طنز تلخ , قهوه اسپرسو!
قالب وبلاگ
آخرين مطالب
لینک دوستان

این اتاق ما رادیاتور ندارد(همین اتاق فکری که افاضات ما از آن تراوش میکند و بر صفحه مانیتورهایتان خوش رقصی مینماید).. یعنی همین چند روز پیش ترکید و عمرش را داد به شما. بخاری برقی هم خداخیرتان بدهد.. شما پولش را میدهید اگر ما بزنیم به برق و 200 تومن پول برق بیاید؟ (پارسال به دلیل همین خبطی که بخاری برقی زدیم 100 تومن الکی از جیبمان رفت در حلقوم دکل چی ها ,حالا الان که یارانه ها هم هدفمند شده..) نفت هم که باید زمین خانه امان را بکنیم  شاید اندازه پی پی بچه کشف نمودیم, وگرنه ما که کلا نمی دانیم نفت چه رنگی هست. انشعاب گاز هم اتاقمان ندارد که یک بخاری چیزی نصب کنیم.. مانده که با گرمای پر تلا لو وجودمان نورافشانی کنیم که از قضا با شدت و حدت هرچه تمام تر داریم این کار را می کنیم..


القصه جهت آب نمودن آبدماغ های یخ زده سر دماغمان به سمت بخاری اتاق پذیرایی مهاجرت کردیم و تلویزیون همیشه در صحنه ما هم زر زر میکرد. همین طور دماغمان را چسبانده بودیم به بخاری و مواظب بودیم بوی سوختگی اش در نیاید یک هو یک کلمه بی تربیتی به گوشمان خورد ..اول گفتیم شاید دوباره از این فیلم های مستهجنی است که به سفارش وزارت امر و نهی(ارشاد دیگر) ساخته شده است و ملت افتاده اند به جان هم و فحش و فحش کشی است.. نگاه کردیم دیدیم نخیر برنامه وزین بیست و سی می باشد..


بله یک پیشرفت دیگر برای کشور عزیز تر از جانمان!!! ما نمی دانیم با این همه تلاش و مجاهدت و اختراع و اکتشاف چراهنوز به جرگه جهان اولی ها نپیوستیم؟ حال اول نه دوم که می توانیم بشویم؟ یعنی اصلا راه ندارد؟ فکر کنیم آن بالاها هم مافیا بازی و باند بازی است .. کشور ما هم کلا بی پارتی!! خوب معلوم است هر چه هم به در و دیوار بکوبیم آب از آب تکان نمی خورد.. خدایی الان آمریکای جهان خوار ِ جهان اولی هم به مخیله اش خطور نکرده که لیمو گلابی اختراع کند.. یا درختی تولید کند که از هر سوراخش یک نوع میوه زده باشد بیرون که هرکدامشان یک مزه دیگر بدهد.. بعد می آید و برای ما ادعای فضل و دانش می کند.. برو بابا آن هیلاری ات را جمع کن..چه فکر کردی ما عنقریب است که پسته را با گوجه پیوند بزنیم و پسته گوجوی تولید کنیم.. همین روز هاست که سیب عمانی (ترکیب سیب و لیمو عمانی ) برایتان صادر کنیم..همین روز هاست که به دست و پایمان بیافتید و ازمان خواهش کنید تا شاید رنگ آن شلیل پرتغال هایمان را به چشم ببینید. میگویید نمیشود.. کور خوانده اید ای دمل های چرکین زمان.. کور شوید و ببینید که ما لیمو گلابی اش را ساخته ایم هلو!! قد و قواره اش گلابی است اما لیمو است آب لیمو اش هم با طعم گلابی است یحتمل.. دیگر اسانس هم نمی خواهد بدبخت ها!!.. کم کم کشک هندوانه(هندوانه با طعم کشک) و طالبی خیار و آن های دیگر را هم عرضه می کنیم تا فکتان به ساق پایتان بچسبد.. آن موقع است که با یک اردنگی از آن بالا میکشانیمتان پایین و خودمان میشویم جهان اولی.. بله پس چی؟ اندکی صبر, سحر..

[ ۱۳۸٩/۱٠/٢٩ ] [ ٧:٤۸ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]

بچه که بودیم وقتی برف می آمد دیگر در پوست نحیف خود نمی گنجیدیم.. با اولین قطره برف دست به دعا بر میداشتیم و هی خدا خدا میکردیم که فردا را تعطیل کنند و و از خدا می خواستیم برف قطع نشود.. دو حالت داشت یا همان دو مثقال برفی که می آمد قطع می شد و امید ما ناامید , و با هزار اشک و آه و ناله ساعت 12 شب می نشستیم تکالیفمان را هول هول انجام میدادیم و فردا با لب و لوچه آویزان می رفتیم مدرسه یا این که برف آن قدر می آمد که دیگر فرق بین جاده و ماشین و جدول را نمی فهمیدیم.. آن موقع بود که از پدر و مادرمان هم بیشتر به اخبار رغبت نشان می دادیم و زودتر از آنها شبکه اخبار را می آوردیم و هی به پدر و مادر مان هیس هیس روانه میداشتیم که مثلا ما داریم اخبار گوش می دهیم و گوشمان را تیز میکردیم که فردا را تعطیل کنند.. امان از آن شبی که تعطیل نمیکردند هر چه فحش خواهر و مادر بلد بودیم روانه اشان میداشتیم.. البته آن موقع تکنولوژی پیشرفت نکرده بود و اوج فحش ناموسی ما همان خر و الاغ بود.. اما آن شب یا صبحی که می فهمیدیم تعطیل است!!!..


زمین و زمان را زیر و رو میکردیم و صبحانه خورده و نخورده با یک کاپشن و کلاه و دستکش پیزوری می پریدیم وسط برف ها و آنقدر سرسره بازی میکردیم و گوله برف با هسته سنگی به هم دیگر پرت میکردیم و چش و چال هم را در می آوردیم و آدم برفی میساختیم که دست هامان کبود میشد وطبق علم روزی که پدر و مادرمان داده بودند بهمان, می فهمیدیم الان است که انگشتامان بمیرند و قطع شوند. لذا می پریدیم خانه و دست هامان را به رادیاتور میچسباندیم  و ده دقیقه ای نگه میداتشیم تا حس برگردد به انگشتان , و باز روز از نو روزی از نو!!!

آنقدر که همه برف های روی جاده و جدول و ماشین و غیره را جمع میکردیم.. و در آخر یک سطل هم برای اندوخته امان به خانه می آوردیم و بیخیال از غرولند مادر با همان یه ذره آنقدر بازی میکردیم که اب شود..


هی یادش بخیر!!!!!!!!!


 دلمان لک زده برای یک ذره برف بازی. بزرگ که شدیم انگار همه دماغشان بالا رفته لامصب یک نفر هم نیست بیاید ما گوله برف بهش پرت کنیم... امروز برای اولین بار بود که از تعطیلی مدارس خوشحال نشدیم چون هیچ کس را پیدا نکرده بودیم که باهاش قرار و مدار برف بازی بگذاریم..

یاد آوری: این پست جهت در آوردن حرص بعضی ها نوشته شده!!!

[ ۱۳۸٩/۱٠/٢٦ ] [ ٥:۱۸ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]

صحنه اول: (منحرف ها این صحنه نه آن صحنه!!)

دومرد سیبیل کلفت نشسته اند در قهوه خانه


_ چیه اصغر آقا این جور تو لکی؟
+ هیچی غضنفر جون . بدجور تو فکر این دختره چشم سفیدم.. 22 سالش شده یه کور و کچلم نیومده خواستگاریش
_ ای بابا اصغر آقا نگران نباش..(در این جا یک تابی هم به سیبیل های ناصرالدین شاهی اش می کشد) و بعد از تاملی می گوید:می خوای این پسره شاگردم رو زور کنم بیاد خواستگاری؟ یه کم خل وضع می زنه ولی وضع باباش بد نی میتونه گلیم بچه هه رو از آب در بیاره.. خلاصه این که دخترت گشنه نمی مونه..

 
اصغر آقا گل از گلش شکفته و نیشش تا بنا گوش باز میشود و می پرد غضنفر را یک ماچ مکش مرگ ما می کند..
+ قربون این سیبیلات با مرام.. خیلی مردی.. اگه این لطف رو در حق من و بچه ام بکنی تا آخر عمرم نوکری تو میکنم..
و در آخر هم پاشنه را ور میکشد تا برود و بساط عروسی  و جهاز و این خزعبلات را راست وریس کند.


صحنه دوم:


اقدس خانم و عذار خانم نشسته اند و دارند سبزی پاک میکنند برای آش نذری..


_ اقدس خانم چرا گریه میکنی.. آخه خدا بزرگه.. ایشالا که این آشه گره از بختش وا می کنه.. توروخدا این جوری فین نکش دلمون ریش شد به خدا...
+ آخه تو چه می دونی عذرا جون.. تو که 4 تا پسر داری و خوش به حالته و تا پیر پسر هم بشن و ازدواج نکنن کک هیچ کی نمیگزه.. اما این ور پریده چی.. الان 22 سالشه بیا ببین مردم چه حرف هایی میزنن پشت سرمون.. یه بار همین بقال کوچه که از دستم عصبانی شده بود گفت بیا یه خمره بدم دخترتو توش ترشی بنداز.. دعا کن عذار خانوم جون.. دیگه به این جام رسیده..
_ اقدس خانوم جون توروخدا مواظب باش اون آب دماغت نیافته تو سبزی پاک کرده ها .. کلی زحمتشون رو کشیدیم.. بس کن دیگه گریه رو.. بابا بچه به این گلی.. پنجه آفتابه..
+ای کاش به جای این یه دختر هفت تا پسر کور و کچل داشتم .. این قدر زجر نمیکشیدم..


صحنه سوم:


 دختری هفت قلم آرایش کرده افتاده به پای یک پسر تیغ تیغی که هر لحظه امکان دارد شلوارش از پایش بیافتد و دختر هم آویزان پاچه شلوارش گشته ناچارا پسر با دو دست شلوارش را چسبیده تا مملکتش به باد نرود..


