طنز تلخ , قهوه اسپرسو!
قالب وبلاگ
آخرين مطالب
لینک دوستان

حوصله نداریم . تلخ شدیم . زیادی بهمان قهوه زدند قابل خورن نیستیم . پیمانه طنزمان ته کشیده . یکی به ما کمی شکر قرض دهد.

 کسی نیست از ما دلجویی نماید ؟؟؟؟؟؟؟؟

برویم خودکشی نماییم؟؟؟؟؟

[ ۱۳۸۸/۱٢/۱٤ ] [ ۳:۱٦ ‎ق.ظ ] [ ریحانه ]

دو روز پیش ( دقت کردید همه اتفاقات ما دو روز پیش اتفاق افتاده و ما دو روز بعد یادمان می افته این اتفاق رو نقل کنیم.)

خلاصه دو روز پیش مدیر محترم دبستانی نیاز فوری به یک مربی برای پیش دبستانی داشت و از آنجا که ما هم جوانیم و جویای نام . یا همان کار. و این مدیر محترم هم قرابتی نزدیک با ما داشت. لذا قرار بر این گشت که از فردای آن روز به کمک این مدیر تنها بشتابیم.

فردا خوشحال و سر خوش وارد مدرسه گشتیم و مدیر هم که نیشش تا بنا گوش باز بود ما را به کلاس راهنمایی نمود و انگار که دزد گرفته باشد ما را هل داد داخل و در را سریع بست . اولش ترسیدیم گفتیم نکند واقعا ما را دستگیر کرده و رفته به پلیس زنگ بزند. رفتیم در را باز کنیم دیدیم در باز نمیشود . دلمان هری ریخت پایین و مثل این زندانی ها هی به در می کوبیدیم که کمک کمک. یک هو مدیر آمد در را با زحمت باز کرد و گفت ببخشید این در خراب است قرار است درستش کنیم شما یک کمی در را به داخل هل دهید وقتی می خواهید باز ش کنید.

ما هم آخیش راحتی از ته دل گفتیم و سعی کردیم آرامش را به خود غالب نماییم . یک نفس یوگایی کشیدیم و منتظر بچه ها گشتیم.

 بچه ها بعد از زنگ مانند مور و ملخ وارد شدند . یکیشان که از همه پررو تر بود آمد جلوی من و زل زد توی مردمک چشم ما. ما هم لبخندی بهش زدیم و سعی کردیم از زیر نگاه پر نفوذش در برویم . اما مگر از رو می رفت. زل زده بود به ما و هیج جوری ول کن نبود. ما هم که آدمیزاد...!!!

هرکه بهمان زل میزند احساس میکنیم شاخی . دمی چیزی در آوردیم. هی به خودمان نگاه میکردیم هی به او. اما باز هم ولمان نمی کرد. بعد از ۵ دقیقه رو به بچه ها گفت: بچه ها معلم جدید اومده. بعد اومد جلو و گفت: سلام. ما توی دلمان گفتیم عجب پر رویی است بعد از یک ربع زل زدن تازه آمده و سلام میکند . سلامی با نیشخندی تحویلش دادیم به امید این که برود بنشیند سر جایش اما مثل کنه چسبیده بود و زل زده بود.

در همین حین کمک مربی و مدیر آمدند و ما را به فنچولی ها معرفی کردند. اونقدر کوچک بودندو صندلی هایشان کوچک بود پای ما هم درش جا نمی شد چه برسد به خود ما. برای این که بخواهی خم شوی و مشقشان را ببینی باید تا سر زانو خم میشدی . و اگر کسی ما را در این حالت می دید کلی از خنده روده بر میشد . حالا فکرش را کنید . ما با این همه کلاس و محبوبیت و مشعوفیت و خود خواستگی و دوست داشتنی بودن یک هو با یک عالمه بچه زبون نفهم توی یک اتاقی که درش هم به راحتی باز نمیشد گیر افتاده بودیم . بدبختی یکی دوتا هم نبودند ٣٢ تایی میشدند.

