باید به سرعت خودت را برسانی به لامپ بعدی.. و همین طور الی آخر تا خودت را برسانی به منزل..

البته برای ما که عمری است در این ساختمان زندگی می کنیم و راه ها مثل کف دستمان است مشکلی ندارد چشم بسته راه را پیدا میکنیم و بعضا می بینی در طبقه دوم هستیم که تازه مهتابی طبقه اول روشن می شود.. مهتابی هم که معرف حضورتان هست چقدر ناز دارد اول باید یک چند باری پشت پلک نازک کند و خوب که قر و قمیش آمد بعد یکی یکی روشن شود. لذا با سرعتی که ما از خودمان تخمین زده ایم و این مهتابی عمرا همزمان شود ظهور ما دو تا در کنار هم.

مهتابی های داخل واحد ها آن جایی که باید در را باز کنی که فیلمی است به جان خودمان. فقط خدا کند یک شیر پاک خورده ای هوس نکرده باشد دوربین مخفی بسازد از این جریانات و در این چشم ها دوربین کار نگذاشته باشد که پته همه امان به آب است.

 از خانه که می خواهی بیرون بیایی درب را باز می کنی و میجهی بیرون .. یک چند بار بالا و پایین میپری و دست هایت را پروانه وار حرکت می دهی. احتمال 80 درصد مهتابی با همان قر و فرش روشن می شود و تو 10 ثانیه وقت داری کلید بیاندازی و در را قفل نمایی و فلنگ را ببندی. در این جا هم تخمین زده ایم امکان ندارد زیر دوبار بال بال زدن بتوانیم کارمان را تمام کنیم. دیروز یک بنده خدایی آمده بود کارمان داشت همین که در را باز کردیم جز سیاهی چیزی ندیدیم فکر کردیم مزاحم بوده و خواستیم در را ببندیم که صدای ریزی از داخل ظلمات صدایمان کرد کمی بال بال زدیم تا مهتابی جانمان روشن شود همین که روشن شد چشم های از حدقه در آمده ارباب رجوع را دیدیم که از حرکات جانگولر ما به حیرت آمده بود. شوکه شده بودیم کمی خودمان را جمع و جور نموده و گفتیم راستش این سنسور چشم الکترونیک ما خراب است ببخشید بفرمایید امرتان . هنوز سلامش از دهانش خارج نشده بود که دوباره همه جا را تاریکی فرا گرفت.. ما بودیم و تاریکی و خنده ای فرو خورده که عواقبش دل دردی است که نصیبمان شده...

 

[ ۱۳۸٩/۱٢/٧ ] [ ٤:٢۳ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]

رسما به غلط کردن افتاده ایم.. پشت چشم ناز کردن و لوس نمودن و این قسم اباطیل به ما نیامده.. آمدیم ثواب کنیم خودمان کباب شدیم.. خواستیم کمتر بنویسیم تا قدر گوهر وجودی امان را در یابید اما چشمه فعال و پویای ذهنمان خشک شده.. هر کاری می کنیم که موضوع و نوشته تراوش کند به جای آن تراوشات سبز رنگی مبنی بر فاسد شدن قوه ادراکی امان بیرون میدهد. علی الحساب داشته باشیم چند موردی قابل ذکر که از قافله جا مانده اند.

1. آن پرسش ها یادتان هست دیگر.. که علیرغم توصیه ها و عجز و لابه های بسیار ما باز هم کرم خود را ریخته بودید و عنان از کف داده بودید و کلا زده بودید به جاده خاکی تربیت... نتایج جالبی عایدمان شد.. در مورد سوال اول یه این نتیجه رسیدیم که کلا مال و مکنت برای دوستان از شهرت مهم تر است. یعنی اگر این طرف دستشان بلیط برنده بخت آزمایی باشد آن دستشان دعوت نامه بازی در یک فیلم سینمایی که مطمئنا مشهور هم میشوند. بی کم و کاست بلیط بخت آزمایی این وسط برنده است.
البته نتیجه های جانب دیگری نیز می تواند داشته باشد. من جمله این که همان قدر که هیتلر چهره منفور دنیا شناخته شده . ده نمکی نیز چهره منفوری از آ ب در آمده و از قضا احد الناسی حاضر نیست تره ای برایش خرد نماید.

درمورد سوال دوم .اصولا دختر ها در چنین مواقعی ردیف اول و صندلی اول را انتخاب می کنند و چشم در چشم استاد. و آقایان ردیف آخر صندلی ها را تا حد ممکن از استاد فاصله میگیرند. گویا خود آقایان هم به طور غیر مستقیم به نقش رهبری و هدایت کننده خانم ها در زندگیشان اذعان دارند.و خود خانم ها هم به توانایی هایشان در امر رهبری واقفند.. زیرا با در نظر گرفتن مورد بالا اگر تعدای خانم و تعدای آقا را با هم در یک اتاق بگذاریم (البته باید دو تا چشم که داریم دو تای دیگر هم قرض کنیم مبادا رسوایی به پا شود!!!) خام ها به طور غریزی به جلوی کلاس هدایت می شوند و آقایان به عقب کلاس..

2. مورد دوم قابل عرض این است که آقایان کلا دو دسته اند البته این دسته بندی ها  کاملا با موضوع بالا بی ربط است. یک دسته آن بی سر و زبان ها و تو دار ها یکی هم نوع زبان دارش . نوع بی زبان آنها را می توان باهاش مباحثه نمود و موضوع را به هر جایی که خود میخواهی برانی. اما نوع دومش که در وصفش فقط باید گفت خدا نصیب گرگ بیابان نکند. در بازی شخصیت سازی هفته قبل رسما به غلط کردن افتادیم که سر به سر مردان نوع دوم نگذاریم که پا روی دم شیر گذاشتن است.. حتی اگر آنها یک خبطی کرده بودند و پا رو دم گربه سان ما گذاشته بودند!!!

در رابطه با همین امر باید گفت علی خان به قول خودشان ما را تکانده بودند.نوید خان مار زده بودند به دیفال. بازیگوش و ملکه نیمه شرقی و ممول هم بازی کرده بودند و هر کدام به نوبه خودشان پته ما ریخته بودند روی آب. اما این وسط چیز هایی هم دستگیرمان شد.. یکی این که نصف ملت وبلاگ نویس از ما می ترسد. و جرات نزدیک شدن به ما را ندارد. خودمان که هر چه گشتیم این شاخ و دمی که شما دیده اید را ندیدیم. حالا اشکال کار از ماست یا شما الله اعلم!!!

٣. مورد سوم قابل عرض هم این که این روز ها فیل بانان محترم خوب از دوستان پذیرایی کرده اند. طوری که این فیلشان روی وبلاگ ارمیا نظری جیش کرده.. ارمیا هم از این به بعد این جا آن افاضات و دری وری هایش را به خورد ملت می دهد.

4. مورد بعدی هم این که فعلا عرضی نداریم مرخصید...!!!!!!!!!

[ ۱۳۸٩/۱٢/٤ ] [ ٥:۳٤ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
امکانات وب