_ولم کن بابا.. به پیر به پیغمبر من قصد ازدواج ندارم..
+(گریه کنان) نه توروخدا.. من هر کاری بخوای برات میکنم.. تو خودت گفتی منو دوست داری..
_من غلط کردم .. الان میگم دوست ندارم.. بابا من 4 سال از تو کوچیک ترم.. دهنم هنوز بوی شیر میده
+پس من جواب بابام رو چی بدم ؟ گفتم توی میایی خواستگاریم.. الان تو خونه نشسته ان تا تو رو ببرم خونه ..


پسر تا متوجه می شود که قضیه جدی تر از این حرف هاست سعی میکند از چنگال دختر فرار کند . از این طرف او پایش را میکشید و از آن طرف هم دختر روی زمین کشیده میشد و داد وفغانش هم بیشتر می شد.. ملت هم جمع شده بودند و فکر می کردند دزدی رخ داده است.. همین که می خواستند پسرک را بگیرند فرصتی پیش می آید که دست دخترک آزاد شده و پسر از بند ازدواج پرواز کند...


صحنه چهارم:


مادر شوهر آینده با عروس آینده..در جلسه خواستگاری:


_ ببین دخترم .. من دیکس کمر دارم(می دانیم دیسک درست است ولی اینجا همان دیکس بخوانید).. زانو هام قفل میکنه . آرتروز گردن دارم و کلا نمی توم کار کنم..باید اول بیایی خونه منو بسابی و بشوری و بپزی بعد خونه پسرم رو.. قبول میکنی؟ اگه آره که مبارکه اگه نه که ما بریم یه جای دیگه..
دختر سرش پایین است و با شرم: چشم هر کاری که شما بگید .. اصلا خودم نوکریتون رو می کنم..
-پس مبارکه..

دوستان انگار قرار است تا دنیا دنیا است هویت دختران در زیر سایه(دقت کنید در زیر سایه.. نه در کنار سایه..)مردان شکل بگیرد و بس..دلتان را خوش نکنید.. چون تکنولوژی و پیشرفت آن هیچ گونه اثری جزئی و کلی در این مسئله ندارد.


فقط جان مادرانتان شش دانگ حواستان باشد تا خاله زنک های محترمه اسمال آقا منگوله گوش میرزا و حسن آقا مو قشنگه و ادوارد دسته قیچی قالبتان نکرده اند!!!

[ ۱۳۸٩/۱٠/٢٤ ] [ ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]

دهه 20:
اسم های با کلاس و دهن پر کن عبارت بود از .. قلی و نقی و تقی و اصغر و غضنفر و صغری و کبری .. خیلی دیگر مایه دار بودند و هکتار هکتار زمین داشتند اسم دخترشان خدیجه بود اسم پسرشان عبدالله...

دهه 40:
اسم های با کلاس این دوره ارتقا پیدا نمود به علی و فاطمه و زینب و محمد و قاسم و اکبر و ...

دهه 60:

 اسم ها باز هم ارتقا نمود به نازنین.. نرگس.. نازی.. زهرا.. امیر حسین.. امیر علی.. محمد حسین و کلا هرچه اسم دو اسمی بود در این دهه به بار نشسته..در واقع مد آن دوران بود این اسم های دو اسمی...

دهه 70:

از این جا به بعد که از جنگ هم گذشته  مردم هم انقلاب نموده اند وکلا با کلاس گشته اند اسم ها تغییر مسیر داد شمیم..نسرین..نسترن.. مهرو.. پرند..کیانوش.. سهراب... مانی.. ماهان..

دهه 80:

خوب این دوره بعد از انقلاب و جنگ بود و تمکن مالی خانوار ها بیشتر شد و ایضا یارانه ها شکل گرفت و کلاس خانواده ها به عرش رفت و به دماغ فیل رسید این بود که اسم ها به صورت تصاعد هندسی ارتقا پیدا کرد و انقلابی در اسم گذاری شکل گرفت : سارینا.. نیوشا.. ناتاشا.. آرتیمیس.. بنیامین... اژدر.. پشوتن..

دهه 90:

پیش بینی میکنیم در دهه نود اسم ها به دو صورت تکنولوژی وارانه و هدفمند سازانه پیش برود..
اسم هایی مثل :.. نانو.. ناو شکن.. کروز.. اورانیوم.. (البته برای هدفمند سازی می توان پسر را اورانیوم نام گذاری کرد و دختر را غنی شده که تای تانیث هم بگیرد.. بعد موقع صدا نمودن فرزندانتان به استقلال کشورتان هم کمک می کنید..اورانیوم غنی شده!!!) اسم های دیگر: آپولو.. پلوتون.. ماهواره بر.. . اما اسمی که از همه با کلاس تر خواهد بود و پیشنهاد می کنیم از همین الان رزروش کنید "یارانه" است.. یک اسم دخترانه بسیار زیبا و با شخصیت...

یادآوری: خودتان میدانید که این جا قرار نیست به کسی بر بخورد دیگر؟ یا باز هم تکرار کنیم؟

[ ۱۳۸٩/۱٠/٢۱ ] [ ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]

این دفعه میخواهیم دعوت مینو جان را برآورده کنیم..

1.      اگر کسی که قراره باهاش ازدواج کنید یهو یه مشکل نا جور براش پیش بیاد مثلا فلج شه،کور شه ، سرطان بگیره و...... بازم حاضرین پاش بمونید یا ولش می کنین ؟


 از شما چه پنهان اگر مریضی اش لا علاج باشد  مطمئن باشیم دار فانی را وداع خواهد گفت چرا که نه.. اصلا یک جور هایی توفیق اجباری هم هست... البته باید پولدار  هم باشد ها.. ولی اگر قرار است تا آخر عمرمان بیخ ریشمان باشد و کور یا چلاق باشد عمرا...


2.      اگه شما یه مغازه دار باشین و یه آدم کور بیاد ازتون 5 هزار تومن خرید کنه و به جای 5 تومنی اشتباها به شما تراول 50 هزار تومنی بده و خودش نفهمه اشتباهش رو بهش می گین ؟ یا 50 هزار تومنی رو برمی دارین ؟


راستی اون گنجشکه رو دیدی رو اون درخت پشت سرت؟.. نیگا نیگا.......!!!!!!!.


3.      اگه یه روز بفهمین فقط دو هفته دیگه زنده اید چی کار می کنید ؟!


اول از همه میریم کمپلت قهوه تلخ را میخریم که آرزو به دل نمیریم.. بعد هم همه غذا هایی که تا الان پرهیز میکردیم رو میخریدیم و می خوردیم..
چیه نکنه انتظار داشتید برویم و از تک تک دوستانی که زجر کششان کرده ایم و از همه کسانی که در حقشان جفا نموده ایم حلالیت بطلبیم..؟ خیر چون یک هفته بیشتر وقت می برد.. همان دنیا بیایند طلبشان را بدهیم و ما را به خیر و آنها را به سلامت...


4.      حاضرید کلیه تون رو به کسی که به هیچ عنوان نمی شناسین ولی در حال مرگه اهدا کنید تا زنده بمونه ؟؟(توجه داشته باشید که کلیه تونه ! خودکار نیستا !)


نه خوب این چه کاریست.. واسش دعا میکنیم خوب شه.. ایشالا.. این همه مرگ مغزی هستند حالا این وسط گیر داده اید به این کلیه ناقص ما که یکی در میان کار میکند؟


5.      اگه جنگ بشه (صرف نظر از جنسیتتون و فقط به خاطر دفاع از کشورتون) حاضرید برید جبهه ؟


اگر آن موقع هم مثل الان بیکار بودیم که چپ و راست تو نت باشیم.. مطمئنا به خاطر هیجانش هم شده میرویم و آر پی جی زنی چیزی میشدیم.. .

6.      اگر شما یک نخبه علمی باشین و یک کشور خارجی به شما پیشنهاد پناهندگی با مزایا و حقوق عالی بده تا اونجا زندگی کنید و برای اونها کار کنید (همون فرار مغز های خودمون!) این کار رو می کنید ؟


والا ما در همین ایران خودمان یک بقالی ناقابل که می خواهیم برویم باید یک نفر همراهمان باشد ولو یک طفل نارس..لذا اگر فک و فامیلمان را هم ساپورت کنند با سر می پذیریم ولی اگر خودمان تنهایی باشیم شرمنده در همان گیت فرودگاه خودمان را خیس می کنیم و می فهمند ما همچین نخبه ای هم نبودیم و دیپورتمان می کنند....


7.      اگه در حین رانندگی با یک نفر تصادف کنید و کسی نبینه آیا فرد مجروح رو می رسونید بیمارستان یا فلنگ رو می بندین و الفرار ؟


ترجیح می دهیم برویم بالای دار تا این که هی خواب روح این بنده خدا را ببینیم که می خواهد از ما انتقام بکشد و با کش تنبان افتاده به جان ما که در خواب دارمان بزند.. پس می مانیم و می رسانیمش بیمارستان....


8.      اگر جلو روی شما یک پیر مرد زمین بخوره و شما هم خیلی عجله داشته باشین آیا وا می ستید به اون مرد کمک می کنید حتی اگر دیرتان شود یا بی تفاوت از کنارش رد می شین ؟


نگاه به این بیرون خشن و زمخت ما نکنید از درون ذات معصوم و مهربانی داریم به جان شما.. بله کمکش می کنیم .. البته باید شرایطش را داشته باشد مثلا پولدار باشد.. مو در سر داشته باشد و مو هایش هم مجعد باشد.. لاغر باشد و عصا هم دستش نگیرد...


9.      آیا حاضرید به صورت داوطلبانه و کاملا مجانی مدتی برای یک سازمان خیریه فعالیت کنین ؟!


خوب اگر قول اشتغال دائم را بدهند و بعدا رسمی امان کنند و بیمه مزایا و این ها.. خوب یک ماه که سهل است یک سال مجانی کار می کنیم...


10.  اگر در شرایطی باشین که قرار باشه بین زنده موندن خودتون و یکی که خیلی دوسش دارین مثلا پدر یا مادرتون یکی رو انتخاب کنین کدوم رو انتخاب می کنین ؟؟!!


مطمئنا مادرمان.. چون اگر مادرمان نباشد ما از گشنگی به هلاکت می رسیم.. پس فرقی نمی کند بالاخره خواهیم رفت.. همان بهتر که خودمان با پای خودمان برویم تا به زور خر کشمان کنند آن دنیا...

