طنز تلخ , قهوه اسپرسو!
قالب وبلاگ
آخرين مطالب
لینک دوستان

اصولا بوق ماشین چیز خوبی است . خدا پدر و مادر آنکه این وسیله کار آمد را اختراع نموده است را بیامرزد. کاربرد وسیع این ابزار سودمند مرا برآن داشت تا مطلبی بنویسم و شما را مشعوف سازم.

 

اول از همه و پر کاربرد تر از همه بوق حضور است . یعنی این که ما این جا هستیم . حالا بستگی به نوع آن دارد . ممکن است منتظر کسی بوده اید و بوق می زنید که اوهوی من این جام دیگه بیا. یا این که کسی ماشینش را دنده عقب می راند و شما از ترس این که یارو کور بوده یا ناشی بوده و یا مهمتر از همه خانم بوده باشد بوق می زنید که آهای نزنی به من . من این جام. شاید هم می خواهید از کسی سبقت می گیرید و برای این که دماغش را بسوزانید که ببین من از تو تند تر می روم بوق میزنید که آهای منو نیگا دارم ازت سبقت می گیرم.

مورد دوم بوق اعتراض است . در مواردی است که یک آدم بدون فرهنگ اجتماعی از شما سبقت می گیرد و شاید هم بسیار بیشعور تر بوده و از طرف راستتان سبقت گرفته . شما با بوق صدای اعتراضتان را به او می رسانید. 

مورد بعدی هم وقتی است که همان آدمی که می خواست دنده عقب بیاید با بوق شما متوجه حضور گرامتان نشده باشد و زده باشد سپر ماشینتان را پیاده کرده باشد. این بوق البته کمی ممتد است و پر از فحش . چه ناموسی و چه استاندارد.

بوق فحش دیگر وقتی است که عابری بی فرهنگ بخواهد از خط عابر پیاده عبور کند آن هم درست موقعی که شما می خواهید از روی آن رد شوید. اگر این عابر خانم باشد که دیگه اعصاب برایتان باقی نمی گذارد . دستتان را روی بوق گذشاته و تمام عقده های دوران کودکیتان را سر بدبخت خالی می نمایید.

بوق کاربردی دیگر موقعی است که تاکسی یا مسافر کشی بخواهد مسافری را سوار کند . بوق میزند که یعنی من مسافر کشم مقصدت را بگو ببینم به مسیرم میخورد یا خیر . ببینید این بوق چقدر کاربرد دارد اگر همه این جملات را می خواستیم به یارو بگوییم ترافیکی ایجاد می شد در حد تیم ملی.

یک نوع بوق بی ادبی دیگر هم داریم که شب ها کاربرد دارد و برای حفظ شئونات اسلامی تا همین جایش هم زیادتان بود . بقیه اش سانسور می شود.

بوق دیگر بوق سلام و خداحافظی است. کسی را در خیابان دیده اید سلامی کرده و از کنارش رد می شوید البته با بوق کی حال دارد سرش را بیرون آورده و دهان مبارک را بگشاید و بگوید سلام. یا این که از کسی می خواهید خداحافطی کنید هم یه همین منوال می گذرد.

بوق دیگر بوق مردم آزاری است. جاهایی کاربرد دارد که تابلوی بوق زدن ممنوع کشیده اند . آی حال دارد وقتی خلاف قانون بوق می زنید و در می روید. مثل همان سنگ به شیشه زدن و زنگ در زدن و فرار کردن خودمان می ماند.

من دیگر کاربردی به ذهنم نمی رسد . اگر به ذهناتن رسید در کامنت ما را هم به فیض برسانید.

[ ۱۳۸۸/۱۱/٢٩ ] [ ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]