 شانس آوردیم یک کمک مربی داشتند وگرنه همان ساعت اول فرار...

ساعت آخر که شد از کلاس جهیدیدم بیرون . از بس این کودکان زبان نفهم شلوغ بازی در آورده بودند و جیغ زده بودند که وقتی بیرون آمدیم گوش هایمان زنگ می زد و هرچه مدیر میگفت ما چیزی نمیشنویدیم . بالاخره هرجوری بود آن روز را راست و ریسش کردیم و فرار نمودیم. فردای آن روز به مدیر زنگ زدیم و گفتیم که دیروز پایمان پیچ خورده و چلاق گشته ایم و نمی تواینم بیاییم و کودکان شما را به فیض برسانیم . حالا چند روز می توان با این بهانه آن هارا به اصطلاح خوبان پیچاند . بقیه روز ها چه کنیم. کممممممک....

این ها از قوم آدم خوار ها ترسناک ترند . مانند شب های کنکورمان باز داریم خواب ها آشفته ناک میبینیم....

[ ۱۳۸۸/۱٢/۱۱ ] [ ٦:٢٤ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]

نمی دانیم از وقتی که این وبلاگ وزین را راه اندازی نمودیم و ملت را به فیض رساندیم .کدام حسود و بدخواهی ما را نظر کرده است که از آن روز به بعد پایمان از دکتر و بیمارستان و... قطع نمی شود. از قدیم گفتند مار از پونه بدش می آید . آن هم هی بغلش می آید. ( می دانید که در ضرب المثل ها جای هیچ مناغشه نیست!!!!)شاید هم هست.

القصه این که چند روز پیش دوباره حال ما نزار شده و رو به موت گشتیم . گلویمان به اندازه یک توب بد مینتون  (البته یادم نیست یک ورزشی در همین قافیه ها بود. مهم نیست بالاخره این که توپش گرد بود.) سفت شد و بالا آمد و همزمان با آن هم جان ما بالا آمد. از قضا این چشمی که ما را گرفته است طلسمش نیمه شب است زیرا این بار نیز نیمه شب این اتفاق مهلک برایمان پیشامد نمود. طوری بود که برای قورت دادن آب دهان مبارک به زمین و زمان چنگ می انداختیم. درد هجرانی کشیدیم که مپرس( البته مراد از هجران اینجا همان هجران سلامتی است.)

آقای رییس خانواده اصرار داشت که برویم آژانس!!!! ما هم که از تعجب ماتمان برده بود به دلیل درد فک و دهان نمی توانستیم عمل فک افتادن را انجام بدهیم که این خود غم بزرگی بود. گفتیم برای چه آزانس مگر می خواهیم برویم پارتی!!! آقای رییس چشم غره ای نمود چنان که دردم , در دم فراموش شد ( اینجایش دیگر بستگی به آی کیوی خودتان دارد.) سپس تذکر داد که گفتم اورژانس . بنده خدا درست گفته بود ما به علت درد کر شده بودیم. خلاصه از ایشان اصرار و از ما انکار . کارمان داشت به کتک کاری می رسید دیگر.. که خدا رو شکر ختم به خیر گشت. ایشان هم رضایت دادند که تا صبح صبر کنیم . اما چه صبحی.. صد بار جان کندیم .. اما حاضر نبودیم برویم به آن بیمارستان کذایی...

این دفعه دیگر از یک سوراخ برای بار دوم گزیده نشدیم و به سمت متخصص و مطب خصوصی روان گشتیم. در بین راه از جلوی بیمارستان قبلی عبور نمودیم . برای دل خنکی خودمان هم که شده زبان درازی به همه متصدیان و کل هیکل بیمارستان حواله نمودیم که کور خوانده اید این دفعه دیگر جان عزیزمان را به دستان ظالمانه شما نمی سپاریم.