ببخشید این دفعه زیاد خوب نشد.. درگیری ذهنی زیاد داشتیم..

[ ۱۳۸٩/۱٠/٢٠ ] [ ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]

راستش زیاد اهل بازی کردن نیستیم.. ولی چه کنیم که این دفعه دوستی ما را دعوت نموده ما هم نمیخواهیم رویش را زمین بزنیم.. گرچه این بازی را در وبلاگ رها جان دیدیم و همین طور سلسله وار چرخیده تا این که افتاب پرست ما را شخصا دعوت نموده.. میدانیم که دیگر برایتان تکراری شده ولی سعی کردیم متفاوت باشد.. هرچند میدانیم که باز هم متفاوت نشد آخر روی موضوع های خاص نمیتوانیم خوب تمرکز کنیم.. موضوع همیشه خودش باید بیاید..حالا تازه یک بازی دیگر هم دعوت شده ایم که آن هم به موقع انجام میدهیم..(چه بازی در بازی شده این جا)

اگر ماهی از سال بودیم :
مطمئنا فروردین.. آن هم اول هایش.. نوروز و بخور بخور و عید دینی و نو نوار شدن.. عاشق ظرف های آجیلی هستیم که سخاوتمندانه جلویمان میگذارند و ما هم با وقاحت تمام پسته و بادام و فندق هایش را جداسازی میکنیم و از صافی شکممان میگذرانیم و در آخر ظرفی عاری از هر گونه خوار و بار.. فقط و فقط تخمه جات تحویل صاحب خانه میدهیم..


اگر روزی از هفته بودیم :
جمعه.. از دوران جنینی جمعه ها را دوست داشتیم.. تا لنگ ظهر بخوابی و تا غروبش علاف بچرخی و آخر غروب یادت بیافتد یک خروار کار انجام نداده و لباس نشسته و حمام نرفته و .. داشتی ولی آن روز را خوش گذارندی..


اگر عدد بودیم می شدیم :
عدد 2.. ساده است. تک رقمی است. زوج است. بخش پذیر است آن هم به ساده ترین شکل.. وقتی به توان عددی برسد غولی میشود برای خودش  در عین سادگی.. کلا موجود اب زیر کاهی است دوستش داریم..


اگر جهت بودیم میشدیم :
شرق.. شروع شدن را دوست داریم نه تمام شدن را.. گرچه با آفتاب و کله سحر میانه خوبی نداریم . اما چون آفتاب زندگی را از آنجا شروع میکند.. گمان میکنیم که شرق را نیز دوست داریم..


اگر همراه میشدیم :
قطعا رفیق نیمه راه میشدیم.. همچین وسط راه قالت بگذارد که نفهمی از کدام سوراخ چوب خوردی.. تازه ادب هم میشوی که دفعه بعد چشمانت رو خوب باز کنی.. به هر حال رفیق نیمه راه بودن بهتر از دوستی است که در تمام راه مخت را تیلید نماید بس که زر می زند.


اگر نوشیدنی بودیم :
رانی هلو.. خوب از قدیم گفته اند هلو بپر تو گلو.. هلو خودش هلو است چه برسد که رانی اش هم بکنند.. یعنی هلو اندر هلو..


اگر گناه بودیم :
مردم آزاری.. یعنی گناهی لذت بخش تر از این هم در دنیا وجود دارد که سنگ بزنی به شیشه قطار و بعد هم بنگش در بیاید که یک نفر کور شده این وسط؟ یا درست رو به روی بیمارستان بوق  خاور بزنی شاید هم ووزلا بعد بیافتند دنبالت که اوهوی زدی مادر بزرگم را که برای سنگ کلیه آمده بود سکته دادی الان تو آی سی یو است.. ؟ خدایی لذت بخش تر از مردم آزاری چیز دیگری هم هست؟


اگر درخت بودیم میشدیم :
بید.. فقط هم به این دلیل که ما بیدی نیستیم که با این باد ها بلرزیم.. چیه این درخت های ناز نازی میوه که با یک باد معده خشک می شوند و آن سال گرانی میوه میشود..

 
اگر میوه بودیم :
پرتغال تامسون.. گوشتی و لذیذ.. گازش که بزنی تا یک متر مثل شا...ش بچه همه جا را عطر افشانی نمیکند و خیلی هم با کلاس است..


اگر گل بودیم :
خر زهره..
از آنجایی که آدمی ضد حال هستیم و در همه حال,  حال اطرافیان را میگیریم و مچشان را رو میکنیم و این ها.. خوب گیاهی زهر آگین تر و در عین حال خوشگل تر و تو دل برو تر از خر زهره برای توصیف ما وجود ندارد...


اگر آّب و هوا بودیم میشدیم :
آب و هوای توفانی که تندر بکوبد به صورتت و برف در یک ثانیه سفید پوشت کند و  آب دماغی که از بینی ات آویزان است هنوز پایین نیامده یخ بزند..

اگر رنگ بودیم می شدیم :
رنگ بنفش خال خال قرمزی.. یعنی دیواری را فرض کنید که بنفش کمرنگ بوده بعد خال خال قرمزش کرده اند.. شاید هم با فرچه رنگ قرمز را رویش پاچیده اند.. این جوری پرسپکتویش هم بالا میرود و کلی هنری میشود...


اگر پرنده بودیم میشدیم :
باز.. عقاب نه ها.. باز.. چشمانش خوشگل است و در عین زیبایی همه ازش میترسند.. شکارچی ماهری است و اجازه نمی دهد کسی اورا دور بزند..


اگر صدا بودیم میشدیم :
مطمئنا هر صدایی بودیم صدای باد معده نمیشدیم.. بیچاره خیلی مظلوم واقع شده و کلا مردم باهاش رابطه سالمی برقرار نکرده اند.. شاید هم صدای زنگ در میشدیم.. نوید دهنده پیغام است..حالا می تواند یک خبر بد باشد یا یک خبر خوب.. چه فرق میکند مهم این است که تو قرار است سورپرایز شوی..


اگر فعل بودیم میشدیم :
فعل زیاد است که دوست داریم.. ولی داشتن ..بودن ..بیشتر توی چشم می آیند..ما هم تو چشم بودن را دوست داریم.. دیدید در همین یه جمله هر دوتایش به کار رفت.. پس حق بهمان میدهید؟


اگر ساز بودیم میشدیم :
ساز دهنی.. ساده و بی دم ودستگاه.. فوتش کنی و سازت را بزنی.. تازه در جیب هم جا میشود...


اگر کتاب بودیم میشدیم :
کتاب حسنی به مکتب نمیرفت وقتی میرفت جمعه میرفت.. کتاب ساده و بی آلایش.. سر و کارت با بچه هاست که حرفت را می فهمند.. ترجیح میدهیم یک کتاب ساده و دم دستی باشیم که همه رغبت می کنند ورقش بزنند. تا از این کتاب های قلمبه سلمبه باشیم با جلد زر ورقی که احدالناسی جرات ندارد انگشت بهش بزند که مبادا طوریش شود...


اگر عضو بودیم :
دست .. البته انگشت هایش.. جدیدا یاد گرفته ایم حرف هایمان را با این عضو بدن بزنیم.. انگار قابل فهم تر هستند..


اگر شعر بودیم :
یه توپ دارم قلقلیه سرخ و سفید و آبیه..
 شاید اولین شعری است که به ما یاد دادند.. از آنجا بود که فطرت بالقوه هنر جوی ما بیدار شد و مفهوم هنر در ما زاده شده(اوه اوه چه فلسفی شد!!!جدی نگیرید شما...)


اگر بخشی از طبیعت بودیم :
یک کوه.. شاید کوه دماوند.. با قله ای که مردم را سر کار میگذارد و هر چند وقت یک بار دود میدهد و دل میلرزاند که الان است فعال شود .. (میبینید کلا مردم آزاری در خون ماست انگار)!


اگر یه حس بودیم :
راستش حس وقتی است که یک بچه فقیر را در خیابان میبینی که به بستنی تو که این طور ملچ و ملوچ میخوری زل زده .. بعد تو هم مرام کشش میکنی و میروی یکی هم برای او میخری.. نگاه آن بچه وقتی دارد به آن بستنی لیس میزند را تصور کن.. چه حسی دارد؟ آن حس...

(اینجا هم اگر حس مردم آزاری را میگفتیم قطعا دو پا داشتید دو تا دیگر هم قرض میکردید و فرار را بر قرار ترجیح می داید و دیگر کلاهتان هم این جا می افتاد برای برداشتنش نمی آمدید.. گفتیم کمی هم خودمان را خوب و دوست داشتنی جلوه دهیم تا وحشت نکنید از ما!!!)

الان هم طبق معمول قرار است یه عده را به بازی دعوت کنیم.. ولی ما میگوییم هر که تمایل دارد بفرماید بازی کند.. ما شخص خاصی مد نظرمان نیست والا...
 

[ ۱۳۸٩/۱٠/۱۸ ] [ ٤:۳٦ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]

 

 

غمی سنگین ..

اشکی حزین..

دلی پر خون..

سری مجنون..

یادت هست ؟..
 

دلم را در سقا خانه اسمال طلا طهارت دادم و در ایوان طلایت به امانت گذاشتم ...

گفتم این تحفه دلداده به دلدار است باشد تا بپذیری..

 پس چه شد که از من رضا نشدی؟

 

یادآوری: (انتظار نداشتید که با امام رضا هم شوخی کنیم؟ ها؟)

همین عنوان را در کوچه های بغلی بخوانید:

چه صبری دارد خدا (سجاد رامشت)
وقتی دلم تنگ می شود (مژده شاه نعمت الهی)
یادداشت های اتفاقی (یوسف شیروانیان)
فرشتگی کن (قاصدک)
بوی باران عطر خاک (باران سادات)
پرسه خیال (رضوان پری)
مسیر سپید (رهرو سپید)
میثاق ( زینب حیدری)
انتهای بیراهه (ف@طمه)
حرفــــــ های نزدیکـــ ( mEmol )
یادداشت های غار (علی لرستانی)
ترخون (مهدی زرین قلم)
وب نوشتهای یک دانشجو (مرتضی طاهری)
آنسوی مغاک بیگذر (هارپوکرات)
پنجره ( محمد رضا)
منتظر پرواز
جنوبی ترین نقطه (ساحل نشین)
من او (عطیه مسعودی)
هجوم سایه ها (یکی از بستگان خدا)

بی تو با تو بودن(سحر، طه)
مینی تاک(هانیه)

تبسم خدا(رضا عارفانه)


 

[ ۱۳۸٩/۱٠/۱٧ ] [ ۸:۱۸ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]

دوستان عزیز به دلیل پست پرسش و پاسخ نتوانستیم زودتر اطلاع رسانی کنیم.. جشنو اره عکسلاگ شروع شده و مای ناقابل هم در آن شرکت نمودیم..