چند روز یش از بس حوصله امان سر رفته بود که دیگه داشتیم دچار افسردگی حاد می شدیم. ناچار برای دفع این آفت مهلک از خانه بیرون زده و به تفریح شریف و سالم خیابا ن گردی مشغول شدیم. همین طور که خوش خوشک می رفتیم دیدم ماشین های رنگ و ارنگ و بعضا رنگ و رو رفته قطار قطار ایستاد ه اند . از کنار هر کدام که رد می شدی همه خوشحال بودند. می گفتند و می خندیدند انگار که خانه خاله اشان است . گفتیم شاید اتفاق میمون و مبارکی افتاده است . شاید سکه ای نیم سکه ای ربع سکه ای ... خلاصه ما به یک عدد رب تبرک هم قانع بودیم. چون ما طرفدار حزب "مفت باشد کوفت باشد هستیم". خواستیم بایستیم که راننده گرام التفات نفرمدند. هرچه عز و چز و التماس و لابه که ای بابا از این صف غافل مشو که مردمانش خندان و سر مست هستند و حتما بر حکم قیاس جز به کل همان قانون کزایی هندسه که در دوران دبیرستان هر چه زور به کله امان آوردیم این قانون در آن فرو نرفت که نرفت این جا چیز خوبی می دهند . به خرج راننده نرفت که نرفت . ما هم به ناچار دماغ سوخته نشسته و صف خندان آنها را با حسرت تماشا می کردیم. ناگهان یک عجیب هیبتی و دیلاق ساختمانی مشاهده فرمودیم که همه  این ماشین ها به آنجا می روند. روی درب آن که نگاه فرمودیم نوشته بود CNG از راننده که در امر رانندگی خبره ای بود واسه خودش پرسیدیم و گفت این جا مکان گاز است. ما نفهمیدیم یعنی مردم برای این که گاز بگیرتشان این قدر خوش و خندان بودند یا این که می خواستند کسی را گاز بگیرند . خوب یحتمل دومی منطقی تر است شاید کسانی که باهاشان پدر کشتگی داشتند را آنجا زندانی کرده بودند و این ها می رفتند و آن ها را یک گاز محکم می گرفتند و دلی قنج می زدند و عقده می گشودند  و برمی گشتند . شک نکنید جز این نیست . چون شادی مضاعفی که موقع بیرون آمدن آنها در چهره اشان مشهود بود خبر از اتفاق افتادن امر مهمی می داد. طفلکی ها آنقدر از این امر خوشحال می شدند که گاز ماشین را تا انتها فشار می دادند و سعی می کردند از همه سبقت بگیرند.

[ ۱۳۸۸/۱۱/٢٩ ] [ ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]

یک روز , یعنی دوروز پیش . دور از جان خودم حالم خیلی بد شد. تب کردم و لرز . مغزم داشت از چشم و گوشم می زد بیرون . اضافات مغزم را که به حلقم میرسید را آنقدر قورت داده بودم که آخر سر معده گرام تحمل نکرد و هر آنچه در او بود را باز پس داد . البته گلاب به رویتان .

فکر کردیم از همین آنفلوانزا های خوکی گور به گور شده یقه امان را چسبیده و الان است که جان به جان آفرین تسلیم نماییم. از تجسم هیبت بی سر و پای این بیماری چنان انداممان به لرزه درآمد که هنگامی که داشتیم با سرعت نور خود را به بیمارستان می رساندیم همگان فکر می کردند از این کمر بند های لاغری لرزونک به خود وصل نموده ایم. آخر اگر با این بیماری می مردیم در مسلمانی ما شک نمی کردند؟ نمی گفتند این یارو با این خوک ها چه سرو سِری داشته که از آنها بیماری هم گرفته . آخر خوک در مذهب ما نجس است . این هم بیماری بود به جان ملت افتاد؟

 القصه وقتی به بیمارستان رسیدیم . ناگفته نماند که خدا نصیب هیچ کدامتان نکند . یعنی نصیب گرگ بیابان هم نکند . مخصوصا بیمارستان های عمومی یا همان دولتی را. همین که رسیدیم سرمان را پایین انداخته و خود را به مطب پزشک اورژانس رساندیم. همین که خواستیم برویم تو یکی گفت: اوهوی کجا؟ برو اول برگه پذیرش بگیر. حالا ما هم با آن دماغ آویزان و چشمان ور قلمبیده و مغز بیرون زده گریان گریان به سوی پذیرش . از آنجا هم به صندوق . پول را که گرفتند نیششان تا بنا گوش باز شد و اجازه دادند بروم داخل . پزشک بیمارستان که انگار وضعش از من هم اورژانسی تر بود. زیرا نگذاشت حرفم تمام شود گفت: اسهال هم داری؟ ما هم با همه بی شرمیمان ناگهان سرخ شدیم . سرمان را پایین انداختیم و گفتیم خیر. گفت : نه خوکی نیست. فصلی است . پنی سیلینی برای ما نوشت و ما هم ترسان و لرزان از آمپول خودمان را به تزریقات چی رساندیم .  تزریقاتی که داشت با دیگری گل می گفت و قلوه تحویل می گرفت و کم مانده بود سر بر شانه هم بگذارند و قصه های عاشقانه سر دهند. گفت : اول برو قبضش را بگیر. و این جمله یعنی اول برو پولش را بده..