 القصه به مطب رسیدیم و بعد از 3 ساعت انتظار و شمردن بیمار ها رفتیم داخل . پزشک خانم مهربانی بود ما را معاینه فرمود . و التفات نمودند که لوزه های اینجانب بزرگ شده اند و به همین دلیل است که ما مدام مریض می شویم. با این حساب ماجرای آنفولانزای خوکی فرت...! یعنی ما آن همه پنی سیلین و آنتی بیوتیک را بی خود به خیک خود بسته بودیم . خدا بهمان رحم کرد که از فرط این همه آنتی بیوتیک تبدیل به یک آنتی بادی (body) نشدیم.

خلاصه کلی فحش نثار پزشک قبلی بیمارستان نمودیم که نوش جانش باد. این یکی دارویی داده دست ساز . دارو خانه چی بدبخت دو روز در تکاپوی یافتن مواد اولیه این  دارو بوده و با همه تلاشش آن را بعد از دو روز ساخته. ما هم همان روز اول استفاده کردیم . گلاب به رویتان طعم زهر ماری می دهد که دو روز مانده باشد در هوای گرم و حسابی کپک ها رویش الاکلنگ بازی کرده باشند. تا 1 ساعت بعدش هرچه آب و آبنبات و چیز های شیرین استفاده می کردم بی فایده بود. مدام ته حلقمان کف میکرد و ما هم ناچار آن را قورت می دادیم. این شد که زحمات بی دریغ دارو خانه چی و همکاران نا ثواب ماند و هدر رفت زیرا از آن موقع تا کنون به آن لب نزده ام . گلو دردم هم به ندرت خودش خوب شد. خدا به خیر کند . دیگر مریض نشویم چون این بار دیگر حاضریم راهی آرامگاه ابدی شویم( خدا نکند) اما دکتر نرویم. این دکتر ها بدتر مارا به کشتن می دهند . ما خودمان بمیریم سنگین تر است.(البته بعد از 1000 سال)

[ ۱۳۸۸/۱٢/٩ ] [ ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]

دیشب آقای رییس خانواده و در واقع همون نون آور خانواده خسته و کوفته با یک کیسه پلاستیکی قدم رنجه به منزل نمودند. کیسه را روی میز کوبیده و سریعا به دستشویی جهت امر دست شستن و ... اینا تشریف بردند. ما هم که اصولا بند نافمان را با فضولی بریده اند دزدکی و یواشکی به سراغ کیسه مرموز رفتیم . گمان می کردیم آقای رییس هله و هوله ای چیز قابل توجهی خریده باشد . لذا با هیجان همچنان که آب از لب و لوچه امان می ریخت به کیسه نزدیک میشدیم که ناگهان آقای رییس از مستراح بیرون جهید. ما هم که انگار دسته گلی به آب دادیم سر جایمان سیخ ایستادیم و به او نگاه مظلومانه ای انداختیم.

دل توی دلمان نبود که بدانیم در آن کیسه چه بود. ظاهرش بسیار خوردنی مینمود. آقای رییس بالاخره دلش به حال ما سوخت و آمد سر و سوغاتی که از بقالی آورده بود را روی دایره ریخت.

 یک عدد مایع دستشویی, یک بسته نان, و کلی باطری قلمی... درواقع همه سنگینی کیسه به خاطر حجم وسیع باطری ها بود.

حال قیافه ما را تجسم کنیم. کلی با دماغ خوردیم به دیوار . آویزان و توذوق خورده در حسرت کمی خنزر پنزر هله هوله ای...

اما نکته ای که جلب توجه میکرد این بود که چرا آقای رییس این همه باطری خریده بود. در پس سوال من ایشان مرحمت فرموده جواب دادند وسایل باطریی خانه همه ته کشیده اند و باطری های موجود در آن ها ریق رحمت را سر کشیده اند.

کمی که دقت کردم متوجه شدم بلهههه. همه وسایل باطری دار خانه از چرخه سازندگی و کار و جهاد خارج شده  و گوشه ای بیکار و منزوی نشسته اند و منتظر کشیدن دست رحمت و نوازش به سر خود بوده اند.

 در واقع به غیر از یخچال و تیلیفیزیون و کامپیوتر بقیه وسایل ما با باطری کار می کند!!!!