عکس های دوم و سوم که نوشته قهوه اسپرسو ما هستیم.. توضیحات برای عکس ها

١) مقصود تویی کعبه و بت خانه بهانه است..

٢) کربلایم آرزوست..

اصلا برایمان اول شدن مهم نیست.. دوست داشتیم که دیده شوند عکس هایی که برایمان جالب بود..

اصلا هم ازتان خواهش نمیکنیم که بروید و حتما به ما رای دهید..

اصلا هم تهدیدتان نمی کنیم که اگر رای ندهید فلان و بهمان..

اصلا هم دیگران را تخریب ن یکنیم و به هیچ کدام توهین نمی کنیم..

خودتان بروید و ببینید و اگر به نظرتان جالب بود به ما رای بدهید..

می خواهیم انتخابی دوستانه و اصلح داشته باشید و دور هم شاد باشیم و همدیگر را بهتر بشناسیم..

با تشکر از دست اندر کارانی که در این کار این همه تلاش می کنند..

با تشکر از ما هیچ ما نگاه عزیز که بانی این کار بود ..

با تشکر از حواترین و مژ ده عزیز..

[ ۱۳۸٩/۱٠/۱٦ ] [ ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ ] [ ریحانه ]

خوب برای دوستان جدید عرض شود که این پست صرفا محض خنده و سرگرمی میباشد.. و آن گوشه کنار ها هم یک روانشناختی شخصیتی دوستان در مواقع اضطراب انگیز و بعضا شرم آور.. در این جا هم از دوستانی که با همه مشکلات مبارزه کردند و برای ما ارزش قائل شدند و شرکت کردند و جواب دادند سوالات را تشکر میکنیم..

البته این بار از ۴ نفر از دوستان مذکر که دستی هم بر طنز دارند دعوت نمودیم .. تا باشد بعد که از دوستان مونث خود استفاده کنیم..

دوستان :

 جناب امیر علی خان!!!(به من چه به تو چه؟)

جناب بهنام خان (دو کلوم حرف حساب)

جناب کوروش خان(کلکله)

جناب کیامهرخان (جوگیریات)

سوال اول: در خانه تنها هستید و مطمئن هستید کسی نمی آید تا چند وقت.. حمام می روید و به خیال این که تنها هستید در خانه نیمه عریان میپرید وسط هال.. یک حوله هم روی سرتان است و هیچ جا را نمی بینید ومشغول خشک کردن سرتان هستید .. همین که حوله را بر می دارید می بینید دوست خواهرتان یا همسرتان ایستاده کنار دیوار و با دهانی باز و شاخ های درآمده به شما خیره شده است...(از قضا با خواهر یا همسرتان آمده بود که او وسایل جا مانده اش را بردارد و با هم بروند)

پیشا پیش معذرت خواهی کنیم که ما در این سوال موارد ادب را رعایت کرده بودیم ها ولی دوستان موارد ادبش را ندیده اند انگار...

امیر علی: گاوچران

من فک می کنم که کلیه اعضا و جوارحمان و کلا مردان برهنه انقدر به خودی خود ترسناک هستن که هیچ کس تاب دیدن اونارو نداشته باشه...چیز زیبایی هم یافت نمیشه که بشه با دهان باز نیگاش کرد ولی شاید به شگفتی جهان خیره شده باشند نمی دانیم....مطمئنا قبل از اینکه من اونارو ببینم اونا فرار کردن و هیچ عکس العملی رو واسه من باقی نمی گذارند....

بهنام: خجالت

اولش هول میشم و قطعآ همونجا خشکم میزنه واسه چند لحظه که امیدوارم هرقدر که ممکنه این لحظه ها کوتاه باشه! بعد طی یک عملیات خیلی سریع حوله رو از رو سرم ور میدارم و میارم پایین!( دیگه لازم نیست که بگم کجا نگهش میدارم ها؟) بعد همونجوری عقب عقب میام و در همون حال سلام و احوالپرسی هم میکنم(شاید معذرت هم بخوام) و همونجوری دارم میرم عقب که این پله ی لعنتی بازم گیر میکنه به پام و ولو میشم کف اتاق!!!! دیگه این دفعه هیچ جا رو نگاه نمیکنم و خودمو کشون کشون میکشم تو اتاق و لباس میپوشم... ادامه ی رفتارم به قیافه ی طرف موقع دیدن من بستگی داره شاید برم بیرون ولی احتمالش بیشتره که دیگه از اتاق بیرون نیام...

کوروش:لبخند

شما که لطف کردید ما رو در همچین موقعیت خطیری قرار دادی، نمیشد اقوام حضور نداشته باشند؟
به هرحال بعد از اینکه چشمام از حدقه میزد بیرون و فکم آویزون میشد چند لحظه ای مات و مبهوت
میموندم.همچین که به خودم میومدم میپریدم در رو قفل میکردم و کلید رو قورت میدادم.
به نظرتون من اینقدر وقیحم؟
اگه حوله کوچیکه تنم باشه که مصیبته،موهام دیده بشه که اشکالی نداره پس سعی میکنم سریع به امور مهم رسیدگی کنم و یه سلام درست و حسابی بکنم و احتمالا بگم ببخشید مزاحمتون شدم(بعضی وقتا که هول بشم اینو میگم)و بعد با کمال آرامش راهم رو کج میکنم به سمت اتاق.فقط خدا کنه وقتی من رو دید موهام زیاد بهم ریخته  نباشه

کیامهر:وحشتناک

یه جیغ بلند می زنم و میگم یه سوسک بزرگ تو حمومم دیدم اندازه خرس قطبی نر که قصد داشته به من تجاوز کنه
واسه همین فرار کردم و اومدم بیرون
بعد یه نعره می زنم و غش می کنم وسط اتاق و به شکل ماهرانه ای حوله رو طوری روی خودم میندازم که آبرو حیثیتمون معلوم نباشه

سوال دوم: قرار ملاقات با یک جنس مخالف دارید.. حالا یا همسر یا نامزد یا دوست دختر یا یک داف.. هرچی.. بهترین کت و شلوارتان را پوشیده اید و مو هایتان را به بهترین شکل درست کرده اید و کلا خوش تیپ شده اید.. به 100 متری محل قرار که میرسید یک موتوری کنارتان داد میزند چطوری سوسول؟!!! و بعدگاز میدهد و میرود و با چرخ های موتورش کثافات کنار خیابان را به تمام هیکل شما روانه میدارد...

امیر علی:منتظر

کلان سعی میکنم فاصله خودمو با اون تخمین بزنم و یک سری حیوانات اهلی و وحشی رو در درجه اول به بستگان درجه دو یا سه نسبت بدم و وقتی مطمئن شدم از دور شدن به بیستگان درجه یک میرسم و خوب اونارو مورد تشابه قرار می دهم...و اگه برگشت که با کله میرم واسه دعوا....

بهنام: عصبانی

این سوال به کل با من مطابقت نداره چون اولآ من به عنوان یه پسر خوب عمرآ با جنس مخالف صحبت کنم حالا چه برسه به قرار!!! بعدشم به فرض محال اگه چنین بی آبرویی ای اتفاق بیفته آخه کی جرئت داره اینجوری با من رفتار کنه ها؟؟؟ بعدشم حالا گیریم این روز لعنتی اینقدر .... بوده که تموم این اتفاقات بیفته خب من اول دنبال طرف میدوم و مطمئنآ چون تو دوست داری ما رو ضایع کنی به موتوریه نمیرسم و به رسم ایرانی بودنم یه چند تا فحش خوار و مادر نثارش میکنم بعد که میبینم دلم خنک نمیشه سریع زنگ میزنم به اون خواهر محترم! و میگم شما تا یه چرخی اون اطراف بزنید من میام! بعد سریع دربست میگیرم و میرم خونه و دوباره خیلی سریع خوشگل میشم و میرم سر این قرار شیطانی و هر طور شده از دل خواهرمون در میارم و داستان رو هم براش تعریف میکنم و برای اینکه خیلی خوشحالش کنم و به کل از خاطرش ببرم این بد قولی رو ، بهش قول ازدواج هم میدم!!! الان که خوب فکر میکنم میبینم این قضیه خیلی به نفعش تموم شد ها!!!!

کوروش:کلافه

خواهشا من رو وارد مسائل حاشیه ای نکنید با همون همسرم قرار دارم،دافم کجا بود؟اصلا داف چیه؟
اول که زبونم بند میومد بعد میدوم دنبال طرف و چندتا از اقوام نزدیکش رو صدا میکنم،اگه طرف غیرت داشته باشه که وامیسته باهم درگیر میشیم منم یه کتک سیر میخورم و سعی میکنم لباسهام هم یکم پاره بشه
اینجوری میتونم پیش همسرم مظلوم نمایی کنم وبگم تصادف کردم، نه تنها آبروریزی نمیشه کلی هم واسم دل میسوزونه و قربون صدقم میره.راستی اگه موتوریه هم زیاد علاقه به مادر و خواهرش نداشته باشه وتوقف نکنه سعی میکنم دست خودم رو یه جوری به موتورش بند کنم تا یکم روی زمین کشیده بشم تا به هدفم که همانا یکم زخم و زیلی شدنه برسم

کیامهر:

لنگان لنگان میرم سر قرار و همین که منو دید می زنم زیر گریه
که تصادف کردم و تریلی منو زیر گرفته
خیلی شانس آوردم که زنده موندم
بعد با آه و ناه میگم این تنها کت و شلوار من بود
امیدوارم وضع مالی اون خانوم دافه خوب باشه تا یه کت و شلوار نو برام بخره  نیشخند

سوال سوم:وسط کلاس درس هستید و دارید با دوستتان اس ام اس بازی میکنید و هی لیچار بار هم میکنید... کار به فحش و فحش کاری میرسد و شما هم عصبانی شده اید در حد سرخ شدن صورت و بیرون زدن رگ گردن واین ها.. یک هو استادتان بلند اسم شما را می خواند و با عتاب خطاب از شما می خواهد برایش مسئله ای که طرح کرده را حل نمایید .. و شما حتی نمی دانید آن مسئله کدام است...