 ما هم رفتیم . وقتی آمدیم چون باید تست می دادیم . آخر از ترس این بد مصب 10 سالی می شد که آمپول نزده بودیم.

تزریقات چی که دلش نمی آمد از دوستش جدا شود هول هول مرا برد در اتاقی و آستینمان را بالا زدیم . و چون می دانستیم هواسش پی فیل هندوستانش است دل را به دریا زده و زیر لب گفتیم : ببخشید هوای آمپوله رو گرفتید؟

چشمتان روز بد نبیند چشمانش ناگهان از حدقه بیرون زد و مانند خون آشام ها دندان به من نشان داد و از پشت دندان های از حرص کلید شده اش گفت: تست دست هوا نداره و تازه وقتی اومدی این جا باید به من اعتماد کنی. حالا فکرش را بکنید در همین حال عصب و حرص برای این که کمی دلش خنک شود سوزن را به بدترین نوع ممکن که در طول تحصیل تزریقاتی اش یاد گرفته بود در دست من فرو کرد . ما هم که می دانستیم الان جای سخن نیست ناچار تحمل کرده و چیزی نگفتیم. بعد هم با شدت تمام در را کوبید و رفت بیرون. ما آمدیم بیرون . یارو آنقدر بد زده بود که تست ورم کرد.و در دم سیاه شد. ما چون اطلاعات پزشکی وافری داریم می گوییم که اگر جای تست سفت شود و تو تهوع داشته باشی یعنی حساسیت داری. دکتر بیچاره از همه جا بی خبر فکر کرد من حساسیت دارم . ولی چون حالت تهوع نداشتم گفت برو بزن ولی از بیمارستان خارج نشو.

 ما هم ترسان و لرزان به سمت تزریقات چی که ای غلط حالا چه خاکی به سر بریزیم با این خون آشام تشنه به خون ما؟

حکما این دفعه دیگر خون ما را خواهد ریخت و از قصد هم که شده هوا وارد عضله گرام ما خواهد کرد . آخر یک مفلوک بنده خدایی از همین هوای آمپول مرده بود. و ما ترجیح می دادیم با آنفولانزای خوکی برویم جهنم تا با هوای آمپول . چون این یکی از اون یکی ضایع تر تشریف دارند . فکر کن روی سنگ قبرت بنویسند . بنده خدایی که با آمپول هوا مرد. یعنی تمام تلاشت برای با کلاس بودن در این دنیا فرت..

آرام رفتیم جلوی تزریقات چی و سر کج کرده و با لحنی مظلومانه گفتیم: جناب دکتر شک داشتند و گفتند بزنم ولی از بیمارستان خارج نشوم. این را که گفتیم یارو دلش انگار به رحم آمده باشد یا این که ترسیده باشد که ما بمیریم و روی دستش بمانیم کمی مهربان تر شد . آمپول عضله امان را معقول تر زد . و ما هم که می خواستیم یک جوری محبوبیت از دست رفته امان را باز یابیم گفتیم: دستتان درد نکند چقدر خوب زدید. یارو هم که به مذاقش خوش آمد . نیشش تا بنا گوش باز شد و خوشحال گذاشت رفت . ما هم که کلی احساس خواستنی بودن بهمان دست داده بود به کل آمپول یادمان رفت. بیرون کمی نشستیم و بیماران فلک زده ای که انشالا خدا شفای عاجل عنایتشان کند را تماشا می کردیم و همین طور رفتار ظالمانه متصدیان بیمارستان را نسبت به آنها. انگار می خواستند تمام عقده های دوران کودکیشان را سر این بندگان خدا که چون حالا محتاج آنان شده اند نمی توانند مقابله به مثل کنند خالی نمایند.  من نمی دانم چه پدر کشتگی بینشان بود که این طور مثل سگ و گربه به جان هم می افتادند.  در حال افسوس خوردن بودم که یادم افتاد باید بعد از 10 دقیقه به دکتر رخ بنمایم و او مرا تایید کند.