 در همین جا خدارا بسی شکر نمودم که قبضی به نام قبض باطری نداریم والا آقای رییس بیچاره با این همه وسایل باطری دار بدون شک ورشکست میشد.

[ ۱۳۸۸/۱٢/٧ ] [ ٢:۱٠ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]

آخ که چقدر دلمان خنک شد. اصلا این دو روز که نبودیم رفته بودیم عیش و نوش و صفا سیتی به افتخار گرفتن این آدم بی فرهنگ بی آداب اجتماعی بی ذوق بی ادب بی منطق مستعمره بلاد بیگانه!!!

 دلمان خنک شد وقتی تیلیفیسیون ( همین که من می گم درسته) گفت وقتی گرفته بودنش از تعجب فکش اومده بود رو زانوش.

 بیچاره اونقدر به نوچه هاش اطمینان داشت که فکرش رو هم نمی کرد یه روزی بیافته تو چاه . از قدیم گفتن: یه بار جستی ملخک , دو بار جستی ملخک , دفعه سوم تو دستی ملخک.

 البته مطمئن نیستیم ولی می دانیم یه چیزی تو همین مایه ها بود ضرب المثله...

 فکرش را کنید . یارو نشسته با خیال راحت با گردنبندی که از گوش های قربانی هاش درست کرده بود و گردنش انداخته بود بازی می کرد که یه هو یه تفنگ بیاد جلو چشمش...

آی حالی نمودیم.

این روز ها کیفوریم. کلا ... فقط همین موضوع نیست . حالمان دگرگون است. خوب است در واقع . اگر انتقاد منتقادی دارید الان وقتش است چون می توانیم با نیش باز جوابش دهیم . در موارد دیگر ممکن است با کوچکترین انتقادی یا گوشتان را از دست دهید یا پاچه اتان را!!! ( نگران نباشید من از عوامل ریگی نیستم. )

 خلاصه فرصت را غنیمت شمریدش این چنین!!!!!

( به خودتان زحمت ندهید این یکی جمله را خودمان هم نفهمیدیم چه برسد به شما که .... بگذریم)

[ ۱۳۸۸/۱٢/٦ ] [ ٥:۱٥ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]

واقعا خوش به حال خودمان چقدر ما آپیم. هیچ کسی مانند ما روز به روز به روز نمی شود.( کمی از مخ آکبند شده اتان استفاده کنید متوجه می شوید چه نوشته ایم.)

دیگر وبلاگ ها را که باید مردمک چشمانمان به سفیدی بگراید تا مطلبکی از خود درکنند. اما خودمان...

 الهی قربان خودمان برویم . مثل پروانه دور خودمان بگردیم ( دلمان می خواهد قربان صدقه خودمان برویم . شما را چکار است؟)

هی مطالب مفید و موثر از خود در می کنیم و ملت را مشعوف می سازیم و ذوق مرگشان می کنیم. اما کیست که قدر بداند . خداییش داریم در این وبلاگ هرز می رویم . داریم تلف می شویم . استعداد هایمان کشف نشده دارند می میرند...

[ ۱۳۸۸/۱٢/۳ ] [ ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]

آنهایی که در تهران و حومه زندگی می کنند می دانند که جمعه این جا چه خبر بود. در یک لحظه زمین و زمان به هم ریخت . رعد و برق هایی میزد در حد تیم ملی . انگار که زمین می خواست همه عقده هایش را یک جا خالی کند. حالا فکرش را کن . ما دیشبش همین فیلم وزین ٢٠١٢ را دیده بودیم . رعد و برق که می زد شیشه های خانه ما می لرزید . و ما بیشتر از آن!!!