امیر علی:عصبانی

اول بلند میشم و با استفاده از یک حرکت که نشانه تمرکز بر وجود فرد داره ( غنچه ایی کردن دستان و به صورت تناوب کوبیدن بر روحش)و هیچ خطایی در کارش نیست وتوسط پیر زن ها در ایام دور مورد استفاده قرار می گرفته و

یک سری الفاظ رو با طول موج و فرکانس بلند به صورت نقطه ایی تشعشع میکنم که فقط شخص مورد نظر فرکانس رو دریافت کنه نظیر ( بوق بوق زاده بوق صفت بوقی، انسان بوق کار بوق بوقی، با اون دماغ بوقت ، بوقی نیگا هیکل بوقش)

کلیه کلمات مستهجن ویراست شده و بوق جایگزین  شده ....با تشکر مدیر وبلاگ ریحانه

بعد از اون شخصیتم رو حفظ میکنم میرم پای تخته هر چی از ذهنم بیاد می نویسم...دو حالت داره یا میگه برو بشین یا صفر میزاره واسم...اگرم گفت این چیه نوشتی عمل مژه کوبان  و بچه گربه و ملوس  بازی در میارم...و کلی از این حرف ها میزنم----->(زنمون میخوام طلاق بدم بچم رو گاز بود سوخت، پول مهریه نداشتم بدم  بچه زایید الان تو بیمارستانه)

موقع برگشتنم مثل دو سطر اخر سوال بالا عمل می کنم و ااما سعی میکنم در دانشگاه دعوا نکنم...حوصله ی محرومیت و تعلیقی نداریم...واللا چه کاریه حالا

بهنام: وحشتناک

میگم استاد راستش من امروز زیاد حالم خوب نیست میشه یکی دیگه زحمت این سوال رو بکشه و استاد هم طبق روال همیشه میگه نه اصلآ نمیشه پاشو بیا جلو ببینم!!!! منم با خنده و دلهره از پهلوی بچه ها رد میشم و میرم جلو تو مسیر هم از همه شون کمک میگیرم کسایی هم که میگن بلد نیستم یه خاک بر سرت پس داری چه غلطی میکنی؟! مهمون میکنم! وقتی میرسم جلو میبینم اووووووووووووه چه خبره همه ی جواب های دریافتی با هم متفاوته!!!! تو همین حین این گوشیه لعنتی هم که سال به دوازده ماه زنگ نمیخوره زنگ خورد: "الو آخه من وسط کلاسم بعدآ زنگ بزن!!!! استاد خیلی معذرت میخوام یادم رفت سایلنتش کنم!!!!!" خب حالا چه غلطی کنم؟! هیچی مجبورم از روش همیشگیه خودم استفاده کنم استاد این از همون نوع سوال هاست که باید اولش...(این دو کلمه ی آخر باید خیلی کشیده بشه!) استاد : آره دیگه بابا همونه. اول u رو مشخص کن بعد فلان .فلان .فلان ! آها مرسی منم که هنوز هیچی نفهمیدم!!!! ولی اگه تا حالا فکر کردید من داشتم به توضیح های استادم گوش میکردم سخت در اشتباهید چون من درحال گرفتن جواب از این بچه درس خونه که جلوی کلاس میشینه بودم! خب حالا جواب رو کامل مینویسم و به بچه ها میگم سوالی ندارید؟؟؟؟ همه ی بچه ها هم میگن نه و من با خنده میام سر جام میشینم و به ادامه ی اس ام اس بازی ام میپردازم... اتفاق نادری نیست زیاد پیش میاد...

کوروش:سوال

اعصاب حسابی بهم ریخته،صدای استاد رو نمیشنوم،استاد میاد با دستاش میزنه رو شونه ام
یه دفعه فکر میکنم رفیقمه بلند میشم میگم چی میخوای؟؟؟؟!!!
میگه:مسئله رو حل کن
میگم:هاااا؟؟(با چشمهایه گرد شده)
آب دهنم رو غورت میدم،میگم استاد ببخشید حواسم نبود یعنی اعصابم خورده
مادربزرگم فوت کرده قاطی کردم، اصلا حواسم به درس نیست
استاد هم اگه از سنگ نباشه میگه عزیزم اشکال نداره نمیخواد بمونی برو بیرون آروم بشی
بعدش میرم سراغ اون رفیق نامردم و دق و دلیه تازه شدن داغ مادربزرگم رو هم سرش خالی میکنم
(اونجوری نگام نکنید دروغ نگفتم که مادربزرگام هر دوتاشون فوت کردند حالا چه فرقی میکنه چندسال پیش بوده)

کیامهر:

به شیوه قاتل میدان کاج یک چاقو میگذاریم زیر چانه رفیقمان و استاد را تهدید می کنیم که اگر همین الان نمره همه بچه های کلاس را 20 ندهد خون این دوست ما گردن شماست
البته باید به این رفیق ما که خون ما را به جوش آورده است صفر بدهد
و گرنه باز هم خونش گردن استاد است  عصبانی

سوال چهارم:در یک مهمانی هستید.. مادرتان با یک دختری می آید و او را به شما این طور معرفی میکند که دختر یکی از بهترین دوستانش است و خیلی هم دختر خانمی است و از شما هم برای آن دختر تعریف میکند.. به صورت آن دختر که دقت می کنید می بینید این همان دختری است که هفته قبل با او تصادف کرده بودید(ماشین به ماشین) و هر چه هم از دهانتان در آمده بود نثار او کرده اید!!!

امیر علی: گاوچران

اولا مامانم هرچی جنس مونثه سعی میکنه از من دور کنه نه به خاطر من بلکه به خاطر خودشون...

دو حالت داره یا اونم منو شناخته که بازم دو حالت داره یا لبخند میزنه یا اخماش میره تو هم ،اگه لبخند بزنه سعی میکنم با کلی کلاس و این حرفا قضیه رو ماست مالی کنم اخرشم بگم این دوره زمونه ادما اعصاب ندارنا کلن پرو بازی در بیارم و اخر سر یادش بیارم که من بودم باهاش تصادف کردم و خیلی هم شاکی میشم که چرا فحش دادی با این همه کمالات

و حالت دوم حالا اگه اخم کرد سعی می کنم که موارد فوق رو رعایت کنم به جز پرو بازی

حالا اگه نشناخت خوب دیگه قضیه روشنه...

یه حالت دیگه داره که اصلا فحش نمی دم تو تصادف مطمئنا به جای فحش تبادلات فرهنگی و اقتصادی و اجتماعی بهتری میتونه انجام بگیره...بــــــــــعـــــــله...!!

بهنام: اوه

یعنی این آیکون اوه ای که گذاشتم اول از ته ته دلم بود ها! بعد از یه آآآآه عمیق سریع باید به شرایط ریلکس برسم، پس به خودم میگم پسر چرا خودتو باختی خب پیش میاد، کم نیار.
خب حالا وقت یه سلام و احوالپرسیه گرمه و اینکه بگم سلام خوبید شما؟؟؟ مامان اتفاقآ من افتخار آشنایی با این خانوم محترم رو دارم واقعآ خانم اند به خدا!!! بعد که مامانم همینجوری در عجبه که من اونو از کجا میشناسم به دختره میگم ببخشید میشه یه چند لحظه تشریف بیارید؟ اون دختره هم میگه: " خواهش میکنم، حتمآ " ( یعنی عمرآ تو اون شرایط چیز دیگه ای بتونه بگه!) وقتی رفتیم یه جای خلوت میگم : واسه اون روز معذرت میخوام من اصلآ حالم خوب نبود شما ام که رانندگی تون عالی بود راستش حسودیم شد اون حرفا رو زدم منو میبخشی؟؟!!!! پلکاونم حتمآ میگه : " اشکال نداره آقا بهنام آره خب بعضی وقتها پیش میاد! رانندگی ام رو واقعآ گفتی عالی بود؟! " منم میگم:" آره بابا حرف نداشت دروغگودیگه هم بهم نگو آقا بهنام همون بهنام بگی کافیه خب؟" اونم میگه باشه بهنام... بعدش دوباره میریم پیش مامانم که یه کم دیگه قربون صدقه ام بره یه کم ا

و در آخر از تمامیه دست اندر کاران این برنامه و اللخصوص دولت محترم تشکر کرده ، حمایت قاطع خودم رو از طرح هدفمند کردنمون اعلام میکنم و مشتی محکم بر کله ی آمریکا میکوبم تا حالش جا بیاد پدر سوخته!!! تمام
امضا : آقا بهنام...

کوروش:تعجب

یکم سرخ وسفید میشم بعد خودم رو میزنم به کوچه علی چپ . اصلا به روی خودم نمیارم که من اونم یا اون من بودم،یه روبوسی اساسی هم باهاشون میکنم تا طرف حسابی دچار شک بشه که من اونم
مراسم هم که تموم شد بیخیال ماشین میشم و پیاده خیابونا رو گز میکنم بعد برمیگردم ماشین رو میبرم
تازه مگه نمیگن فحش باد هواست؟از باد....که بدتر نیست.فحش فقط صدا داره ولی اون علاوه بر صدا بو هم داره

کیامهر:

خیلی گرم با ایشان سلام و احوالپرسی کرده و خیلی مودبانه رفتار می کنیم
از دست فرمون خودمون کلی حرف می زنیم و اینکه برنده مسابقات رالی هستیم و تا به این سن که رسیدیم نه تصادف کرده ایم و نه دعوا
اصلا فحش دادن هم بلد نیستیم
بعد هم کلی پشت سر  پسر عمو جانمان که کپی خودمان است و خیلی بد رانندگی می کند و بد دهن و فحاش است بدگویی می کنیمدروغگو

 


با تشکر از همه شما...