حالا توی این هیری و ویری دکتر جان عشقش کشید تا به بیماران اورژانس سر بزند . من هم که از نقطه ضعف انسان ها خبر داشتم دوباره رفتم پیش تزریقات چی محل و گفتم: دکتر نیست شما دکتری کنید بگویید حالم خوب است یا نه . او هم خوش خوشان زنگ زد دکتر و چون دکتر جواب نداد پاشد رفت قسمت اورژانس تا برای ما تاییدیه بگیرد.( حال می کنید محبوبیت را .. )

 خلاصه آمد و گفت که نه اگه حالت بد  می شد باید همین جا می مردی و غش می کردی. ما هم نیشمان را باز کردیم و خنده گل و گشادی تحویلش دادیم . در حالیکه در دل به وقاحتش فحشی نثار می کردیم از بیمارستان بیرون زدیم.

نکته اخلاقی این موضوع . این است که ایها الناس کمی جنبه داشته باشید.

[ ۱۳۸۸/۱۱/۱٩ ] [ ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]

اعصابم را سگ گاز گرفته است. به من نگاه چپ نکنید وگرنه پاچه تان را خواهم گازید.

چند روزی است وبلاگی بد جور با اعصاب ما بازی می کند . یک بار ,دیگر کفرمان به حلقمان رسید و برایش کامنت گذاشتیم که برادر من مواظب باش من اعصاب ندارم .

 اما بی جنبه کامنتم را تایید نکرد و در نظراتش وارد نشد. ما هم که کلی به دلمان صابون مالیده بودیم که جوابمان را بدهد و یک بحث مفصل راه بیاندازیم کلی دماغمان خورد به دیوار . افسردگی حاد گرفتیم. داشتیم راهی بیمارستان روانی می شدیم که وجدان خوابیده امان که دید اکنون است که کار از کار بگذرد و زمام امور از دستش برود بیدار شده و نهیبی به من زد . که اوهوی آگاه باش و بیدار که تو بسیار با جنبه و بلند طبع تشریف دارید. کمی  از آن کاسه قلمبه شده صبرتان خرج کنید و آن بنده خدا را به بزرگواری خویش ببخشید.

 این بود که ما شروع کردیم به نفس های عمیق کشیدن . مانند این سریال های امداد و نجات . و به خودمان تلقین نمودیم که تو محبوبی . تو دوست داشنی هستی . او فقط از دستش در رفته و کامنتت را جواب نداده. تو کماکان اسپرسو را دوست داری . و می خواهی که به زندگی ادامه دهی.

خلاصه با هر بدبختی بود خودمان را آرام نمودیم. اما خودمانیم اگر من می رفتم بالای برج میلاد و وجدانم هم از خواب ناز بیدار نمی شد و زحمت کمک به من را به خودش نمی داد و من خر می شدم و خودم را از آن بالا پرت می کردم پایین . این آقا جواب صاحبان بی شمار من را می داد؟

 خوب برادر من به خاطر نجات بشریت هم که شده کامنتم را جواب بده دیگر...

[ ۱۳۸۸/۱۱/۱۸ ] [ ۸:٢۸ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]

بنده در پی احساس خود بزرگ بینی و غرور بیش از حد و اعتماد به نفس واهی که به خود داشتم تصمصم گرفتم وبلاگی از خود در نموده و در آن به طنز مطالبی بس شگفت انگیز را به خوانندگان القا نمایم. این کار به دو دلیل صورت گرفته

 ١ این که حس طنز پردازی بنده شدیدا قلمبه گشته و الان است که بترکد و بویش عالم و آدم را کلافه نماید.

٢ این که مطالب به طنز بیشتر در مخ خواننگان فرو رفته و از سینوس هایشان عبور کرده و در قسمت تحتانی مغز که همان حافظه بلند مدت است لنگر می اندازد و دیگر کندنش با کرام الکاتبین است.

خلاصه هر کسی هم که احساس نمود به کمی خود شیرینی و طنز زدگی احتیاج دارد به بنده تماس حاصل فرموده  تا مطالبش را به شرط این که خوشمان بیاید برایش بچاپانیم. تا بسی مسرور گشته و ذوق مرگ شود. البته این جانب وبلاگ های دیگری دارم که هر کدام باب یک موضوع است و در واقع هر گلی یک بویی دارد . و این دسته گل ما بوی طنز می دهد. باشد که لبخندی ژگوند بر لبانتان نقش بر بندد.

[ ۱۳۸۸/۱۱/۱۸ ] [ ٢:٢٦ ‎ب.ظ ] [ ریحانه ]
بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com


با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com
[ ۱۳۸۸/۱۱/۱۸ ] [ ٢:٢٥ ‎ب.ظ ] [ پرشین بلاگ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
امکانات وب