توی این هیری ویری خانواده هم تصمیم گرفته بودند بروند مهمانی دلی از عزا در آورند . هرچه ما التماس و لابه کردیم به خرجشان نرفت که نرفت . هی ما می گفتیم بابا الان مانند این ایتالیا ما هم ٢٠١٢ می شویم و یکهو زمین دهان باز می کند و ما را می بلعد و از آنطرف هم یک ساختمان رویمان می افتد گوش نمی دادند و مدام توی ذوقمان می زدند. آخرش هم کشان کشان حالا نکشان ما را مجبور به رفتن نمودند. ما هم اشهد خوانده به دامان مرگ شتافتیم . اما انگار که عمرمان به دنیا باقی باشد تا قصد عزیمت به دیار باقی نمودیم ابر ها آرام گشته و ناگهان همه جا بهاری گشت .با این که شب بود بلبلان تصمیم گرفتند به یمن خروج ما از خانه نوای شادی سر دهند و ما را مشعوف سازند. بعد هم همه خانواده به ما جوری نگاه می کردند که کلی دماغمان سوخت و خجلت زده سرمان را پایین انداخته و مثل بچه آدم همراهیشان کردیم. اما خدا واقعا این یکی را نصیب گرگ بیابان نکند. خدا کند هنگام آخر الزمان یعنی همان قیامت ما در آرامگاه ابدی خود خوابیده باشیم ( کور شوید نمی توانید یک خدای نکرده بگویید؟)

ایشالا بعد از ١٠٠٠ سال .  به کوری بد خواهان و بدبینان و حسودان .

[ ۱۳۸۸/۱٢/۳ ] [ ٢:۱٦ ‎ق.ظ ] [ ریحانه ]

این فیلم ٢٠١٢ بدجوری ما را جو گیر کرده است. بعد از گذشت دو روز از دیدن این فیلم هنوز فکمان روی زانوانمان مانده و هر چه نرمشش می دهیم به جای اولش بر نمی گردد. دو شب است خواب را از چشمانمان ربوده . مخصوصا این که بعد از دیدن این فیلم . تلویزیون هم یک مکان از بلاد بیگانه ایتالیا را نشان داد که دست کمی از این فیلم نداشت. همش فکر میکنیم الان است که زمین زیر پایمان بالا بیاید و بشکافد و ما را ببلعد. آخ که چقدر گرییدیم. آن هنگام که پدر چاقالوی پولدار دو بچه کوپولی خودش را نجات می دهد و خودش می میرد . یا آنجایی که پدر هندی و مادر هندی ترش وقتی میبینند دیگر دنیایشان نابود شده و الان است که بمیرند هردو کودکشان را بوسیدندو تنها چیزی که نگرانش بودند بچه اشان بود. ما خیلی کم پیش می آید چنین احساساتی شویم . اما این جا کم مانده بود از اشک های ما سیلی روان شود . و دنیا را آب ببرد. البته ما خودمان حواسمان بود که مسبب پیدایش آخر الزمان نشویم و خودمان را کنترل می کردیم.

ولی خدایی این بلاد بیگانه عجب دست هنرمندی در خلق جلوه های ویژه دارند. کف کردیم. اما یک چیزی واقعا برای ما سوال باقی مانده . این همه آدم و بچه و حیوان بی آزار و با آزار مردند کسی ککش هم نگزید . چرا آخر فیلم وقتی قهرمان در پدیدار شدنش تاخیر ایجاد کرد تا خود شیرینی کرده باشد . همه عالم و آدم عزادار شده بود  حتی اون آدم بی ادب مشاور ریس جمهور که اجازه نمی داد مردم سوار کشتی شوند هم ناراحت این یکی دردانه بود که تازه غیر قانونی هم سوار شده بود ؟

بعد هم که ظاهر شد انگار دنیا نجات یافته . یک جور هایی احساس کردیم می گوید همه بمیرند ولی قهرمان ما نمیرد. به نظر من اگر این یکی می مرد فیلم خیلی باحال تر می شد. کاملا هندی . اونوقت تا دو روز ما اشک می ریختیم و در سوگ او حلوا پخش می کردیم.

راستی فکر کنم فیلم را لو دادم . شاید کمی دیر باشد ولی آن هایی که فیلم راندیدند نخوانند . بروند ببینند بعد بیایند افاضات ما را بخوانند.

[ ۱۳۸۸/۱٢/۳ ] [ ۱:۳٠ ‎ق.ظ ] [ ریحانه ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
امکانات وب