[ ۱۳۸٩/۱٠/۱٤ ] [ ٥:۱٠ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]

درست است که از زمان هابیل و قابیل رسم بر این بوده که هیچ خواهر و برادری با هم نسازند و همیشه سر جنگ و نزاع را با هم باز کنند.. درست است که همیشه ما بر این قانون احترام گذاشتیم و به منظور پاسداری از حرمت خون گذشتگان بر آن اهتمام کامل ورزیده ایم..

درست است که همیشه سر هر موضوعی گیس و گیس کشی داشتیم و هیچ کداممان نتوانستیم آن یکی را به راه آوریم و آخرش هم به این نتیجه رسیدیم که هرکسی بار خودش یار خودش آتیش به انبار خودش..

درست است که در کودکی همه اش به ما زور می گفتی و مدام بازی هایی که بر میل تو بود را انجام میدادیم و ما هم مظلوم وارانه صحنه جنگ را واگذار می کردیم و به بازی ها پسرانه تن میدادیم .. و با همه دختر بودنمان از  دیوید بکام کات دار تر شوت میزدیم..(و الحق که تو هم از عابد زاده دروازه بان تر بودی)..

درست است که همیشه مارا به باد انتقاد میگیری و به خیال خودت می خواهی مارا این گونه آدم کنی و به راه راست هدایت نمایی و استعداد های ما را به شکوفایی برسانی..

همه این ها درست..

اما یادمان نمی رود که همیشه هم پای هم بودیم و در کنار هم همزیستی مسالمت آمیزی داشتیم..

هیچ یادمان نمی رود که غم های همدیگر را با هم شریک کردیم و شادی ها را هم با هم تقسیم نمودیم..

یادمان نمی رود که در مرگ پدر با هم گریه کردیم و به هم دلداری میدادیم..

هیچ یادمان نمی رود که بزرگ شدن همدیگر را به تماشا نشستیم و موفقیت های همدیگر را جشن گرفتیم..

هیچ یادمان نمی رود آن آجی گفتن های کودکانه ات را که ما هم خر زوری مینمودیم و میگفتیم تا اسممان را نگویی پاسخی نمیشنوی..

هیچ یادمان نمی رود که بین دوستانمان قمپز در می کردیم که داداش ما فلان داداش ما بهمان.. 

هیچ یادمان نمی رود که برادری داریم که اسمش هم برایمان دلگرمی است..

آقا داداش ما..

هرچی زور زدیم که یک سورپرایز برای فردا جور کنیم فقط همین به مخیله ناقصمان خطور نمود..

 

                           محسن جان تولدت مبارک!!!!!!!

 

[ ۱۳۸٩/۱٠/۱٢ ] [ ۱:٥۱ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]

داستان از اینجا شروع شد.. این اولین شاید هم نهایتا دومین باری بود که ما ساعت 12 شب وبلاگ خوانی میکردیم که ای کاش قلم چشمانمان کور میشد و این کار را نمی کردیم...
خواندیم وخواندیم.. همین جور که به آخرش نزدیک میشدیم خوب یک حدس هایی هم زده بودیم و ترس و وهمی برمان داشته بود.. به آخرش که رسیدیم همچین موهای تنمان سیخ شد و نویسنده بی جنبه اش هم ما را در خماری قسمت بعد گذاشته بود.. فرض کنید یک داستان ترسناک می بینید وسط نقطه اوج فیلم یک هو بزنند پیام بازرگانی تبلیغ پفک چاکلز!!!
در حینی که برایشان کامنت فحش و بد  بیراه می گذاشتیم هی به این و رو آن ور و پشت سرمان هم نگاه می کردیم که یک موقع روح جناب نیاید و از پشت یقه امان را بچسبد .. در همین گیر و دار بودیم که ناگهان صدای در زدن نخودی ای ما را از جا پراند..(که یحتمل اگر گربه بودیم یک چند روزی به سقف چسبیده بودیم).. چیزی شده بود در حد همین فیلم ترسناک ها .. که در میزنند و یک روحی چیزی وارد میشود.  حالا ما همین جوری روزهای عادی وسط روشنایی روز ارباب رجوع نداریم ها.. آن موقع شب کدام بنی بشری احتیاجش با ما شده بود خدا میداند.. آن هم این قدر نخودی در بزند.. شک نداشتیم که همان روح آقای لرستانی است که طی الارض نموده.. قابل ذکر است که در خانه ما همه مرغ تشریف دارند و همان سر شب میخوابند و ما هم قاچاقی بیداریم.. خلاصه ترسان و لرزان رفتیم و پرسیدیم سیاهی کیستی؟ گفت ببخشید.. گفتیم بله؟   جواب نداد.. رنگ به رخسارمان نمانده بود.. در همان لحظه بود که روح ما هم به لقاءالله بپیوندد.. گفتیم : با برادرم کار دارید؟ (شنیدید قضیه مادری که به گرگ می رسد بچه اش را پرت می کند جلوی گرگ که خودش در برود.. این همان قضیه است فقط در قالب خواهر برادری)گفت: بله بی زحمت..!!!
رفتیم برادر گرام را از خوب ناز بلند نمودیم.. حالا مگر بیدار میشد لامصب.. هی میگفت : ها؟ بعد ما می گفتیم : یکی دم در کارت داره؟ بعد دو باره میگفت: ها؟ بعد هی ما دوباره می گفتیم : یکی دم در کارت داره.. بلند شد و نشست و گفت :چی می گی بابا؟ (طفلک هنوز خواب بود).. بلند تر گفتیم : بابا یکی دم در کارت داره.. بدبخت همان جور با زیر پیراهن و تلو تلو خوران خود را رساند به در..


حالا نکته تستی قضیه این است که مگر نمی گویند ما روحیم که در این جسم قرار گرفتیم.. پس چرا خودمان از خودمان این قدر ترس و واهمه داریم؟ چرا از دیدن ماهیت اصلی خودمان فراری هستیم.. چرا تا می گویند روح.. هر هفت تا جانمان در میرود..

[ ۱۳۸٩/۱٠/۱٠ ] [ ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ ] [ ریحانه ]

دلمان همچین ناجوانمردانه گرفته.. هرچی می خواهیم  پشت گوشمان بیاندازیم و هی خوش خوشان بخندیم و نیشمان را باز کنیم که مثلا عین خیالمان نیست نمی شود که نمی شود.. از در و دیوار میبارد برایمان.. امروز چند بار اشک هایمان گوله گوله روانه شده باشد خوب است؟ نمیدانیم شاید عیب و ایراد از ماست که دلمان را بسته ایم به این 17 اینچ مانیتور فکسنی با این کیبور درب و داغان و هی زرت و زورت از این وبلاگ به آن وبلاگ ... شاید راهمان را اشتباهی انتخاب کرده ایم یا شاید دلمان را زیادی خوش بین نموده ایم..
آخر کی مثل ما می آید و دنیای تنهاییش را با یک چیز مجازی تقسیم می کند و می خواهد که با آن مثلا عشق و صفا کند.. خدایی حمار تر از ما هم پیدا می شود ؟ مردم با واقعیتش نمی توانند کنار بیایند بعد ما می خواهیم با مجازی اش کنار بیاییم؟
بد دلمان را بسته بودیم به این قاز قولنگ(یاد مهران مدیری بخیر.. قهوه تلخش را دلتنگیم شدید)
منظور همان نت است دیگر.. این چند روزه خیلی اذیتمان کرد.. استاد هم خداحافظی کرد.. چند تن دیگر هم خداحافظی کردند که کم و کیف قضیه را خبر نداریم.. اما داریم بد تا می کنیم با دوستانمان.. چند مدت دیگر باید بگذرد تا این جا های خالی پر شود خدا میداند...
یکی بیاید و یک مرهمی کوفتی زهر ماری برای این دل صاب مرده معرفی کند..


یادآوری: اگر خیال کردید الان ما نیز می گوییم خداحافظ کور خوانده اید.. ما تا حلوای وب های کل وبلاگستان را نخوریم ول کن نیستیم که.. (دور از جان شما و خودمان البته)

[ ۱۳۸٩/۱٠/٩ ] [ ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]

چند وقت پیش درست وسط محرم و عزاداری و آه و فغان ملت بود که یک روز صبح خروس خوان بلند شده بودیم و دست و صورت نشسته تلویزیون را روشن نمودیم جهت امر ور ور نمودن و آلودگی صوتی الکی ایجاد کردن... آخر صبحانه را باید با صدای تلویزیون میل نماییم وگرنه بهمان مزه نمی دهد..همین که داشتیم لقمه نان بربری با پنیر را سق میزدیم مسابقه اسب سواری که تلویزیون از سر نداری و بیکاری جماعت صدا و سیما پخش میکرد را هم ناخنک میزدیم.. مسابقه که تمام شد و از قرار هم مسابقه آسیایی بود قهرمان و مدال آور طلا را به پای میز مصاحبه کشاندند که با او مصاحبه نمایند.. اسمش را نشنیدیم چون داشتیم چایمان را هورت میکشیدیم و صدای ناهنجارش وسط صدای گزارشگر پارازیت انداخته بود... اما صدای قهرمان بدفرم آشنا میزد.. کمی نگاه کردیم ولی ماشالا فیلمبردارش آنقدر حرفه ای بود که از فاصله 100 متری این دو نفر را جلوتر نمی آورد و به قول دوستمان فیلم برداری حرفه ای میکرد و دلش نمی آمد صحنه های پشت آن ها را که چند اسب در حال جیش کردن بودند را ول کند لابد...
هی خیره شدیم و چیزی نفهمیدیم.. در یک جای مصاحبه گزارشگر گفت: خوب شما با این همه مشغله ای که در شورای شهر دارید چطور می تونید هم به ورزش اصلی اتان بپردازید هم به اسب سواری و هم به کار های شورا..
براق شدیم که این کیست که هم به نظر ما آشناست هم به نظر مصاحبه گر!!!
شخص گفت : بله البته من از خیلی وقته که دارم اسب سواری رو تمرین می کنم.. و چند مسابقه هم برده ام و به نظرم آدم اگه تلاش کنه به همه مسائل مورد علاقه زندگی اش میرسه..من به اسب سواری هم علاقه دارم و در کنار ورزش اصلی ام به این هم می پردازم و کارم هم سر جایش است..
همچین اسپند روی آتش شده بودیم از فضولی این که این کیه بابا!!!
مصاحبه گر دلش به حال ما سوخت و دوباره اسمش را بر زبان آورد خوب آقای ساعی گفتید چند مسابقه دیگر هم برنده شدید میشه مدال هایی که تو این ورزش آوردید رو بیان کنید..
بقیه مصاحبه یادمان نیست.. تنها چیزی که یادمان است فک آویزان و لقمه نیمچه جویده شده خودمان است و زبان سوخته امان که ناشی از قورت دادن مقدار زیادی چای داغ حاصل شده بود... هادی ساعی بود.. همان قهرمان تکواندو المپیک که الان هم مربی است.. همان که در شورای شهر است.. همان که الان هم فهمیدیم اسب سواری هم میکند.. خدا می داند چند ورزش دیگر هم انجام میدهد.. البته به این کار نداریم که چند شغله بودن واقعا خوب است یا نه.. به این هم کار نداریم که یعنی این قدر کار شواری شهر سبک شده است که وقت آزاد به اندازه قهرمانی در مسابقه اسب سواری دارد یا نه.. حتی به این هم می خواهیم کار نداشته باشیم که چند هندوانه را با هم برداشتن به نفع است یا به ضرر.. فقط و فقط حسودی امان میشود که یک شخصی می تواند چند تا هندوانه را با هم بردارد و سالم به مقصد برساند.. ما هنوز همان یک هندوانه ای که برداشتیم را نتوانسته ایم به مقصد برسانیم.. اراده هم خدایی خوب چیزی است ها.. ای بمیریم ما با این اراده پفکی امان!!!

[ ۱۳۸٩/۱٠/۸ ] [ ۱:٢٠ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]

اولش که آمده بود فکر کردم شاید مادر یکی از دانش آموزان است که به اعتراض از بدی آب و هوا یا آب آشامیدنی یا چه می دانم چرا معلم به بچه من گفته بالا چشمت ابروست.. چنان راه میرفت و نگاهمان میکرد که انگار از دماغ فیل به زور پنس و دستمال کاغذی و چوب کبریت بیرونش آورده اند و خودش هم نمیخواسته بیرون بیاید... به همین خاطر توجه چندانی نشان ندادم.. یه دو ماهی از سال تحصیلی جدید میگذشت و ما هم عادت کرده بودیم به این که مستخدمی در کار نیست و حمالی خودمان را خودمان باید بکنیم.. یه جورایی آقای خودمان و نوکر خودمان شده بودیم.. مدیر با آن همه دبدبه و کبکبه اش صبح به صبح برایمان چای دم میکرد وما هم خوش خوشان زنگ های تفریح فارغ از جن های کوچولو که هر کدام یک شهر برای کنترلشان لازم است میرفتیم و چای میریختیم و با خرمایی یا کشمشی یا اگر هم که کفگیرمان به ته دیگ خورده بود با همان شیرینی ذاتی خودمان می خوردیم..(هر که نداند شما که می دانید ما چقدر شیرین و با مزه هستیم دیگر !!!!)
خلاصه آن روز هم مثل همیشه نرم نرمک و خجسته وارد آبدار خانه شدیم که چای بریزیم .. دیدیم همین خانمی که بیرون در مانند طلبکار ها به ما چپ چپ نگاه  میکرد در آبدار خانه روی صندلی نشسته و به لیوان ما چپ چپ نگاه میکند.. اول شک کردیم شاید مامور بازرسی و بهداشت و این خزعبلات است و الان است که به یک من لجنی که ته لیوان ما خزه بسته است گیر بدهد... کمی که چای ریختیم دیدیم که نخیر بیخیال نمیشود.. رو کردیم بهش و پرسیدیم شما مستخدم جدید هستید.. بادی به غبغب انداخت و قری به گردن داد و گفت: هنوز که معلوم نیست.. شاید.. ما هم در خوش مشربی و بگو بخند با معلمان شهره مدرسه ایم.. گفتیم: به هر حال اگر همکار ما باشید که از آشنایی با شما خوشحالیم.. یه نگاه عاقل اندر سفیهی به ما انداخت و تمام تلاشش را کرد که یه نمور نیشخندی تحویلمان دهد.. گذشت و گذشت .. یکی دو روزی در مدرسه بود .. صبح به صبح وارد مدرسه شده و نشده با هیبت عظمای این بانو روبه رو میشدیم و سلامی نظامی میدادیم و سیخ سیخ وارد کلاس میشدیم.. هر دفعه هم از یه جای مدرسه سر در می آورد و به اصطلاح سوراخی نبود که او کشف نکرده باشد.. این دو سه روز هم کلاسمان به وضع فجیعی کثیف بود و بوی استفراق بچه گرفته بود... کمک مربی امان دیگر طاقت نیاورد و رفت بهش گفت کلاس مارو کی باید تمیز کنه شما؟ او هم با اخمی دو صد چندان رو کرد به او و گفت: نه نه خودتون باید تمیز کنید به من ربطی نداره..
دیگر طاقت نیاورده و به مدیر گزارش واصله را دادیم .. مدیر آمد و کلاسمان را بازدید کرد اما از آنجایی که مدیر محترم از ما خاله تر تشریف دارن هیچ نگفتن و رفتن.. اما بعدش خانم مستخدمه محترمه آمد جهت بردن تپه آشغالی که در سطل آشغال و بعضا کنار سطل آشغال از فرط پر بودن جا نشده بودند ..همین طور که کار میکرد گفت به بچه هاتون یاد بدین سطل آشغال برای ریختن آشغاله کنار سطل آشغال نریزن آشغالاشونو.. گفتیم: عزیزم سطل که پر باشه بچه هر چه هم آشغالو بندازه تو سطل بازم آشغاله میاد بیرون.. سطل باید اول خالی باشه که بچه بتونه بریزه تو سطل.. گفت: خوب سطل آشغالتونو تمیز کنید..دو تا شاخ داشتیم دو تا دیگر هم از گوش هامان زد بیرون و گفتیم: ما تمیز کنیم؟!!!!!!!!! گفت: نه خوب به من بگویید من میام خالی میکنم... گفتیم: ما باید بگیم؟ .. معمولا هر روز بعد از کلاس باید کلاس تمیز بشه.. خلاصه بماند بحث آن روزمان.. که به این جمله دوست عزیزمان تمام شد که: به بچه هاتون یه ذره ادب یاد بدین..
آن روز با همه شاخ ها و دم هایش تمام شد.. کلاس ما رو هم دادند به مستخدم آقایمان تمیز کند.. اما چه مرضی بود که این همه برایتان ور بزنیم و مختان را پایین بیاوریم این که بگوییم.. در دو راهی های زندگیتان مانند بز (البته دور از جان آن بز بدبخت!!) عمل نکنید که سرش را می اندازد پایین و هر راهی خوش آید بروید.. نگاه کنید ببینید کشش مشکلاتش را دارید یا نه بعد رهسپار شوید.. اگر هم که راهی راه اشتباه رفتید برگردید توروخدا ملت را به خاک سیاه ننشانید.. این بنده خدا انگار نمی دانست که راه مستخدمی چه راهی است فقط به همان ماهی فلان قد حقوق و بیمه و فلان مزیت و بهمان مزیت نگاه کرده بود..


یادآوری: الان هم به همان منوال دماغ بالا و بی ادبانه عمل میکند اما به دلیل خیلی خاص بودن و گل بودن ما تنها کسی هستیم که سلام میکنیم علیک تحویل میگیریم آن هم چه علیکی این که از صندلی به احتراممان بلند شود و این ها.. گمان میکنیم ما را با مدیر اشتباه گرفته آخر جواب سلام کمک مربی  امان را نمیدهد.. چه بشود به زور سری تکان دهد...

یادآوری ٢: اول اینجا را بخوانید..بعدم ارواح عمه جان هایتان نیایید راجع بهش تز بدهید که جای این حرف ها در فضای سایبر نیست و فلان است و بهمان است.. احساس وظیفه نمودیم گذاشتیم..

[ ۱۳۸٩/۱٠/٦ ] [ ۳:٠۳ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]

می گویند عشق هفت تا شهر دارد...

امروز قرار بود این جا یک پست دیگر گذاشته شود.. اما نتوانستیم...

این جنگ جهانی  مجازی کی می خواهد تمام شود خدا میداند..

این حرمت شکنی ها کی می خواهد تمام شود خدا می داند..

این همه فحش و فحش کاری کی میخواهد تمام شود خدا میداند..

این همه حاشیه سازی کی می خواهد تمام شود خدا میداند..

بس نیست؟!!!

چند تا دیگه از دوستان خوبمون باید برن تا باور کنیم اخلاق اجتماعی درستی نداریم؟!!

چند نفر دیگه باید خداحافظی کنن و کدورت پیدا کنن که بفهمیم راهی که میریم اشتباهه..

آخه تا کی تفرقه بیاندازیم و حکومت کنیم..؟ تا کی میخواهیم همه چیز رو به مسخره بگیریم ؟

ما هیچ ما نگاه خداحافظی کرد.. بروید و در وبلاگش بخوانید دلیل خداحافظی اش را...

مژده و دوستانش تا یک هفته تعطیل شدند به اعتراض به حرمت شکنی..

کی نوبت ما بشه خدا میدونم...

[ ۱۳۸٩/۱٠/٥ ] [ ٢:٤٦ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]

 

 

 

به آیینه نگاه میکنم..


 این کیست که به من نگاه میکند..


دو چشم...

 دو ابرو...


دماغ و دهن یه گردو..(آخ ببخشید قرار بود این پست جدی باشد)


به چشمم بیگانه می آید این پیکره..


 به راستی این منم؟ یک انسان...


به راستی آمده ام که ماندگار شوم؟.. برای ابد.. ابد... ابد...


چه کلمه ترسناکی..

 
ابدیت..


من ماندگارم تا ابدیت..


 فقط از یک دایره کوچکتر پرتابم میکنند به دایره بزرگتر...


ماندگارم با همین زنگار گناه..


ماندگارم با همین شرم نگاه ..


ماندگارم در این قوس بود و نبود


ماندگارم با هزاران زیان و سود...

 

همین عنوان را در کوچه های بغلی بخوانید:


چه صبری دارد خدا (سجاد رامشت)
وقتی دلم تنگ می شود (مژده شاه نعمت الهی) 
یادداشت های اتفاقی (یوسف شیروانیان)
فرشتگی کن (قاصدک)

بوی باران عطر خاک (باران سادات)
پرسه خیال (رضوان پری)
مسیر سپید (رهرو سپید)
میثاق ( زینب حیدری)
انتهای بیراهه (ف@طمه)
بلوغ کال ( مـ ر مــــ ری)
یادداشت های غار (علی لرستانی)
ترخون (مهدی زرین قلم)
وب نوشتهای یک دانشجو (مرتضی طاهری)
آنسوی مغاک بیگذر (هارپوکرات)
پنجره ( محمد رضا)
منتظر پرواز
جنوبی ترین نقطه (ساحل نشین)
من او (عطیه مسعودی)
هجوم سایه ها (یکی از بستگان خدا)

بی تو با تو بودن (سحر، طه)

 

 

[ ۱۳۸٩/۱٠/٢ ] [ ٥:٢۱ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]

(این یک پست اضطراری است)

خوب هرچه می خواهیم ندیده بگیریم و از کنارش با بی تفاوتی بگذریم آن ذات حساس و فطرت خدا جویمان نمیگذارد لا مصب...
اولی که وارد دنیای بلاگر ها شدیم و از همه جا بی خبر بودیم و مثل کودکی معصوم و خوش باور.. همه چیز را در این دنیای خوشگل و پر رنگ و لعاب باور میکردیم ... در همین خیالات خوش باور با دوستانی آشنا شدیم و تبادل کامنت و لینک و هر روز سر بزن و بخوان و از این کار ها.. یواش یواش از بین لینک های دوستان با وبلاگی آشنا شدیم که اسمش همه جا بود .. وب گپ را از آن موقع شناختیم و رفتیم قاطی باقالی هایش.. یعنی همان خواننده هایش...یک روز از همین روز های خدا نمیدانیم چه سنگی به مخ این بشر خورد که ناگهان تصمیم گرفت انتخابات بلاگی بر پا کند و به قول خودش خلاقیت و نوآوری به خرج دهد.. خلاصه از بین وبلاگ هایی که می خواند آنهایی که شایسته میدانست را انتخاب نمود و چون معتقد بود خودش از همه نو آور تر است توی همه گزینه ها وب گپ بود... آن انتخابات با استقبال بی نظیری رو به رو شد.. و خیلی هم به دل چسبید... اما..
دوره دوم انتخابات را وحید بر این مبنا گذاشت که حمایت از قشر مستضعف وبلاگی کند .. یعنی وبلاگ های که شایسته بهتر دیده شدن هستند ولی دیده نشده اند.. به اصطلاح دنبال کشف استعداد های کشف نشده افتاد و الحق هم انتخاب های خوبی داشت.. مخصوصا که از بچه ها هم نظر سنجی کرده بود...
دوره دوم انتخابات چنان مانند بمب شیمیایی ترکید که بوی مشعشعش همه جا را گرفت .. دیگر هیچ وبلاگی نبود که خبری از انتخابات ندهد و حمایتی نکند.. اولش خیلی خوب بود و خوش خوشان میرفتیم و مناظره ها را می خواندیم و خوشمان می آمد وکلی دور هم کر کر و هر هر می کردیم و کاندیدا ها برای هم خط و نشان می کشیدند ما هم به ریششان می خندیدم و سعی میکردیم آتش را داغ تر کنیم تا این نان انتخاباتی تنوری تر شود.. اما چشمتان روز بد نبیند.. امان از جنبه پایپن و حسادت و هر گونه صفت رذیله ای که به مختان رجوع میکند... شوخی ها تبدیل شد به فحش ها.. خط و نشان های از سر شوخی تبدیل شد به تهدید و ارعاب که فلانت می کنم و بهمانت می کنم.. یواش یواش این یکی زیراب آن یکی را پیش خواننده ها زد و آن یکی زیراب این یکی را.. آنقدر این مسئله بغرنج شد که بعد از انتخابات چند تا از دوستان خداحافظی کردند و رفتند و بعضی ها بدون این که نام و نشانی بگذارند وبلاگشان را عوض کردند و خیلی ها هم با همان کدورت و بدبینی به کارشان ادامه دادند ولی دیگر آن بلاگر خوب و صمیمی قبلی نبودند...
 اخیرا هم این میثمک انتخابات جنسیتی راه  انداخت و دقیقا همین اوضاع به وجود آمد.. دعوا و بحث و گیس و گیس کشی.. نمیدانیم مشکل از ذات انتخابات است یا ما ها بی جنبه ایم در این موضوع..

و حالا انتخابات سوم.. سر این یکی وحید یک شورا تشکیل داده و هنوز هم میگوید که هدف از این انتخابات فقط آشنا شدن دوستان است و لا غیر..ما هم باور میکنیم که قصد او خیر بوده.. اما این بار هم انگار افرادی که برای این انتخابات و این دیده شدن تلاش زیادی کرده بودند و انتخاب نشده اند سر دعوا را باز کرده اند و هی می خواهند گندم به آسیاب دشمن روانه دارند.. بعضی از کاندیدا ها هم شوخی های کاندیدا های دیگر  را جدی میگیرند..
فضای انتخاباتی دوست داشتنی است تا وقتی  که همه چیز بر اساس شوخی و خنده باشد حتی همان شاخ و شانه کشیدن ها.. نه این که تبدیل شود به جنایت...این که هر فصل یه عده از دوستان خوبمان آنقد مکدر شوند که دیگر اثری نماند ازشان... کار وحید قابل تقدیر است ولی کاش ما هم جنبه انتخاباتی امان را بالا ببریم...
در پایان فقط یک چیز را می خواهیم بگوییم .. خیلی از دوستان از کاندید های مورد علاقه اشان حمایت نموده اند.. ما هم خوب سیب زمینی نیستیم که.. می خواهیم از چند نفر اعلام حمایت میکنیم
از جوگیریات... چندی نیست با او آشناییم اما همین چند مدت هم محتوای موضوعاتی که بیان میدارد برایمان جالب است هم اخلاق خوش او.. فروتن است و به بازدید های بالایش خودش را نمیگیرد.. هر که به وبلاگش برود بدون هیچ کم و کاستی به او خوش آمد میگوید.. چیزی که در وبلاگ های با بازدید بالا کمتر یافت میشود.. برای ما مردم داری مهم تر است.. پس زنده باد جوگیریات...
از ما هیچ ما نگاه.. خوب خیر سرمان در این جشنواره عکسلاگ  شرکت نموده ایم .. از او حمایت نکنیم که ور می افتیم.. اما جدا از شوخی از جشنواره عکسلاگش خوشمان آمده.. مطالب وبش هم بعضا آدم را می پکاند.. مثل همان قضیه اسرار دلارش...
دیگه همین دیگه...

[ ۱۳۸٩/۱٠/٢ ] [ ٢:٠٢ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]

نوشتن خرکی را دوست می داریم. نمی دانیم شما هم امتحان کرده اید این نوعش را یا خیر... این که دستت را بگذاری روی "ب" و "ت" کی برد و شروع کنی هر دری و وری را که به مخت می رسد را روی صفحه سفید مانیتورت بالا بیاوری. این جور مواقع صفحه سفید مانیتور می شود مستراح ذهنی بشر که همه اضافات روده ای ذهنی خود را روی آن تخلیه می کند و با یک ضربدر سیفون را میکشد... و بعد از آن سبک و راحت و آزاد از آنچه که لوله های پولیکای مغزش را مسدود کرده بود به موضوع های مهم تری فکر مکند.
این نوشتن را دوست داریم. این که حتی حرکت انگشتانت را روی کی بردت نبینی و حتی ککت هم نگزد که مثلا" نوشتن" را" نسوتن" نوشتی..یا این که جای "می " ها با فعل ها عوض شده و یا جمله های خزعبلی که روی صفحه ردیف کرده ای اصلا هیچ قافیه و هیچ هماهنگی و وزنی ندارند و بیشتر شبیه قورباغه هایی هستند که دارند برایت اپرا اجرا می کنند تا مفهوم و موضوع..
این نوع نوشتن را دوست داریم چون در بند نیستی. چون لازم نیست مثل یک آدم اتو کشیده راه بروی و کفش هایت جیر جیر صدا دهد. دوستش دارم چون ذهنت را به حاشیه نمی برد یک راست میرود سر اصل مطلب... حتی می توانی همه انحرافات مغزی ات را رو کاغذ پیاده کنی و از این که تو را بی ادب و بی ناموس و بی غیرت و فاحشه و این ها بخوانند هیچ باکی نداری. دوست دارم این گونه نوشتن را چون مثل رقص است. می توانی کلمات را برقصانی و قر بدهی و بپیچانی و حتی می توانی برعکس هم بنویسی... می توانی به خودت فحش بدهی و خودت هم آیینه آیینه بگویی و یک زبان درازی با یک صدای ناهنجار (از همان هایی که شبیه صدای اگزوز خاور یا همان باد معده خودمان است) در بیاوری.
چقدر دوست داریم این گونه بنویسیم دوست داریم دستانمان هرز بروند و از هر کلمه ای که دلشان می خواهد استفاده کنند. حتی دوست داریم " سابون" را این گونه و "سحبت" و "صیب "و "غصطنتنیه" و هزار کلمه دیگری را به قانون خودمان بنویسیم...
امتحان کنید خیلی عالی است انگار دارید در استخری پر از شیر شنا می کنید. انگار دارید آروغ می زنید بدون این که مجبور باشید معذرت خواهی کنید. انگار که به پشت خودتان را از برج میلاد پرت می کنید بدون این که نگران باشید میمیرید.. لذت دارد دوستان امتحان کنید.
یادآوری: دوستان این هم نوعی نوشتن خرکی است. ببخشید بعضی جاها انحراف تربیتی داشت. چه کنیم که ذهنمان منحرف است دیگر...

[ ۱۳۸٩/۱٠/۱ ] [ ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
امکانات وب